پوستر فیلم عرعری (نام را دخترکی که در سیرک با این الاغ همکار بوده بر او نهاده و به‌سبب صدای طبیعی الاغ این‌گونه او را خطاب می‌کرد. این برابرنهاد به‌سبب رابطه‌ی نزدیک این دو انتخاب شده است)

خیلی ممنون، بالتازار همچنان می‌درخشد

عرعری (نام را دخترکی که در سیرک با این الاغ همکار بوده بر او نهاده و به‌سبب صدای طبیعی الاغ این‌گونه او را خطاب می‌کرد. این برابرنهاد به‌سبب رابطه‌ی نزدیک این دو انتخاب شده است)
EO
محصول ۲۰۲۲ – لهستان، ایتالیا
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

زمانی که از یک سینه‌فیل در باب کامل‌ترین آثار تاریخ سینما می‌پرسند، بی‌شک یکی از نام‌هایی که از او خواهند شنید «به‌ناگاه بالتازار» اثر درخشان روبر برسون فقید است. برسون در «به‌ناگاه بالتازار» طی یک ساعت‌و‌نیم روایتی موازی از یک الاغ و یک دختر را به‌دست می‌دهد؛ از شروع تلاقی نگاه‌های این دو تا پرآشوب‌ترین لحظات زندگی‌اشان. در این اثر برسون نه قصد دارد زندگی را از زاویه‌دید بالتازار بنگرد و نه «ماری»، در عوض هر دو را تبدیل به سوژه‌های زندگی در جریان می‌کند و مرز نامرئی بین انسان و حیوان را از میان برمی‌دارد. روایت برسون در تک‌تک ایستگاه‌هایی که بالتازار و ماری را متوقف می‌کند زندگی دارد؛ از کاراکترها تا لوکیشن‌ها. حال کارگردان لهستانی، «یژی اسکولیموفسکی» در جدیدترین اثر خود سعی دارد از این شاهکار سینمایی برسون الهام بگیرد و در بطن هزاره‌ی سوم بالتازار خود را روایت کند.
کارگردان لهستانی هم سعی دارد به برسون نظر کند و هم دوست دارد (فقط دوست دارد) روایت خود را تصویر کند. اما از همان پلان اول اثر این کارگردان لهستانی استقلال ندارد. اگر استقلال در یک اثر استفاده از موسیقی متال، نورهای نئونی و زاویه‌دید چشمان الاغ است، پس باید فاتحه‌ی آن اثر را خواند. البته کارگردان لهستانی در استفاده از زاویه‌دید الاغ دچار اشتباه تکنیکی هم می‌شود. به‌طور مثال رودررویی الاغ و سگ نگهبان را به‌یاد بیاورید؛ جای بد دوربین در هر دو نما نه می‌تواند نگاه سگ نگهبان را به مخاطب بدهد و نه نگاه الاغ را و این سکانس تبدیل به سکانسی بلااستفاده در این فیلم می‌شود.
اما اگر در این اثر به‌دنبال روایت هستید، باید گفت که جست‌وجوی بیهوده‌ای در پیش دارید. بگذارید از «مگدا» شروع کنیم که کارگردان لهستانی دوست دارد او را برابرنهادی برای کاراکتر «ماری» در اثر برسون قرار دهد. اما آقای اسکولیموفسکی قصد دارد مخاطب نگاه دیگری به اثرش داشته باشد و دائم در ذهن به مقایسه با بالتازار نپردازد. اگر این‌گونه است که باید گفت کاراکتر مگدا هیچ شخصیت‌پردازی‌ای ندارد و فقط دخترکی‌ست که در بخش‌هایی از فیلم چند پرفورمنس آبکی ارائه می‌دهد. اینکه چگونه رد الاغ را تا آن مزرعه گرفته و سحرگاه به او سر می‌زند و تولد‌مبارکی می‌گوید و می‌رود و حذف می‌شود حفره‌ای‌ست که هیچ‌گاه پر نمی‌شود. کارگردان لهستانی نمی‌تواند از بالتازار چشم بردارد و همین باعث شده کاراکتر مگدا را وارد روایت کند و در نهایت برای حفظ غرور خود هویتی همچون ماری به او ندهد. شاید برخی بگویند که فیلم از زاویه‌دید الاغ روایت می‌شود. کدام زاویه‌دید؟ آیا الاغ شاهد مکالمه‌های درون خانه‌ی کاراکترهای مختلف است؟ آیا الاغ شاهد مکالمه‌ی راننده‌‌ی تریلی با آن دختر سیاه‌پوست است؟ نه، این فیلم از زاویه‌دید الاغ روایت نمی‌شود، بلکه از زاویه‌دید ذهن دچار گسستگی روایی کارگردان تصویر می‌شود. کارگردان لهستانی حتی نمی‌تواند همچون مالیک و آرنوفسکی هم پا به زیبایی‌شناشی طبیعت و مالیخولیا بگذارد. بدون شک او در استفاده از نورهای نئونی و موسیقی الکترونیک نیم‌نگاهی به گاسپار نوئه هم داشته است. هر بار که فیلم را در ذهن مرور می‌کنیم شاهد الهام‌بخشی فیلم‌سازان مختلف به این کارگردان لهستانی هستیم و هر کدام از این الهام‌ها تبدیل به تکه‌های ناجوری در لحاف چهل‌تکه‌ی فیلم شده‌اند.
این فیلم در خوشبینانه‌ترین حالت خود همان قاب‌هایی را دارد که اگر بالتازار را تماشا نکرده باشید، با تماشای آن انگشت‌به‌دهان بمانید و بگویید چه ایده‌ی نابی! اما فقط کافی‌ست بالتازار را دیده باشید و درست اینجاست که از پلان اول این فیلم دائم سعی می‌کنید از دنیای عاریه‌ای آن خارج شوید. فیلم «عرعری» حتی به‌اندازه‌ی پینوکیویی که الاغ می‌شود هم نمی‌تواند الاغ‌اش را ماندگار کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟