آقای مندس اثر شما چه ربطی به سینما داشت؟
کارنامهی فیلمسازی «سم مندس» دفتری رنگارنگ از دستورالعملهای هالیوودیست؛ از «زیبایی آمریکایی» تا «جیمز باند». او نه مؤلف است و نه بلاکباسترساز. سم مندس دنیای خیالی و سادهای دارد؛ هر چه برایاش پیش آید خوش آید. گاه هوس سکانسپلان به سرش میزند و دوست دارد «۱۹۱۷» بسازد و گاه برای خالی شدن هیجان بهسراغ «جیمز باند» میرود. مندس در جدیدترین اثر خود قرار است مخاطب را در برابر یک عاشقانه قرار دهد.
اینکه با چه روایتی روبهرو هستیم یکی از معضلات این فیلم است. مندس قصد دارد عاشقانهای را بین یک زن سفیدپوست میانسال و یک جوان سیاهپوست در ابتدای دههی ۱۹۸۰ میلادی در انگلستان بهتصویر بکشد. در لابهلای این عاشقانه عزم این را دارد که ادای دینی به سینما داشته باشد. در کنار یک دو درونمایه گوشهچشمی هم به شیزوفرنی دارد. و در کمال تعجب باز هم دوست دارد به مقولهی نژادپرستی هم بپردازد. اما با قاطعیت میتوان گفت که مندس هیچکدام از این درونمایهها را در خط اصلی روایت خود قرار نمیدهد. کاراکتر اصلی او «هیلاری»ست. این کاراکتر در یک سالن سینما مشغول کار است و مدیر سینما از او برای امیال جنسی خود سوءاستفاده میکند. مندس بهخیال خود در حال ارائهی نوعی استعاره در اثر خود است. او مدام دوست دارد کاراکتر دکتر از قرص لیتیوم استفاده کند تا بدون نشان دادن علائمی از شیزوفرنی حاد هیلاری، مخاطب را از این مسئله آگاه کند. درام نیمبند آقای مندس در پردهی اول همینگونه ادامه پیدا میکند و با ورود کاراکتر «استیفن» وارد بازی نخنما و زرد سیاهپوست مدافع حقوق خود و نژادپرستی و عاشقانهی هیلاری و استیفن میشویم. مندس حتی در بازنمایی برانگیختگی جنسی هم ناتوان است. درام او توان مواجهه با رخدادهای خشن را ندارد. بهطور مثال آن چند جوان نژادپرست حتی مخاطب را وادار به واکنشی احساسی در قبال استیفن نمیکنند. مخاطب پس از دیدن این کاراکترها از خود میپرسد که هدف کارگردان از وارد شدن به داستان محدودیتهای نژادی در انگلستان چیست؟ هیچکس جز مندس نمیداند. گویا او از تأثیرگذاری عاشقانهی خود نامطمئن بوده و سعی دارد با آوردن نام تاچر و نژادپرستان کمی برای درام خود فضا باز کند. اما نهتنها فضایی باز نمیشود، بلکه مخاطب درون گردابی از سرگردانی کارگردان میافتد.
اگر سم مندس چنین خیال باطلی را از سر گذرانده که با دیالوگ بین آپاراتچی و استیفن ادای دینی تکنیکی به سینما کرده و عنوان اثر خود را توضیح میدهد، باید به او گفت که شاید خودش تنها فردی باشد که از این دیالوگ ذوقزده میشود. مگر میشود حتی یک کاراکتر تأثیرگذار در این اثر وجود نداشته باشد؟ سم مندس در اثر بسیار خلوت خود دوست دارد به درونمایههای کاملاً شهری و شلوغ در دههی ۱۹۸۰ انگلستان بپردازد، اما روایتاش کشش این درونمایهها را ندارد. در اثر او حتی شهر را نمیبینیم و جز چند حاشیهی ساحلی و گوشههای خلوتی از خیابان چیزی از شهر وجود ندارد.
فیلم «امپراتوری نور» همچون کسالت پس از خواب ابتدای شب است. پس از این فیلم نه دچار آن طراوت حاصل از چرت عصرگاهی میشویم و نه آرامش و سرزندگی پس از خواب شب ما را در بر میگیرد. این فیلم یک ورود غیرضروری به دنیای عاشقانههای سینماییست که زیر انبوهی از آثار ماندگار عاشقانه برای همیشه مدفون خواهد شد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.