هر دنیایی عجیب نیست
«آلاوانیا» شهری احاطهشده با کوههای بزرگ است که ساکناناش تلاش میکنند با کمترین امکاناتی که دارند، زندگی خوبی را سپری کنند. تا کنون کسی از این کوهها عبور نکرده و نمیداند پشت آنها چیست. تا اینکه مردی با نام «بیکر کلید» تصمیم میگیرد این راز را کشف کند. بیکر به همراه «سرچر»، پسر کوچکاش، همسر و دو دوست دیگرش راهی سفری پرخطر میشوند. این سفر اما در نهایت با یافتن گیاهی عجیب که نیروی خارقالعادهای دارد، «پاندو»، تمام میشود. همه باز میگردند جز بیکر که بر تصمیم اکتشاف خود مسر است. بیستوپنج سال میگذرد و خبری از بیکر نمیشود. حالا سرچر مردی سیواندی ساله است که به عنوان کاشف و مخترع بزرگ آلاوانیا با همسر و فرزندش زندگی میکند. گیاه پاندو زندگی جدیدی به آنها داده است.
انیمیشن «دنیای عجیب» داستان خود را با یک طرح انیمیشنی دو بعدی آغاز میکند. طرحی که به خوبی ورود ما به شهر آلاوانیا است. سپس روایت وارد دنیای سه بعدی میشود و از همان ابتدا تلاش میکند متفاوت بودن این دنیا را به تصویر بکشد. دنیایی که در آن یک گیاه منبع انرژی تمام آن سرزمین است و زمانی که دچار نوعی آفت میشود همهی این سرزمین و پیشرفتهای آن را در خطر قرار میدهد. در ادامه انیمیشن سعی دارد با تصویر کردن موجوداتی عجیب و طبیعتی با پوشش گیاهی متفاوت به خلق دنیایی نو دست بزند. دنیایی که در تصاویر به نظر جدید هم میآید، اما سازندگان این انیمیشن فراموش کردهاند که خلق یک دنیا تنها تصویر کردن آن با اشکال مختلف و رنگهای متفاوت نیست. قرار نیست فقط موجوداتی عجیب با بالهایی پهن و درختها و پوششگیاهیای به رنگ صورتی فضایی متفاوت را ایجاد کند. یک دنیا زمانی متفاوت و نو دیده میشود که شرح درستی هم از تمام تفاوتهای موجود در آن داشته باشد. در این انیمیشن تصاویر فقط دیده میشوند. نه دلیل رنگهای متفاوت آن توصیف میشود و نه دربارهی موجودات عجیب آن اظهارنظری وجود دارد. البته روایت در یک جملهی کوتاه در یکسوم پایانی خود سعی کرده دلیل وجود این موجودات و تفاوتها را شرح دهد، اما آیا فقط همان یک جمله برای توصیف آن دنیای بزرگ و رنگارنگ کافی است؟ ما عملاً چیزی از این دنیای عجیب نمیدانیم.
این انیمیشن زحمت شرح شخصیتها را هم به خود نداده است. نقش مادر و به طور کلی نقش زنان نادیده گرفته شده است و آنها فقط هستند تا در مواقع اضطراری گره داستانی را باز کنند. این انیمیشن سعی کرده است سه نسل کاملاً متفاوت را در کنار هم قرار دهد و با ایجاد تفاوت بین آنها روایتی جذاب را بازگو کند. این اتفاق اما هرگز رخ نمیدهد. روابط پدر و پسری آنقدر سطحی هستند که مخاطب یا احساساتی را در این میان نمیبیند یا احساساتی متفاقض را میبیند. مثلاً سرچر بعد از دیدن پدری که سالها ندیده است آنقدر با بیتفاوتی احساسات خود را نشان میدهد که مخاطب گیج میشود. بیکر هم آنقدر دربارهی دگرباش بودن ایتان حس خوشحالی عجیبی دارد که باز هم مخاطب گیج میشود. «دان هال» بعد از ساخت دنیای زیبای رایا و اژدهایاش اما نتوانسته در خلق دنیای جدید خود به خوبی عمل کند و باید دید آیا در آینده چه رویکردی دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.