دغدغههای کارگردان کاتالانی در قاب زیبای سینما
زندگی تلفیقی از رنج و لذت است. زندگی همان هستی و نیستی است. و باید چنین گفت که زندگی تلفیق تضادهاست تا ذهن قیاسگر انسان بتواند برای هر مفهومی نامی نهد. زمانی که این زندگی در قاب سینما بهتصویر کشیده میشود، داستانی خواهد بود از زندگی تمام مخاطبان خود که هر کدام بهنوعی با آن دچار همذاتپنداری میشوند. در همین نقطه است که سینما دیگر مرز زبانی و جغرافیایی ندارد. خانم «کارلا سیمون» در جدیدترین اثر خود باز هم از کاتالان خارج نشده و در آنجا روایتی دیگر را روی پرده برده است. کارلا سیمون در اثر بلند قبلی خود با نام «تابستان ۱۹۹۳» سعی کرد تلفیقی از رنج و امید به زندگی را در قعر زندگی اجتماعی بهتصویر بکشد. حال او دوباره از مرز خانواده خارج نشده است. اما اینبار گسترهی خانواده را عریضتر کرده است. خانوادهی مد نظر او همان تعریفی را دارد که در سرتاسر دنیا آن را با این ترکیب میشناسیم؛ پسران و دختران و نوهها.
روایت این فیلم از این قرار است که خانوادهای باغدار در منطقهی آلکاراس کاتالونیا در تابستانی نفسگیر آخرین تلاشهای خود را برای بقای زندگی انجام میدهند. پسر مالک این باغها سعی دارد باغهای اجدادی را حذف و بهجای آنها پنلهای خورشیدی راهاندازی کند. خانم سیمون در درام خود بهخوبی طنز گروتسک انسان امروزی را بهتصویر کشیده است. پنلهای خورشیدی سالهاست که بهعنوان استفاده از انرژی سالم خورشیدی بهجای سوختهای فسیلی تبلیغ میشوند. اما در این فیلم روی دیگر ماجرا را میبینیم. انسان در حال حذف طبیعت بکر برای قرار دادن این انرژی سالم است. خانوادهی «سوله» در این میان سعی دارند برای بقای باغها بجنگند. اما این روایت چندبعدی است. خانم سیمون کاراکتری مرکزی را در این روایت قرار نداده است. روایت گاه از زاویهدید کوچکترین اعضای خانواده که چند کودک هستند روایت میشود. در جایی دیگر «ویمت» بهعنوان پسر بزرگ این خانواده سکانسبهسکانس دچار آشفتگی بیشتری میشود و این آشفتگی منجربه واکنشهای پرخاشگرانه نسبت به دیگر اعضای خانواده میشود. او در قابهایی پراکنده در بطن این روایت قرار دارد. اما خانم سیمون دو نوجوان این خانواده را که هر دو فرزندان ویمت هستند نیز فراموش نکرده است؛ «ماریونا» و «روجر». هر دو نوجوان در حال بزرگ شدن هستند. روجر سعی دارد همچون پدر دغدغهی خانواده را در مرکز قرار دهد و ماریونا دوست دارد دنیای بزرگتر را تجربه کند. خانم سیمون آنقدر روی زندگی تکتک این کاراکترها تمرکز دارد و آنقدر بهزیبایی آنها را شخصیتپردازی کرده که تمام کنشها و واکنشهای آنها در قابها برای مخاطب همچون همان چیزی است که در زندگی روزمرهی خود و دیگران میبیند.
خانم سیمون بههیچ عنوان در فیلم خود سعی نکرده کانتراست رنگی و پالت رنگ را با استفاده از فیلترها و افکتها دچار تغییر کند. بههمین سبب است که رنگ این فیلم رنگی واقعی تابستان و نور خوشیدش به همان تیزی است. این رنگ طبیعی را در کنار قابهای هوشمندانه و دوربین باحوصلهی کارگردان بگذارید که گاه ساکن و گاه با تراکتور معروف خانواده در میان باغ و جادهی روستایی نظارهگر حذف طبیعت بکر است.
روایت خانم سیمون از تقلای تمام اعضای این خانواده برای رسیدن به آن چیزی که حق خود میپندارند میگوید. کارلا سیمون بهخوبی توانسته در قابهای شلوغ خود شور زندگی، معصومیت کودکانه، تلاش برای بقا در میان یادگارهای گذشته و در نتیجه نزاع و خیانت برای رسیدن به رفاه اجتماعی را نشان دهد. اما این را فراموش نکنیم که خانم سیمون در روایت خود بهشدت از این خانواده دفاع میکند و سعی دارد آنها را تا کندهشدن اولین درخت توسط بیلهای مکانیکی از تکوتا نیندازد. بههمین سبب است که آن صحنهی زیبای کندهشدن درخت و خیرگی اعضای خانواده به آن زیر نور خورشید تابستانی باز هم شوق زندگی و نه شکست را به مخاطب انتقال میدهد. فیلم «آلکاراس» آنقدر زندگی را بیپرده روایت میکند که به جرأت میتوان گفت که مخاطب آن فقط در میان مرزهای اسپانیا دچار همذاتپنداری با آن نمیشود، بلکه هر مخاطبی در هر گوشهی دنیا و با هر زبانی آن را میستاید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.