چه نیازی به چنین بازنماییهای ضعیفی است؟
گاه نباید یک رخداد را اقتباس کرد؛ آن هم رخدادی که اقتباسهای قدرتمندی را در تاریخ سینما داشته است. اینکه آقای «جیسون موموآ» بخواهد خود را نویسنده جا بزند و اینکه بهتازگی چهرهی محبوب سینمای ابرقهرمانی و میانهی هالیوود شده دلیل قانعکنندهای بر هنرمند بودن او نیست. در هر حال آقای موموآ نوشته و «کریستین کامارگو» کارگردانی کرده و هر دو نیز در فیلم بازی کردهاند.
داستان مشهور «ویلی بوی» عاشق دوندهای که در بیابان چندصد کیلومتر رفت و آمد تا عشق خود را احیا کند، در تاریخ قرن بیستم ایالات متحده بسیار مشهور است. فیلم کلاسیک «به آنها بگو ویلی بوی اینجاست» یکی از نمونههای موفق اقتباس از این رخداد تاریخی است. داستان ویلی بوی از این قرار است که در ابتدای قرن بیستم قبیلههای سرخپوستی کمکم در حال آمیخته شدن با دنیای مدرن هستند. بزرگان هر قبیله همچنان بر رعایت سنت اصرار دارند. ویلی بوی پسر جوانی است که عاشق دختری با نام «کارلوتا» میشود. اما پدر کارلوتا کاملاً با این موضوع مخالف است. ویلی بوی اما بر عشق خود اصرار دارد. او یک شب را با کارلوتا قرار میگذارد تا برای همیشه فرار کنند. پدر کارلوتا آنها را میبیند و طی یک درگیری کاملاً اتفاقی پدر کشته میشود. حال ویلی بوی یک فراری است و بههمراه کارلوتا به دل بیابان میزند.
کارگردان هیچ درکی از حادثهی مشهور ویلی بوی ندارد. او بهخیال خود با ضربآهنگ پائین و موسیقی روی تصاویر میتواند درونمایهای شاعرانه به اثر خود بدهد. اما این رخداد فرسنگها با شاعرانگی فاصله دارد. این رخداد عشق را در بدویترین حالت خود نشان میدهد. اما کامارگو هیچ درکی از این موضوع ندارد و سعی کرده فضا را بهسوی شاعرانگی کاغذی مورد نظرش سوق دهد. یکی از کاراکترهای مضحک این قصه همان کلانتر دائمالخمری است که اتفاقاً آقای کامارگو نقش او را بازی میکند. این درهمآمیختگی فقدان، دائمالخمری و همذاتپنداری با ویلیبوی نهتنها در این اثر نمایان نیست، بلکه نشان از عدم درک صحیح کارگردان از منطق روایی اثر دارد. برخی رخدادهای تاریخی آنقدر مشهور هستند که اگر کارگردانی بخواهد آنها را در سینما بازنمایی کند فقط باید بداند از کدام سو وارد شود. کامارگو نهتنها هیچ درکی از کل واقعه ندارد، بلکه از بدترین زاویه به آن میپردازد. روایت در پردهی دوم بدون شخصیتپردازی کاراکترهای مختلفی را به درون خود میآورد و اتفاقاً همان کاراکترها تبدیل به ایفاکنندگان نقشی مهم در ماجرای ویلی بوی میشوند. بهطور مثال آن زن سفیدپوست مهربان در کجای این روایت شخصیتپردازی شده بود؟ کامارگو یا نمیداند کجای سینما قرار دارد یا اسیر وسوسهی جیسون موموآ شده است. گویی این دو اراده کردهاند قصهای را بهتصویر بکشند، بی آنکه بدانند روایت سینمایی دنیایی کاملاً متفاوت دارد. هر رخدادی در دنیای واقعی اگر قرار است سینمایی شود، باید در ابتدا دراماتیزه و سپس شخصیت پردازی شده و در نهایت در یک دکوپاژ مشخص روایت شود. این فیلم هیچکدام از این خاصیتها را ندارد و مخاطب ناآشنا با این رخداد قرن بیستمی، اگر نوشتههای انتهای فیلم نبودند اصلاً نمیدانست چرا چنین حادثهای رخ داده است. بهنظر آقای کامارگو و جیسون موموآ ابتدا باید در کلاسهای نویسندگی و فیلمسازی زیر نظر بزرگان سینما حضور داشته باشند و سپس هوای نویسندگی و فیلمسازی به سرشان بزند. شاید این اثر پلهای باشد برای درک بیشتر این دو بازیگر که در آینده بتوانند سینما را در معنای سینما درک کنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.