دنیای انتزاعی وایلد از پیروزی ذهنهای شکستخورده
برخی از ستارگان هالیوود در میانهی راه دچار این تحول ذهنی میشوند که باید فیلم ساخت. اما کمتر کسی پیدا میشود که بتواند مسیر فیلمسازی را ادامه دهد. علت اصلی آن تمنای این بازیگران برای مقابل دوربین بودن است. اوضاع بازیگران زن به مراتب بدتر از مردان است. بهطور مثال به آثار رابرت دنیرو و آل پاچینو بهعنوان فیلمساز نگاهی بیندازید. هر دو بازیگر در دنیای کارگردانی همچون فیلمسازی که میداند چه میخواهد و قرار است چه دنیایی را خلق کند میمانند. «اولیویا وایلد» یکی از آن دسته بازیگران زنی است که از سال ۲۰۱۹ کمر همت بسته تا در خلق آثار بلند داستانی در هالیوود نقشی داشته باشد. او پیش از فیلم «بوکاسمارت» چند اثر کوتاه ساخته بود که باید گفت آثاری قابل اعتنا بودند. حال وایلد وارد دنیایی بزرگتر شده و قرار است جامعهی شکستخوردهی دنیای واقعی را به درون انتزاع بکشاند.
آلیس در مهمانی خانوادگی میان دوستان و همسرش در حال شادی است. صحنهها برش میخورند و مخاطب درگیر زندگی روتین و گویا بینقص آلیس، همسرش و دیگر اعضای شهر میشود. وایلد در بهتصویر کشیدن چهرهی بینقصی از این آرمانشهر عجلهای ندارد. مخاطب در پردهی اول با دنیایی که آلیس در آن میزید و مناسباتاش آشنا میشود. اما وایلد کاملاً زیرکانه حفرههایی را در این آرمانشهر رنگین قرار میدهد و مخاطب تحت تأثیر آنها خود را همچون آلیس درگیر پرسشهایی میکند. وایلد بهخوبی توانسته ذهن پرسشگر و نحوهی بیدار شدن آن را در آلیس بهتصویر بکشد. در باب این آرمانشهرهای بینقص و شکی که در دل کاراکتر اصلی نسبت به بینقص بودن آنها میافتد آثار بسیار زیادی ساخته شده است. اما در بسیاری از این آثار کاراکتر اصلی آن خمیرمایهی لازم برای به پرسش کشیدن هستی پیرامون خود را ندارد. داستان وایلد و نحوهی پرداخت روایت در پردهی اول چیز دیگری میگوید. مخاطب در این پرده پابهپای آلیس دنیای بینقص اطراف را همچون جهانی کاغذی مینگرد. وایلد بهگونهای آرمانشهر خود را تصویر کرده که مخاطب لاجرم نمیتواند باورش کند؛ گویی این رؤیای آلیس یا همسرش است. هر چه هست رنگی از دنیای واقعی ندارد.
وایلد در پردهی دوم تمام آن پرسشها را تبدیل به جنونی درونی در آلیس میکند. او کاراکتر خود را برای یافتن پاسخ به هر جایی میفرستد. همهی هیجان و رازآلودگی فیلم در پردهی دوم قرار دارد و بهنوعی میتوان گفت که پردهی دوم بار سنگینتری را بهدوش میکشد و این برای اثری ۱۲۰ دقیقهای خوب نیست. وایلد حتی با انتخاب نام آلیس ناخودآگاه مخاطب را دچار رازآلودگی بین دنیای واقعی و انتزاعی میکند. شاید اگر وایلد میتوانست پردهی سوم را تبدیل به تعقیبوگریزهای مورد دلخواه کمپانی برادران وارنر نکند، شاهد اثری انتزاعی و کاملاً متناسب با روانکاوی ذهن بودیم. وایلد در پردهی اول و دوم بهخوبی توانسته دنیایی را بهتصویر بکشد که زائیدهی ذهن شکستخوردهی ساکنان آن در دنیای واقعی است. این جهان مخدریست برای فراموشی شکستها. در این دنیا اینبار شکستخوردهها هستند که حکمرانی میکنند و به همهچیز میرسند. گویی غاری افلاطونی ساخته شده و همه رو به دیوار ایستادهاند و اینبار خودخواسته قصد رو برگرداندن و ورود به شهر را ندارند. درست در این تعریف است که وایلد نمیتواند حضور آلیس را توجیه کند. وایلد با بیخبری آلیس و نسبت دادن علت تمام این رخدادها به یک تکنولوژی برتر سعی دارد جمعیت شهر خود را پارهپاره کند. اما در پردهی سوم همهچیز تبدیل به هیجان کاذب و تعقیبوگریز در بیابانی میشود که میتوانست همان برهوت خاکستری نیچهای شود. اولیویا وایلد در این فیلم نشان داد که ذهن خلاقی دارد، اما نیاز است چند اثر را در قالب سینمای مستقل روی پرده ببرد تا عیار خود را در جایی جدای از سینمای تجاری بسنجد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.