در بسیاری از کتب مقدس توصیفی که از عذاب دوزخی آمده این است که روزها و دقایق عذاب برای شخص گناهکار ادامهدار و پرتکرار است. او هر روز همان لوپ عذاب را با همان شدت مقابل خود میبیند. حال اگر بخواهیم قضیه را انسانیتر کنیم باید به برخی مراکز رواندرمانی سر بزنیم. بگذارید خاطرهای شخصی را تعریف کنیم. برای سر زدن به یکی از دوستانی که دچار افسردگی شده بود و در نهایت دست به خودکشی زده بود به یکی از مراکز نگهداری بیماران روانی سر زدیم. دختری جوان در آن مرکز بود که با خودکار ساعتی را روی مچ دست چپ خود کشیده بود. ساعت روی مچ او ساعت ۷:۲۵ را نشان میداد. چندباری در راهرو اینسو و آنسو میکرد و دوباره به اتاق خود بازمیگشت. جریان او را از یکی از پرستاران جویا شدم. او گفت سه سال پیش و قبل از اینکه دیگر ذهن و بدن این دختر در یک راستا نباشند، او در این ساعت منتظر رسیدن فردی بوده که هیچگاه نیامده است. ذهن او در این ساعت گرفتار شده و هر روز که از خواب برمیخیزد روزش تا ساعت ۷:۲۵ عصر ادامه دارد و پس از آن دچار تشنج و بیهوشی میشود. فیلم جدید آقای «لاکی مککی» در چنین دنیای درونیای سیر میکند و مخاطب را به درون ذهن پیرمردی میبرد که در کلبهای جنگلی گرفتار آمده است.
یکی از ارکان مهم آثاری که مستقیماً ذهن را کاراکتر اصلی خود قرار میدهند این است که کارگردان بایستی در لوکیشنی واحد روایت خود را بیش از ۹۰ دقیقه ادامه دهد. مککی برای این کار از کلبهای استفاده کرده که ما هیچگاه بیرون آن را نمیبینیم. بیرون از این کلبه فقط در تیتراژ ابتدایی فیلم و در قالب یک نقاشی امپرسیونیستی قرار دارد؛ کلبهای که در میان صخرهای قرار دارد و دود از دودکش آن به هوا برخاسته است. اما دوربین در میانهی کلبهای اولین قاب را به ما نشان میدهد. نور روز از درون پنجره به درون اتاق میتابد. دوربین درست از میان کلبه بهسمت تختخوابی میرود که پیرمردی روی آن دراز کشیده است. صدای نالهای از دور میآید و ناگهان پیرمرد با حالتی مضطرب از خواب برمیخیزد. او نامی را صدا میزند و مضطرب به اینسو و آنسو میرود. اما خبری از «اسکایل» نیست. مککی نیاز دارد تا مخاطب در کل لحظات فیلم در همین کلبه باقی بماند و خسته نشود. بههمین سبب باید کاملاً روی دیالوگها و مکثها و اوجوفرودهای بیان بازیگران خود کار کند. «استیفن لنگ» گویی بهتنهایی در حال ادای مونولوگی ذهنی است و مخاطب با هر دیالوگ او خود را وفق میدهد و آمادهی ادامهی مسیر میشود. این فیلم مملو از دیالوگ است و مخاطب باید در جریان کل دیالوگها قرار بگیرد و بتواند همهی آنها را تصویرسازی ذهنی کند. مککی درست در حین همین تصویرسازیهای ذهنیای که برای مخاطب متصور میشود، در حال ساختن دالان تودرتوی ذهنی این پیرمرد است.
این فیلم روایت تلخی از قضاوت لحظهای در گذشته و گرفتار آمدن در دوزخ ذهن است که فرد را مجبور به تماشای هر لحظهی آن اتفاق تلخ میکند. ما در این فیلم یک روز از این دوزخ را میبینیم و با لوپ تصویری کارگردان که سکانس ابتدا و انتهای فیلم را دچار اینهمانی کرده عمر این پیرمرد را در این تکرار تصور میکنیم و کمی از تلخی این گرفتاری در دوزخ ذهن جا میخوریم. شاید تنها پاشنهآشیل فیلم این است که مخاطب پس از ادامه پیدا کردن دیالوگها و در آستانهی پردهی دوم میتواند سورپرایز انتهایی کارگردان را حدس بزند. برای کارگردانی چون مککی که همیشه در آثار دلهرهی قبلی خود تلاش کرده مخاطب را شگفتزده کند، این حدس پیش از موعد و درست مخاطب یک نقطهضعف محسوب میشود. در هر حال نمیتوان به دیالوگها و تمام دکوپاژ طراحی شده در این کلبهی دوزخی ایرادی گرفت. مخاطب در طول این رفتوبرگشتهای کلامی دائم دچار تصویرسازی ذهنی میشود. شاید ماندگارترین قاب فیلم همان نقاشی امپرسیونیستی ابتدای آن باشد که کلبه را از دور همچون میعادگاه دوزخی «جو» میبینیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.