پوستر فیلم مارگو

اسلشری با خون‌ سفید و قرمز

مارگو
Margaux
محصول ۲۰۲۲ – ایالات متحده
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

«استیون سی. میلر» دو دوره‌ی عجیب را در زندگی حرفه‌ای خود پشت سر گذاشته است. او ابتدا با دلهره‌هایی بعضاً جذاب و گاهی متوسط و بسیار ضعیف مسیر سینمایی خود را آغاز کرد. در ادامه و بین سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۹ شروع به ساخت صرفاً اکشن‌هایی بدون درون‌مایه و کم‌هزینه کرد. این دوگانگی در مسیر فیلمسازی یک کارگردان نشان از این دارد که او از هیچ چیز نمی‌ترسد و دائم می‌سازد و می‌سازد تا دنیای‌اش را پیدا کند. اما از سویی دیگر به ما این پیام را می‌دهد که کارگردان‌هایی مانند میلر هنوز در دنیای سینما سرگردان هستند.
رابطه‌ی انسان و هوش‌ مصنوعی دهه‌هاست سینما را تحت تأثیر خود قرار داده و هر بار یکی از فیلم‌سازان از زاویه‌ای وارد این درون‌مایه می‌شود. استیون سی.میلر در جدیدترین اثر خود با نام «مارگو» سعی دارد در قالب یکی از کلیشه‌های ژانر دلهره که من آن را دلهره‌های آخر هفته‌ای می‌نامم وارد این تقابل شود. طبق عادت همه‌ی این روایت‌ها با افتتاحیه‌ای رو‌به‌رو هستیم که مرکز شر را برای لحظه‌ای به ما نشان می‌دهد. این‌بار خانه‌ای تمام هوشمند با محوریت هوش مصنوعی‌ای که نام‌اش «مارگو» است به آزمون‌و‌خطا با نمونه‌های انسانی خود می‌پردازد. پس از این افتتاحیه، کارگردان پکیج مسافرانی که قرار است در این آخر هفته مارگو را سرگرم کنند به ما نشان می‌دهد. نکته‌ی عجیب در معرفی شخصیت‌ها این است که از همان ابتدا می‌دانیم کدام کاراکتر قرار است جان سالم به‌در ببرد. میلر دختری با نام «هانا» را به ما نشان می‌دهد که آرزوی تبدیل شدن به یک برنامه‌نویس حرفه‌ای را دارد و خود را از تمام شبکه‌های اجتماعی دور نگه داشته است. هانا به‌عنوان دختری که مورد علاقه‌ی پسری با نام «درو» است وارد این سفر آخر هفته‌ای با دوستان قدیمی خود می‌شود.
یکی از نکات مهم در آثار اسلشر استفاده‌ی مملو از وسواس از جلوه‌های ویژه و خون است. در این آثار معمولاً با صحنه‌های زیادی مواجه می‌شویم که خون قربانیان به‌صورت غلو‌شده‌ای به اطراف پاشیده می‌شود. در اینجا نیز دو رویکرد وجود دارد؛ گاهی این زیرژانر مورد استفاده‌ی کارگردان‌های تجربی و مستقل می‌شود و از همان ابتدا رگه‌هایی از کمدی-ابزورد در فیلم جریان دارد و در نتیجه این غلوشدگی‌ها شبیه تجربه‌ای خونین می‌شوند. اما در آثار جریان اصلی معمولاً کارگردان همه‌ی توان خود را برای شیک جلوه دادن محیط پیرامونی به‌کار می‌بندد تا بتواند صحنه‌های تأثیرگذاری از غرق خون شدن کاراکترها تصویر کند. اثر آقای میلر این خاصیت ابتدایی یک اسلشر را ندارد. جلوه‌های ویژه‌ی ضعیف بلای جان این کارگردان شده است و همین باعث می‌شود روایت او تنها خاصیتی را که می‌توانست داشته باشد از دست دهد.
میلر در این فیلم از درون‌مایه‌ی تقابل انسان و هوش مصنوعی فقط سوء‌استفاده کرده است. روایت هیچ خط روایی قابل تأملی در باب دنیایی کاملاً رباتیک ندارد. روایت او حتی انتزاعی هم نیست. عده‌ای جوان در حال گفتن دیالوگ‌هایی هستند که هیچ‌کدام حتی سرگرم‌کننده هم نیستند. کارگردان سعی کرده کاراکتر «لکسی»‌ را وارد ماجرا کند و نشان دهد که او هم می‌تواند اینفلوئنسرهای بی‌مغز مجازی را مورد هجمه قرار دهد. اما کل روایت او چنین خاصیتی ندارد و فقط شاهد پاشیده شدن خون‌های سفید و لزج یا خون‌های قرمز و آبکی از کاراکترهایی پرینت‌شده هستیم. میلر گویا همچنان سرگردان است و نمی‌داند از سینمای اکشن، دلهره، هیجان‌انگیز و رازآلود چه می‌خواهد. فیلم جدید او دیگر یک آزمون‌وخطا به‌حساب نمی‌آید. برای کارگردانی که نزدیک به ۱۰ اثر سینمایی روی پرده برده است، فرصت آزمون‌و‌خطا به پایان رسیده و مخاطب ژانرهای پرطرفدار از او روایتی سینمایی طلب می‌کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟