میتوان از کلیشهها به راحتی گذشت
تمام پروازهای نیویورک به واسطهی هوای طوفانی لغو شدهاند. «مارکوس» که تنها برای توقفی کوتاه و جابهجا کردن پروازش در فرودگاه نیویورک است با لغو پروازها مجبور میشود به خانهی دوستاش، «کلر»، که او نیز در مسافرت است، برود. همخانهای کلر در را برای او باز میکند و مارکوس باید یک شبانهروز را با «آلن»، مردی جوان که او هم مانند مارکوس دگرباش است، بگذراند.
ما تا کنون فیلمهای بسیاری را دربارهی افراد دگرباش مرور کردهایم. فیلمهایی که در آنها سعی شده بود دگرباشان را در جامعهی پیرامونی تصویر کنند و از مشکلات بسیاری که در این جوامع برای آنها به واسطهی متفاوت بودناشان است، حرف بزنند. عموم این فیلمها هم با نشان دادن مشکلات یکسان این افراد در بستری کلیشهای نمیتوانستند حرف جدیدی را به زبان بیاورند یا حتی همان حرفهای قدیمی را در وجهی نو بیان کنند. فیلم «یک شب طوفانی» اما با نشان دادن دو جوان دگرباش این بار سعی کرده است آنها را نه در جامعهی پیرامون و مشکلاتی که با دیگر افراد دارند، بلکه با مشکلات درونی خودشان به تصویر بکشد. کمبودهایی که به واسطهی همین جامعه هم برایاشان ایجاد شده و احساسات متناقضی که در این میان در درون خود نسبت به افراد دیگر پیدا کردهاند. جوانانی که تلاش چندانی هم برای تغییر رویهی زندگی خود ندارند و سعی کردهاند با پذیرش هر آنچه که هست حتی از داشتن تعهد نسبت به یکدیگر نیز دوری کنند.
فیلم «یک شب طوفانی» با جدا کردن دو جوان دگرباش که هر یک عشقی هم برای دوست داشتن دارند و قرار دادن آنها در مکانی کوچک و حتی گرفتن رنگ از تصاویرش سعی کرده تمام توجه مخاطب را به این دو شخصیت و روابط انسانی میان آنها جلب کند. این فیلم سیاهوسفید است. رنگها در آن حرف نمیزنند و شخصیتها در بستری خنثی تلاش میکنند با رفتارها و مکالمات خود به تصاویر رنگ دهند. در واقع این شخصیتها هستند که به واسطهی احساساتاشان میتوانند رنگها را در ذهن ما ایجاد کنند. در این فیلم دو شخصیت اصلی و یک شخصیت فرعی که تنها برای چند دقیقه خود را ظاهر میکند وجود دارد و تمام هشتاد دقیقهی آن به سیر تغییر و تحول این دو فرد و نیز پیدا کردن وجوه دیگری از خود میگذرد.
در این فیلم برخلاف بسیاری دیگر از فیلمهای در باب دگرباشان که تلاش میشود با نشان دادن روابط جنسی میان افراد بر دگرباش بودن آنها تاکید شود و از آن به عنوان ابزاری برای متفاوت و خاص بودن شخصیتها استفاده شود، حتی یک سکانس جنسی هم وجود ندارد. در اینجا دگرباش بودن به عنوان یک عنصر اصلی که منجر به رفتارهای متفاوت افراد میشود نشان داده نشده است، بلکه شخصیتها به واسطهی هوش، تجربیات کودکی و حتی مواجهه با آدمهای مختلف متفاوت هستند و دگرباش بودن تنها یک وجه زندگی آنها را تشکیل میدهد و نه تمام آن را. به همین دلیل هم است که رابطهی ایجاد شده در مسیر این فیلم میتواند به راحتی مخاطب را با خود همراه کند. دو شخصیت با کمبودهای مختلف و خواستههای متفاوت سعی میکنند یکدیگر را درک کنند. البته که در این میان تنش جنسی نیز وجود دارد، اما این تنش هم وجهی کاملاً اخلاقی به خود گرفته است.
«دیوید ماراگاس» در اولین فیلم بلند خود از تجربهی فیلمهای کوتاهی که ساخته بهره برده و توانسته است با دوربینی آرام و محدود کردن فضای داستانی روایتی انسانی را به تصویر بکشد. او با هوش خود قابهای تصاویرش را هم در مواقع لازم تغییر میدهد و میتواند با کمک بازیگرانی خوب روایتی قابل لمس را بیان کند. مارگاس نه تنها کارگردان که نویسنده و بازیگر نقش مارکوس در این فیلم نیز است. همین امر باعث شده است او با آگاهی کامل از آنچه داستاناش میخواهد روایت کند، مسیری شفاف را داشته باشد. مارگاس هنوز سی سال هم ندارد و اما مسیر فیلمسازی خود را از جای خوبی آغاز کرده است و میتواند به آیندهی خود امیدوار باشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.