شاید آن اتفاق خوب بیفتد
«پیتر» هر روز صبح از خواب بیدار میشود. سه بیسکوئیت در بشقاب میگذارد. چای شیری درست میکند. به آرامی آنها را میخورد. پیراهن، کراوات و ژاکت خود را میپوشد و در هوای همیشه ابری و مهگرفتهی منچستر به سر کار، بانک، میرود. روزی که بانک نامهی بازنشستگی زودهنگاماش را به او تحویل میدهد، تمام دنیای پیتر به هم میریزد. او نمیداند چه کند. پس تصمیم میگیرد برای دیدار تنها برادرش به بنیدورم سفر کند. برادرش اما هرگز در فرودگاه به استقبالاش نمیآید. او ناپدید شده است.
زندگی اتفاق عجیبی است. آدمها هر روز برای داشتن زندگی بهتر به سرکار میروند و تلاش میکنند با کار بیشتر اندوختهی مالی بیشتر و در نهایت آرامش بیشتری را به دست بیاورند. اما زمانی به خود میآيند و میبینند در تمام مدت زندگیاشان فقط و فقط کار کردهاند. پیتر از آن دست آدمهاست. کسی که با پایان کارش فکر میکند دیگر خودش هم تمام شده است. او نه همسری دارد و نه فرزندی، نه دوستی دارد و نه حتی علاقهای به انجام کاری خاص. تنها سرگرمی زندگیاش ابرها هستند و تحقیق دربارهی آنها و تماشا کردناشان. او هرگز مسافرت هم نرفته و زبان دیگری جز انگلیسی نمیداند به همین دلیل وقتی وارد شهری چون بنیدورم میشود از همان ابتدا بیاعتمادی به سراغاش میآید. همهچیز در این شهر او را مضطرب میکند. آن همه شادمانی آدمها در شب و نور خورشیدی که همیشه در روز هست و آدمهایی که نمیداند چه میگویند.
نیمهی اول فیلم «در بنیدورم برف میبارد» در آرامش کامل و به زیبایی توانسته پیتر را برای مخاطب تعریف کند. سردرگمی و تنهایی پیتر به خوبی برای بیننده قابلدرک است. دیدار «الکس» و پیتر دنیای جدیدی را در برابر او قرار میدهد. الکس زندگی بسیار متفاوتی با پیتر داشته، اما در درون هر دو احساساتی یکسان دارند و همین احساسات هم آنها را مجذوب هم میکند. نیمهی دوم با ورود الکس هم به خوبی آغاز میشود، اما روایت هرچه جلوتر میرود سردرگمی کارگردان برای یافتن مسیری که بتواند داستان خود را پایان دهد بیشتر میشود. شخصیتهای پیرامونی وارد داستان شده و بدون پرداخت شدن فقط با پیتر و الکس همراه میشوند. نه زن خدمتکار هتل و عاشق الکس تعریف درستی شده و نه پلیس یا برادر پلیس. با نشان دادن یک عکس بر دیوار یا یک رابطهی نامشروع یا حتی گفتن خلافکار بودن قصاب محلی نمیتوان به تعریف درستی از شخصیتها رسید. نیت آنها برای انجام کارهای اثرگذار در مسیر این دو شخصیت بدون هیچ توضیحی مخاطب را گیج میکند و حتی نمیتواند آنطور که در ابتدای فیلم با پیتر همراه شده، او را ببیند.
فیلم «در بنیدورم برف میبارد» میتوانست فقط با پرداختن به دو شخصیت اصلی خود با زمانی کمتر باعث ایجاد ارتباطی عمیقتر با آنها شود، اما ورود پیرنگهای فرعی روایت را از مسیر اصلی کمی دور کرده است. شخصیتهایی که با زخمها و تنهاییهای خود میتوانستند انسان امروزی را به خوبی تصویر کنند. شاید بهتر بود پیتر سوار هواپیما میشد و از بنیدورم خارج میشد، حتی اگر احتمال باریدن برف در این شهر همیشه آفتابی و سوزان وجود داشت.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.