پوستر فیلم شیطان وجود ندارد

این درون‌مایه‌های انتقادی بخشی از سینما هستند

شیطان وجود ندارد
There Is No Evil
محصول ۲۰۲۰ – ایران
ژانر درام
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

زبان تیز انتقاد یکی از رکن‌های هنر است. در سینما که با تصویر متحرک گره خورده این رکن صلابت بیشتری می‌یابد. در کشورهایی مانند ایران که فعالان حوزه‌ی سینما در آثار خود از انفعال و پاره‌ای نقدها به مردمان جامعه و نه حکومت نان می‌خورند، برخی آثاری که نوک تیز انتقادشان از مردم به‌سوی متولیان مردم است همچون آثاری خام به‌نظر می‌رسند. این ناپختگی‌ها همه‌اش متوجه سینماگر مستقل نیست. محدودیت‌های فعالیت برای این دست از سینماگرها در کشوری چون ایران و تلاش ایشان برای گذر از محدودیت‌های سانسور بی‌رویه و از سویی دیگر فقدان بازیگر در این خامی نقش به‌سزایی دارند. «محمد رسول‌اف» یکی از همین سینماگران مستقل است که به‌رغم محدودیت‌های بی‌شمار سعی دارد با زبان سینما سخن بگوید. او در اثر جدید خود با نام «شیطان وجود ندارد» سعی کرده اعتراض خود به مقوله‌ی اعدام را، نه از زبان بانیان، بلکه از زبان کارمندان زندان و سربازان به‌تصویر بکشد. 

اعتراض به اعدام در بسیاری از کشورها باعث تشکیل کمپین‌های مختلفی شده است. در ایالات متحده بسته به قانون هر ایالت حکم اعدام اجرا می‌شود. کمپین‌های مختلف در اعتراض به این حکم شکل می‌گیرد و اعتراض خود را در خیابان‌ها یا مقابل زندان‌ها به نمایش می‌گذارند. اما در کشورهایی مانند ایران، عربستان و چین حکم اعدام سراسری است و بخشی از قوانین جزایی و کیفری این کشورها محسوب می‌شود. اینکه اعدام برای چه جرم‌هایی لازم است و خاصیت پیشگیری دارد و آیا اصلاً خاصیت تنبیهی دارد یا خیر بماند برای مناظره‌های بین حقوقدان‌ها و جامعه‌شناسان. رسول‌اف در فیلم خود به‌هیچ عنوان کاری به مقولات حقوقی اعدام ندارد. او به مجریان اعدام می‌پردازد و در هر اپیزود زندگی شخصی و پیرامونی آن‌ها را در ارتباط با اعدام نشان می‌دهد. 

رسول‌اف در اپیزود اول به زندگی یک کارمند می‌پردازد. مردی آرام و منفعل که در ابتدای اپیزود با یک کیسه برنج به خانه می‌رود. همسرش معلم است و دختری کوچک دارد. رسول‌اف سعی دارد فشار حاصل بر ذهن این مرد را از طریق زندگی روزمره‌اش به‌نمایش بگذارد. او مانند پروانه دور مادر می‌چرخد، گربه‌ای را که در موتورخانه گیر افتاده نجات می‌دهد و همسرش را همچون یک رفیق دوست دارد. رسول‌اف با دادن این کدها قصد دارد سکوت و خمودگی این مرد را به‌تصویر بکشد. بازی ساکن بازیگران مشکل اصلی این اپیزود است. رسول‌اف می‌داند که از قصه‌ی خود چه می‌خواهد اما واسطه‌ی او و تماشاگر، یعنی بازیگران، پای این اپیزود را می‌لنگانند. 

در اپیزود دوم که شاید بهترین اپیزود فیلم است، فرم خوب روایت و ضربآهنگ آن باعث شکل گرفتن داستانی سینمایی می‌شود. کل روایت آقای رسول‌اف داستانی و نمادین است. او در اپیزود اول کاملاً سعی داشت همه‌ی ارکان روایت را در خدمت روزمرگی کاراکتر اصلی قرار دهد. حال در اپیزود دوم قصه‌ی فرار یک سرباز مجری اعدام را به‌تصویر می‌کشد. علی‌رغم همه‌ی محدودیت‌هایی که برای کارگردانی چون رسول‌اف وجود دارد، اما دکوپاژ خوب باعث شکل گرفتن هیجان در فیلم شده است. در این اپیزود باید از بازی خوب «کاوه آهنگر» هم گفت. او به‌خوبی در کالبد سربازی که از کشیدن چهارپایه از زیر یک زندانی واهمه دارد فرو رفته است. سرعت انتقال ترس به بی‌باکی نیز همگام با ضربآهنگ اپیزود است. رسول‌اف در این اپیزود سعی می‌کند با شیوه‌‌ای رساتر از اپیزود اول به مقوله‌ی اخلاق بپردازد و این را در دیالوگ بین سربازها به‌خوبی می‌بینیم. 

اپیزودهای سوم و چهارم از همان دست روایت‌های لوسی هستند که در کشوری چون ایران به‌فور نمونه‌های مشابه آن‌ها را می‌توان دید. کاراکتری که سبیل، موی فر و عینکی با عدسی گرد دارد و زیرپیراهنی سفید می‌پوشد. مادری که سیگار می‌کشد و به‌طور غیر مستقیم از آزادی تفکر می‌گوید. پدری که کاملاً منفعل است و فقط تأیید یا رد می‌کند. اما سرباز گویا واقعی‌ترین کاراکتر در این میان است. رسول‌اف خودش این کاراکتر را به‌گونه‌ای پرداخت می‌کند که او را همچون صدها هزار نفر انسان تک‌بعدی در جامعه می‌بینیم؛ همان دست افرادی که شاید یک برگ کتاب نخوانده‌اند و هیچ درکی نسبت به شرایط حاکم بر جامعه ندارند. اینکه رسول‌اف چنین کاراکتری را به زور وصله‌ی این خانواده کرده یا برعکس، پرسشی است که خود باید پاسخ دهد. در هر حال دگرگونی این کاراکتر اصلاً به قصه نمی‌آید.

فیلم رسول‌اف در قصه‌ی چهارم کاملاً سقوط می‌کند. چرا کارگردانی که نمی‌داند فیلم خود را باید چگونه به پایان برساند، اصرار به ادامه‌ی آن دارد؟ این اپیزود داستان مرد و زنی تنها دور از شهر است که پذیرای دختری نوجوان از آلمان هستند. این دختر ظاهراً فرزند دوست آن‌هاست و به اصرار پدر و به‌ دعوت این زوج به ایران آمده است. اینکه آقای رسول‌اف در انتخاب بازیگر کمبود داشته است و باید کاراکتر دختر را کسی بازی می‌کرده که بتواند چند خط دیالوگ آلمانی به زبان بیاورد دلیل مورد پسندی برای بازی دادن به دخترش نیست. فرزند آقای رسول‌اف تقریباً هیچ درکی از این کاراکتر ندارد. همین لنگیدن بازیگر کاراکتر دریا باعث زمین خوردن این اپیزود می‌شود. کارگردان‌های ایرانی دیگر باید بدانند که دوره‌ی آن نگاه‌های پر معنا و ساکن با لبخندی زشت روی چهره‌ی کاراکتر به‌سر آمده است. 

فیلم آقای رسول‌اف نشان داد که کشوری مانند ایران دچار فقر شدید بازیگر است. شاید رسول‌اف کارگردانی جسور باشد اما دقتی در انتخاب بازیگران ندارد. فیلم «جاده خاکی» پناهی را به یاد بیاورید که علی‌رغم تلاش کارگردان جوان و وسواس او در انتخاب بازیگر، باز هم شاهد حضور نابازیگری بودیم که جور او را دیگران به دوش می‌کشیدند. اما فیلم آقای رسول‌اف حتی این جورکشان را هم ندارد. به‌نظر سینمای ایران در معنای عام خودش هم دچار بی‌ژانری است، هم به درد بی بازیگری مبتلا است. گویا در این کشور رانت و رابطه و وابستگی به مراجعی خاص باعث شکل گرفتن امثال فرهادی، روستایی و خیل عظیمی از افرادی می‌شود که علاوه بر کارگردانی خود را تئوریسین هم می‌دانند. برای نجات سینمای این کشور باید این حباب توهم بترکد، بلکه با کمی صبر و استعدادیابی بتوان نسلی سینمابلد را کشف کرد. فیلم آقای رسول‌اف هر مشکلی که داشته باشد، اما چندین فرسنگ پیش‌تر از آثاری چون «شهر زیبا»، «دهلیز» و … است که هر کدام با نگاهی سانتیمانتال سعی داشتند به مقوله‌ی اعدام بپردازند. سازندگان آن آثار تحت تأثیر ملودرام‌های هندی بودند که در هر سکانس سعی دارند مخاطب را دچار فوران احساس کنند. فیلم آقای رسول‌اف حداقل در اپیزود اول و دوم خود را از این بند رها می‌کند و در خدمت نگاه متهورانه‌ی کارگردان خود است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟