پوستر فیلم مأمور قلابی

کارگردان‌های این اثر صبور نبودند

مأمور قلابی
Rogue Agent
محصول ۲۰۲۲ – بریتانیا
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

اسپیلبرگ در سال ۲۰۰۲ اثری با نام «اگه می‌تونی من رو بگیر» روی پرده برد. این فیلم روایت فردی با نام «فرانک» بود که بسته به شرایط در یک نقش فرو می‌رفت؛ خلبان، استاد دانشگاه، دکتر و … و همه‌ی این‌ها برای کلاشی بود. در هر حال اثر اسپیلبرگ منجر به استخدام این فرد در اف‌بی‌آی شد و همه‌چیز به‌خوشی به اتمام می‌رسید. از این دست جرائم کلاه‌برداری در گوشه‌و‌کنار دنیا بسیار است. یکی از شایع‌ترین آن‌ها اغفال دختران جوان توسط کلاه‌بردران است. در بیشتر این روایت‌ها، نقاط ضعف شخصیتی در دختران جوان باعث سوءاستفاده‌ی این افراد می‌شود. این مشکلات می‌تواند ریشه در خانواده یا شکست‌های عاطفی قبلی و تنهایی مفرط داشته باشد. حال دو کارگردان بریتانیایی در اولین اثر بلند سینمایی خود به یکی از این کلاه‌بردارن در بریتانیا پرداخته‌اند.
نام «رابرت فریگارد» طی دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ نامی آشنا برای بسیاری از خانواده‌های بریتانیایی بوده است. این فیلم نیز قصد دارد پاره‌ای از زندگی این فرد را به‌تصویر بکشد. فیلم دو پاره‌ی جدا از هم دارد که در هر کدام روند روایت با دیگری متفاوت است. در پاره‌ی اول «آلیس» راوی است و با جملاتی در باب ذهن‌خوانی دقیق رابرت حرف‌هایی می‌گوید و تصویر نیز فرانک را سوار بر ماشین به‌سوی یک میکده نشان می‌دهد. در پاره‌ی اول فیلم هر دو کارگردان کاملاً صبر دارند و با حوصله وارد زندگی آلیس می‌شوند. از آن سو و به‌طور موازی گذشته‌ای از رابرت را در دهه‌ی ۱۹۹۰ و زمان حال که حدود سال ۲۰۰۱ است به‌تصویر می‌کشند. در این پاره از فیلم با درامی رو‌به‌رو هستیم که سکانس‌به‌سکانس خود را هویدا می‌کند و مخاطب بیشتر و بیشتر جذب رازآلودگی آن می‌شود. رابرت در این پاره از فیلم تبدیل به همان کلاه‌بردار سیال و لج‌درآری می‌شود که مخاطب دائم سعی می‌کند در ذهن خود آلیس را متوجه حضور خطرناک این فرد در زندگی‌اش کند و با هر کلیدی که آلیس به آن می‌رسد، مخاطب نیز نفس راحتی می‌کشد.
اما این دو کارگردان فیلم‌اولی در پاره‌ی دوم فیلم به‌یک‌باره همه‌ی آن داشته‌ها و جذابیت‌های پاره‌ی اول را تبدیل به جذابیت‌های قلابی می‌کنند. روند تغییر و دگرگونی آلیس در چند صحنه‌ی کوتاه خلاصه می‌شود و مخاطب حتی آماده‌ی پذیرش این دگرگونی نیست. بازی «جما آرترتون» بد نیست و این روایت است که کاراکتر او را دچار این دگرگونی بدون فکر می‌کند. مخاطب این دست از درام‌های هیجان‌انگیز نیاز دارد روند تغییر را در کاراکتر ضربه‌خورده مشاهده کند. اما کارگردان‌ها این تصویر را به او نمی‌دهند. گذشته از این رخدادهایی که منجر به پیگیری رابرت می‌شوند چندان سینمایی نیستند و فیلم را از آن هیجان ذاتی روایت حقیقی می‌اندازند. هر دو کارگردان در پاره‌ی اول فیلم به‌خوبی توانسته بودند مخاطب را وادار به لمس هیجان کنند، اما همه‌ی کاشته‌های آن بخش فیلم را به‌راحتی به باد می‌دهند. به‌همین سبب با اثری رو‌به‌رو هستیم که هم‌زمان دو فیلم است؛ یک هیجان‌انگیز خوب در پاره‌ی اول و یک اثر از هم گسیخته در پاره‌ی دوم. در کلیت اثر باید گفت که به‌عنوان فیلم اول دو کارگردان گامی متوسط محسوب می‌شود و باید آن‌ها را در آثار بعدی که روی پرده می‌برند سنجید.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟