انسان و تنهایی در جامعهی مدرن گویی دو قطب یک آهنربا هستند. بسیاری از سرگرمیها و محافل فقطوفقط برای فرار انسان از تنهایی تعبیه شدهاند. شاید در خانواده یا اطرافیان اشخاصی را دیده باشید که همیشه در هر مهمانی یا محفلی حضور فعال دارند، اما زمانی که با آنها به مکالمه مینشینید جز آه و ناله از تنهایی چیزی نمیشنوید. انسان مدرن در برابر تنهایی معمولاً دو واکنش دارد؛ یا آن را ابزاری برای جلب توجه میبیند یا تا جایی که توان دارد از آن فرار میکند. اما دستهی سومی هم وجود دارند که تنهایی را همچون یک تبعید در نظر میگیرند. انسانهایی که دچار فقدان عزیزی شدهاند یا شکستی عاطفی را متحمل شدهاند میتوانند در این دسته قرار بگیرند. فیلم اول خانم «هونگ سونگ-اون» روایتی از همین دستهی سوم را بهتصویر میکشد.
فیلم با زندگی تکبعدی و روزمرگی «جینا» آغاز میشود. او در خانهای زندگی میکند که فقط از اتاق خواب آن استفاده میکند. هر روز رأس ساعتی مشخص با اتوبوس به سر کار میرود. بهعنوان نیروی پشتیبان یک شرکت صادرکنندهی کارت اعتباری پاسخگوی مردم است. در ساعت استراحت به تنهایی سیگار میکشد، غذا میخورد و دوباره به سر کار بازمیگردد. در راه بازگشت هم همسایهاش که مرد جوانیست در حال سیگار کشیدن جملاتی کوتاه به او میگوید. کارگردان بدون عجله و با مرور چند روز از زندگی جینا مخاطب را در برابر این کاراکتر تکبعدی قرار میدهد. اما کارگردان در این فیلم دو نقطهعطف را قرار میدهد؛ یک نقطهعطف مربوط به دختری جوان است که برای کارآموزی به او سپرده میشود و دیگری مرگ مرد جوان همسایه است که یک هفته قبل در آپارتمان خود بهتنهایی مرده است. ذکاوت کارگردان این است که برخوردهای جینا با این مرد جوان را به یک رازآلودگی در فیلم تبدیل نمیکند. او میداند که از جینا روایت میکند و باید زندگی را همچون این دختر جوان و خموده و تنها نظاره کند. حتی زمانی که دوربین همراه جینا به سر کار میرود، از همکاران کناری او در همان حدی میبینیم که زاویهی دید جینا است و دیگر هیچ مکالمهای بین او و دیگران رخ نمیدهد.
اما تنهایی جینا برآمده از شخصیت خوداتکای او نیست. جینا یک سال پیش مادرش را از دست داده است و پدری که ۱۶ سال پیش آنها را رها کرده بوده و یک سال قبل از مادر بازگشته وارث خانهی مادر شده است. جینا نه خوداتکاست و نه مغرور. او شخصیتی بهغایت احساسی دارد و تحتتأثیر مرگ مادر است. اما برای رهایی از این غم دستبهدامان تنهایی شده است. یکی از نکاتی که در شخصیتپردازی جینا شاهد هستیم و باز هم نشانهی ذکاوت کارگردان و فهم دقیق او از تبعید تنهایی است، از دست رفتن رابطهی اجتماعی جینا است. در این شخصیتپردازی بهوضوح میبینیم که انسان موجودی اکتسابی است. شاید این نگرش کارگردان بهنوعی وجودگرایانه نیز باشد. هر آنچه جینا برای این تنهایی فراهم آورده، لاجرم عوارض جانبی نیز داشته است. او قدرت ارتباط اجتماعی را از دست داده است. حضور آن کارآموز در زندگی کاری جینا برای نمایش همین عدم توانایی توسط کارگردان است.
اما فیلم در پردهی سوم خود زمین میخورد. نوع بازگرداندن جینا به زندگی شبیه ملودرامهای هالیوودیست. کارگردان سعی دارد این کاراکتر را در مواجهه با عوارض جانبی این تبعید خودخواسته قرار دهد، اما این کاراکتر را بیتوجه به تمام آن شیوهای که برای زندگی خود ساخته است به زندگی باز می گرداند. گویی کارگردان جوان کرهای در پردهی سوم دچار نوعی تعجیل میشود و دوست دارد روایت را هر چه سریعتر به سرانجام برساند. در نتیجهی این تصمیم با لغزشی مملو از افسوس مواجه میشویم. در هر حال فیلم اول کارگردان کرهای سرشار از زندگی است. گویی بخشی از ذن در این فیلم حلول کرده است؛ زمانی که صداها را میشنوی تنهایی را حس میکنی. جینا نیز زمانی که هندزفری را از گوش بیرون میآورد شلوغی دنیای پیرامون و تنهایی خود را با تمام وجود حس میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.