ایران هم میتواند سینما داشته باشد
کشور ایران از آن معدود کشورهایی است که سینمای بدنه ندارد. به زبانی دیگر میتوان گفت که این سینما بهدلیل سانسورهای بسیار که حتی در کشورهای اروپای شرقی دهههای ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ هم نایاب است، توان شکل گرفتن ندارد. حتی سینماگران جشنوارهای این کشور نیز اسیر این سانسورها هستند و بیشتر با زد و بندهای مرسوم سعی در پررنگکردن تصاویر خود دارند. شاید تنها کارگردان ایرانی که سعی کرد این سانسور را دور بزند عباس کیارستمی بود که تلاش کرد دوربین را از درون آپارتمان بیرون بکشد. با تمام این توصیفات سینمای ایران، چه در بخش جشنوارهای و چه در ساختار بدنه، قصه ندارد. سینمایی که قصه نداشته باشد، ژانر هم ندارد. در نتیجه مخاطب ایرانی سینمای فارسیزبان سردرگم است. بیشتر آثار سینما چیزی شبیه به کلیپهای اینستاگرامی است و وحدت فرمی در آنها بهچشم نمیخورد. سینمایی که درصد زیادی از آثار آن بودجهی دولتی دارند و در خدمت تفکر خاصی در بدنهی حاکمیت هستتند قرار نیست مخاطب سینما را جذب خود کنند. حال در دل این بیسنمایی و پردهی نقرهای خالی از هر عنصر سینمایی، «پناه پناهی» برای مخاطب فارسیبان و مخاطب جهانی سینما قصه میگوید.
فیلم پناهی بیشک یکی از همان آثاری است که سینمای بیسامان ایران به آن نیاز دارد. پناه پناهی نه مانند پدرش، «جعفر پناهی»، که همانند یک هویت مستقل در سینما فیلم ساخته است. او برای روایت خود درام جادهای را انتخاب کرده است. کاراکترهای او یک خانوادهی چهار نفره هستند که در سفری جادهای بهسوی مقصدی که در ابتدا نمیدانیم در حرکت هستند. فیلم با صدای پیانویی که تا بهانتها و در صحنههای انتخابی میشنویم همراه میشود و انگشتهای پسرک کوچک خانواده روی کلاویههای نقاشیشده روی گچ پای پدر همگام با موسیقی میشود. سکون فیلم و خوابی که زن و مرد رفتهاند و پسر جوانی که با کمی فاصله از ماشین ایستاده است. در همین سکانس و پس از بیدار شدن پدر و مادر شاهد هول و هراس آنها در پیدا کردن تلفن همراهی است که پسرک کوچک درون شلوار پنهان کرده است. پناهی در همین سکانس ابتدایی و بهتبعیت از ساختار درام کرهای مخاطب را درگیر درام خود میکند. سوالهای بیشماری که ذهن مخاطب را درگیر میکنند و عطش رسیدن او به پاسخ همان کاری است که یک درام باید انجام دهد. پناهی ساختار درام جادهای را میشناسد و مهمتر از آن طنز پنهان در زندگی و زبان محاورهی یک خانوادهی ایرانی را بهخوبی درک کرده است. فیلم او نمایانگر یک خانواده از طبقهی متوسط ایرانی است. هیچکدام از کاراکترها عرقگیر سفید بر تن ندارند و مهمتر آنکه هیچکدام از این کاراکترها تکجملات پشت خاوری را در دیالوگهای خود ندارند (همانند آنچه که در آثار کارگردانهای سوگلی جریان حاکم بر سینمای ایران مانند فرهادی و روستایی و امثال آنها میشنویم). اینجاست که پناهی زبان سینما را درک کرده است. شاید چنین دیالوگهای پینگپنگی و نرمی را قبلاً در آثار ابتدایی کارگردانهایی چون کاهانی دیده باشیم، اما پناهی بسیار هوشمندانه و با اشراف بر زبان محاورهی فارسی توانسته چنین ساختاری را در دیالوگهای خود ایجاد کند. این یکی از همان گرههایی است که آثار ایرانی در آن صفر و صد میشوند. برخی از کارگردانها توانایی درک جدا کردن محاورهی رایج از محاورهی فضای مجازی را ندارند و در نتیجه کمدیهای فکاهی احمقانه با ساختار غلط در دیالوگها و بهنوعی تهوعآور ساخته میشوند یا از آن سو برخی دیگر سعی میکنند فراز و فرود جدیدی در گفتار فارسی ایجاد کنند و تکجملههای اینستاگرامی و پشت کامیونی کل فیلم را در بر میگیرد (زاویهی هفتاد و پنج درجه و چشمان خمار بازیگر مرد و ابروهای بالا رفته را نیز به این دیالوگها اضافه کنید). فیلم پناهی برعکس آثار دیگر ایرانی بازیگر دارد. «حسن معجونی» و «پانتهآ پناهیها» کاراکترهای خود را کامل درک کردهاند. این درک متقابل تبدیل به فهم دیالوگ، فهم موقعیت و در نتیجه خلق فضایی دراماتیک میشود.
شاید پاشنهآشیل فیلم پناهی بازیگری با نام «امین سیمیار» باشد که در نقش فرزند بزرگ خانواده بازی میکند. بازی این بازیگر فرسنگها دور از سه بازیگر دیگر است و همین مسئله در موقعیتهایی که این کاراکتر با دیگر کاراکترها قاب را در اختیار دارند باعث افت فیلم میشود. همهی فیلم حول سکوت و آشفتگی و سرگردانی این کاراکتر میچرخد و پناهی میتوانست انتخاب بهتری برای این کاراکتر داشته باشد. در مقابل او بازیگر خردسال، «رایان سرلک»، واقعاً در فیلم کودکی می کند. او مانند هر کودکی درگیر دنیای خود است و در برابر او معجونی و پناهیها بهخوبی از پس این دنیای کودکانه برمیآیند.
این فیلم روایت سرگردانی، آشفتگی و در نهایت نگاه به آیندهی مبهم هر ایرانی طی سالهای اخیر است. خانوادهای که به سمت مرز میروند، همهی زندگی خود را فروختهاند و فرزندشان را به دست آیندهی مبهم میسپارند. شاید پدر جملهی زیبایی میگوید:« من همین الان هم تو آیندهام.» فیلم پناهی روایتی تلخ از به دست باد سپردن آیندهای است که شاید میتوانست آسانتر در دسترس هر ایرانی قرار بگیرد. اما زبان پناهی پسر همانند پناهی پدر آنقدر تلخ نیست. او قصهای ساده میگوید و هیچچیز را مستقیم به خورد مخاطب نمیدهد. پناهی پسر بهخوبی خانوادهی ایرانی را میشناسد. خاصیت هر خانوادهی ایرانی زبانی طنز در اوج ناکامیهاست. خانوادهی فیلم او هم بهسبب همین طنازی برای هر مخاطب سینمایی دلپذیر و برای مخاطب ایرانی سینما باورپذیر است. پناهی سعی ندارد با صدای استاد شجریان درون یک پرشیا (اشاره به اثر غلوشدهی فرهادی در سال ۲۰۱۰) دستبهدامان توجه مخاطب ایرانی خود شود. خانوادهی فیلم او هایده، شهرام شبپره و ابی گوش میدهند و با دلکش میرقصند. فیلم پناهی یکی از آن نمایندههای شایستهی سینمای ایرانی است که هر مخاطب سینمایی بهراحتی میتواند با آن ارتباط برقرار کند و فهمی جدید از خانوادهی ایرانی داشته باشد.
فیلم «جاده خاکی» یکی از درامهای جادهای خوب سینمای چند سال اخیر است. کارگردان جوان فیلم در اولین گام خود مسیری جدا از پدر را انتخاب کرده است و قصد دارد با ایهام و درون قصهای ساده نقد اجتماعی خود را بهتصویر بکشد. پناهی در ادامه مسیری سخت را در پیش دارد و باید دید آیا او نیز اسیر سانتیمانتالیسم و غلوگوییهای تهوعآور دیگران خواهد شد یا همین مسیر ساده و پر از قصهای را که به تنهایی میتواند نمایندهی سینمای فراموششده ایران باشد ادامه خواهد داد؟ باید منتظر بود و دید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.