پوستر فیلم پلازا کاتدرال (نام میدانی در پایتخت پاناما)

برشی از زندگی در پاناما

پلازا کاتدرال (نام میدانی در پایتخت پاناما)
Plaza Catedral
محصول ۲۰۲۱ – پاناما
ژانر درام
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

پاناما از آن دست کشورهایی است که یا حیات خلوت بسیاری از گروه‌های مافیایی و کارتل‌های مواد مخدر بوده یا مورد هجوم کشوری چون ایالات متحده قرار گرفته است. به‌همین دلیل تا قبل از سال ۲۰۰۸ صنعت سینما در این کشور وجود نداشت. «آبنر بنایم» در سال ۲۰۰۸ و با فیلم «شانس» اولین تولید سینمایی مستقل پاناما را روی پرده برد. او پس از این فیلم به ساخت مستندهایی در باب هویت تاریخی پاناما در قبل و بعد از حمله‌ی ایالات متحده پرداخت. شاید مهم‌ترین اثر او «هجوم» به سال ۲۰۱۴ باشد که مستندی در باب حمله‌ی ارتش ایالات متحده به خاک پاناما بود. پس از ساخت چندین مستند با همین مضمون، حال او روی به ساخت درامی دیگر در دل پاناما آورده است.
پاناما نیز مانند هر کشور دیگری در آمریکای لاتین با حفره‌ی بزرگ بین طبقات اجتماعی مواجه است. «آلیشیا» مهندس معماری است که با فروپاشی احساسی پس از مرگ فرزند دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. شروع فیلم نیز با واگویه‌های او هنگام بالا رفتن از آسانسور برجی نیمه‌ساز است. کارگردان یک‌بار آلیشیا را در همین سکانس به پائین پرتاب می‌کند تا این جمله را از او بشنویم که «من از درون مرده‌ام.» اولین تقابل آلیشیا و «آلکسیس» پس از این سکانس و هنگام پارک کردن ماشین است. آلکسیس از همان قشر نوجوان‌های سرگردان آمریکای لاتین است که با شلوار جین و رکابی مشغول بزهکاری هستند. این تقابل‌ها در سینما بسیارند و اگر آن را یکی از کلیشه‌های محبوب سینمایی بنامیم حرف گزافی نیست. گاه جنگ باعث این تقابل می‌شود و گاه تفاوت‌های نژادی و گاه مانند این فیلم تفاوت‌های طبقاتی. هر چه هست، فیلم‌سازان سعی می‌کنند دو فرد از دو طیف جدا را در یک لوکیشن در برابر یکدیگر قرار دهند. آلیشیا یک سال‌ونیم است که فرزند خود را از دست داده است، از همسرش طلاق گرفته و حال به‌جای طراحی ساختمان تبدیل به یک مشاور املاک شده است. بنایم سعی دارد فیلم خود را در مرزی میان روایت‌های سینمای سرگرمی و سینمای مستقل نگاه دارد. او موسیقی را از فیلم می‌گیرد و کاملاً اقتصادی از آن استفاده می‌کند و در عوض با رازآلود کردن فضا و دادن تعلیق به فیلم سعی می‌کند مخاطب عام را هم درگیر فیلم خود کند.
فیلم آبنر بنایم یک واقعیت دردناک دارد. او همچون بهرام بیضایی که شخصیت «باشوو» را از میان جنگ‌زدگان جنوب ایران انتخاب کرده بود، نقش کاراکتر «آلکسیس» را به یکی از همان نوجوانانی داده است که هر روز چند نفر از آن‌ها در کوچه و خیابان مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند. بازیگر فیلم او نیز درست چند ماه قبل از پخش جهانی فیلم مورد اصابت گلوله قرار گرفت و هیچ‌گاه نقش‌آفرینی خود را روی پرده‌ی نقره‌ای تماشا نکرد. همین واقعیت دردناک باعث شد تا فیلم آقای بنایم تبدیل به سوگلی محافل سینمایی شود و این یعنی خطری نهفته برای کارگردان. درام بنایم نمی‌تواند وارد محله‌هایی شود که آلکسیس و امثال او در آنجا رشد کرده‌اند. دوربین او همچون فردی ترسو به‌دنبال آلیشیا می‌رود و سرکی به این محله‌ها می‌کشد. کاراکتر آلکسیس در این فیلم نیاز به شخصیت‌پردازی بیشتری داشت که کارگردان در آن ناتوان بوده است. آلکسیس همچون روحی سرگردان در زندگی آلیشیا ظاهر و در نهایت محو می‌شود. کارگردان قادر نیست پایه‌ای محکم برای فیلم خود ایجاد کند که مخاطب نگرانی و پیگیری آلیشیا را برای پیدا کردن آلکسیس در پرده‌ی سوم درک کند. این فیلم اگر قرار بود فقط در باب بحران روحی آلیشیا باشد که چه نیازی به آلکسیس بود؛ چون آلیشیا هیچ تأثیری از حضور کوتاه آلکسیس در زندگی خود نمی‌گیرد. باید بپذیریم که هدف کارگردان تقابل این دو و چفت کردن زندگی آن‌ها به یکدیگر بوده است. مشکل درست در همین‌جاست که زندگی این دو کاراکتر به یکدیگر چفت نمی‌شود. این فیلم از همان آثاری است که هربار در باب آن می‌گوییم باید با «ای کاش» جملات خود را آغاز کنیم.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟