پوستر فیلم می‌تونی تا ابد زندگی کنی

آیا قرار است هر سال همین خط روایت را شاهد باشیم؟

می‌تونی تا ابد زندگی کنی
You Can Live forever
محصول ۲۰۲۲ – کانادا
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

در مرور فیلم «تصویر دختر»، محصول کشور فنلاند، به تفاوت میان ملودرام‌های تینیجری سینمای جریان اصلی و آثار مامبل‌کور اشاره کردیم. مشکل اصلی و مهم آن فیلم در ناپختگی نگاه کارگردان به چالش‌های زندگی نوجوانان بود. حال در فیلم «می‌تونی تا ابد زندگی کنی»، دو کارگردان کانادایی با نام‌های «مارک اسلاتسکی» و «سارا واتس» سعی دارند به درون یکی از فرقه‌های مسیحیت وارد شوند و عشق زنانه را همچون یک تابو تصویر کنند.
در فیلم‌های بسیاری که از عشق زنانه گفته‌اند با تابو بودن این عشق میان اجتماعی از مردم روبه‌رو بوده‌ایم؛ از فیلم‌هایی که زمان قبل از دوران مدرن را تصویر کرده‌اند تا فیلم‌هایی که در آن‌ها تحجر مذهبی نقطه‌مقابل این عشق ممنوعه قرار داشت. پس پلات این فیلم آن‌چنان هم نو نیست. آن‌ها سعی دارند ابتدا مخاطب را با فرقه‌ی «شاهدان یَهُوَه» آشنا کنند. باید گفت که نه در فرم تصویری، بلکه در دیالوگ‌هایی آموزشی ما را در معرض این فرقه قرار می‌دهند. «جیمی» پدر خود را از دست داده و حال به‌سبب آشفتگی روانی مادر به خانه‌ی خاله‌اش در شهری دیگر آمده است. آن‌ها عضوی از جامعه‌ی شاهدان یهوه هستند. این فرقه از آن دست جوامع بسته‌ی مذهبی در مسیحیت است که حتی اعتقاد به جشن تولد ندارند، سرود مذهبی خودشان را دارند، تثلیث ندارند و این تصور را دارند که به‌زودی آخرالزمان خواهد شد. حال در میان این جامعه‌ی بسته دو دختر عاشق یکدیگر می‌شوند. چیزی بهتر از چنین پلاتی برای یک جشنواره‌ی سینمایی چه می‌تواند باشد.
حال به خود روایت بازگردیم. کارگردان‌ها تمام تلاش خود را تا میانه‌ی پاره‌ دوم فیلم می‌کنند و پس از آن درگیر همان کلیشه‌های رایج در آثار متوسط این نوع روایت‌ها می‌شوند. هر دو نوجوان تا میانه‌ی فیلم در دل اجتماع مذهبی دچار نوعی سرخوردگی، اضطراب و نیاز برای رهایی دارند. «ماریکا» در آشوبی از ترس و عطش به‌سر می‌برد. از آن سو «جیمی» که رهاتر از ماریکاست، باز هم در میان دیواره‌های این اجتماع اسیر شده است. متأسفانه دو کارگردان نمی‌توانند موضوع آخرالزمان فرقه‌ی شاهدان یهوه را با عشق این دو به یکدیگر مرتبط کنند. هر چند سعی کرده‌اند عنوان فیلم را تبدیل به پل ارتباطی بین این دو موضوع کنند، اما توان توصیف کردن این پل را ندارند. نیمه‌ی دوم فیلم حتی یک پلان متفاوت نسبت به کلیشه‌ها ندارد. این فیلم در بخش دوم خود یک ملودرام ساده و آبکی است و هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
هر دو کارگردان کانادایی در اولین تجربه‌ی بلند سینمایی و مشترک خود نتوانسته‌اند تصویری از یک عشق ممنوعه درون اجتماعی بسته به مخاطب ارائه دهند. فیلم آن‌ها در خوشبینانه‌ترین حالت یک اثر ملو با روایتی به‌دور از شلوغی‌های آثار تینیجری است. البته باید گفت فیلم این حسن خود را از موسیقی متن قابل قبول خود دارد. موسیقی متن در این فیلم همانند یک اثر قابل اعتنا بخشی از روایت است و شاید بسیاری از ضعف‌های فرمی روایت را پوشش می‌دهد. اما اینجا سینماست و یک اثر سینمایی نمی‌تواند ضعف و کلیشه را پشت یک جزء قدرتمند پنهان کند. باید منتظر بود و دید این دو کارگردان تازه‌کار سینما در ادامه‌ی مسیر چگونه به مقوله‌های انسانی خواهند پرداخت.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟