فاجعه رخ داده است
فیلم با تصویر دخترِ نوجوان و غمگینی ( آتوم ) آغاز میشود که میخواهد آهنگی را بخواند. در هنگامِ خواندن آهنگ کلماتی از زبان یک پسر نوجوانِ بهظاهر بذلهگو خارج میشود و اولین سکانس همراه با اولین تجاوز آغاز میشود. در سکانسهای بعدی آتوم ناراحت، غمگین و بیمار است. او به درمانگاه میرود تا دلیل دردهایاش را بفهمد. آتوم متوجه میشود که باردار است، اما او هنوز ۱۷ سال بیشتر ندارد. در سکانسهای بعدی ما به کرات تجاوزهایی را میبینیم که بر آتوم و دوستاش وارد میشود؛ دعوت کردن یک پیرمرد از دوست آتوم برای رفتن به مهمانیِ شبانه در منزلاش، بوسیده شدن مداوم دستها هنگام تحویل پول صندوق به صاحب مغازهای که این دو دختر نوجوان در آن کار میکنند، نگاه معنیدار فرد داخل مترو و انجام … تجاوزهایی که بهسبب تکرارشان در دنیای بیرون حتی شاید نام تجاوز هم بر آنها گذاشته نشود.
فیلم «هرگز، بهندرت، گاهی، همیشه» داستان دردهای به زبان نیامده است. دردهایی که فرد یارای به خاطر آوردن آنها را ندارد، چه برسد به اینکه بخواهد به زبان آورد. این فیلم چنان ماهرانه واژهی تجاوز را معنا میکند و چنان در تمام سکانسهایاش این واژه را به انواع مختلفی به تصویر در میآورد که بدون شک بیننده نیز از دیدن این همه اتفاق و فشارهایی که یک دختر نوجوان باید تحمل کند، دچار شوک خواهد شد. مگر میشود این همه انسان مریض در پیرامون ما باشد؟ باورش برای من که زمانی دختری نوجوان بودم و برای تمام زنان اما سخت نیست.
نقطهی اوج داستان اما آنجاست که آتوم برای سقط جنینِ خود که حالا دیگر موجودی زنده است، به درمانگاهی تخصصی وارد میشود. آنجاست که روانشناس سؤالاتی را از او میپرسد. سوالاتی که فارغ از جواب داده شده، شنیدنشان هم دردناک است. اینجا معمایی حل میشود. معمایِ چگونگیِ باردار شدن آتوم. تجاوز. تجاوز. و باز هم تجاوز. اما ما نمیدانیم توسط چه کسی و چرا. فیلم هم این امر را برای ما هرگز روشن نمیکند. اما مگر اهمیت دارد توسط چه کسی و چطور؟ فاجعه رخ داده است.
هرگز، بهندرت، گاهی، همیشه؛ پاسخهاییست که باید به پرسشها داده شود و دردیست که باید میزاناش را با این کلمات نشان داد. آتوم با چشمانی اشکبار و بغضی فرو خورده، نمیداند چه پاسخی باید بدهد. و آیا میتوان پاسخی داد؟! درد هرگز با این کلمات نشان داده نمیشود. درد فروخورده میشود. همانطور که دردِ بوسیده شدن توسطِ جوانِ غریبهای در مترو، توسط دوست آتوم فروخورده شد. و آیا واقعا فرو خورده شد؟!
زیباترین سکانس این فیلم، همان است که دو دختر در دو سوی ستون ایستادهاند و تنها انگشتان کوچک دستانشان است که آنها را در غم هم شریک میکند. آیا این دختران هفده ساله هنوز هم هفده ساله هستند؟
و من به این فکر میکنم که دخترانِ سرزمین من، چگونه میتوانند از این غم و درد رهایی یابند؟ مگر اینکه بگوییم؛ از این اتفاقها اینجا برایمان هرگز(به ندرت، گاهی، همیشه) رخ نمیدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.