خودِ مسابقهی دختر شایسته زیرسؤال است
«الکس» در کلاس مدرسه در جواب «میخواهید در آینده چه شغلی داشته باشید؟» پاسخ میدهد:«من میخواهم دختر شایستهی فرانسه شوم». این پاسخ برای پسری یازده ساله قطعاً چیزی جز تمسخر دوستان را همراه ندارد. سالها میگذرد و الکس بدون فراموش کردن رویای خود، بعد از مرگ والدیناش، در خانهای اتاقی را اجاره کرده است. او حالا حس میکند زمان آن رسیده که به آرزوی خود برسد.
صحبت از جامعهی دگرباشان همیشه میتواند به بیراهه کشیده شود. فیلمهای بسیاری سعی کردهاند بدون بیراهه رفتن تنها به انواع گرایشات دگرباشان و احساسات آنها بپردازند. فیلمهای خوبی هم در این میان ساخته شدهاند، اما میتوان گفت بیشتر این فیلمها هرگز نمیتوانند آن حس تنهایی، انزوا و طردشدگی این افراد از سوی جامعه را به تصویر کشند و فقط میخواهند خود را در میان فیلمهای خاص قرار دهند. فیلم «دوشیزه» هم علیرغم تصاویر زیبا و بازی خوب بازیگران آن نمیتواند حرفی برای گفتن داشته باشد و به دنبال همان کلیشههای همیشگی و فانتزیهای متداول پیش میرود.
این فیلم سعی دارد با ایجاد دنیایی فانتزی موقعیتهای واقعی و دردناک را با زبانی آرام به نمایش بگذارد. اگرچه دنیای فانتزیای که این فیلم میسازد جذاب و خلاقانه است، اما زمانی که ما از دردی انسانی و واقعی صحبت میکنیم ایجاد دنیایی که در آن همهی افراد میتوانند یک درد را درک کنند هرگز نمیتواند حس واقعی دارندگان درد و تنهایی آنها را به خوبی به مخاطب القا کند. الکس که در بدن مردان بزرگ شده است همواره از نشان دادن خود به عنوان یک زن ترس داشته است. ترس از طردشدگی و تمسخر. حال او به ناگاه تصمیم گرفته در برابر تمام این ترسها بایستد و اتفاقاً در این راه اشخاص بسیاری نیز او را کمک میکنند. از خانوادهای که متعلق به او نیست یا هماتاقی زمان مسابقهاش یا حتی مسئول آموزش او همگی تلاش میکنند او موفق شود و دقیقاً همین امر است که درک دردهای الکس را سخت میکند.
در دیگر سوی خود مسابقهی دختر شایسته از سوی بسیاری از افراد مورد انتقاد است. این مسابقه که بیشتر بر مبنای ظاهر دختران است چگونه میتواند زنانگی و شایسته بودن یک زن را به درستی تصویر کند؟ الکس زنانگی خود را میخواهد در مسابقهای به نمایش گذارد که اتفاقاً خود آن زنانگی را مایهی تمسخر قرار داده و تنها خواهان بهرهکشی از آن است.
در این میان اما نباید از قابهای زیبا و بازی خوب بازیگران آن گذشت. بازیگر نقش الکس، «الکساندر وتر»، با موتیفهای رفتاری خود توانسته هم حس تنهایی، سرخوردگی، اضطراب و تنش را در چهرهی خود به خوبی نشان دهد و هم با چشمانی پر از شوق از خوشحالی و شادیاش برای رسیدن به هدف حرف بزند. درواقع اگر این قابها و این بازیگر وجود نداشتند این فیلم هرگز نمیتوانست برای دقیقهای ما را متوجه خود کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.