هدف فیلم چه بود؟
گروهی از سربازان آلمانی تلاش میکنند خود را از میان انبوه بمبهای هواییای که بر سر آنها آوار میشود، نجات دهند. آنها در میانهی راه دو سرباز زن روسی را که مدعی میشوند فقط پرستار هستند، هم گروگان گرفته و از آنها میخواهند تا از سرباز مصدوم همراهاشان مراقبت کنند.
شاید آنقدر که از جنگهایی جهانی فیلم ساخته شده، از هیچ سوژهی مهم دیگری فیلم ساخته نشده است. میتوان از هر اتفاق خاص و مهمی که در تاریخ جنگهای جهانی رخ داده است فیلمی را یافت که بتواند برای درک اتفاقات آن دوران مخاطب را یاری دهد. البته که در این میان هر جبهه سنگ خود را به سینه زده و تلاش میکند از قهرمانهای خودش حماسهسراییهای بهتری را تصویر کند، اما حتی در همین فیلمها هم تاریخ و البته حقیقت خود را نشان خواهند داد. اینکه فیلم «جبههی شرق» قرار است از کدام قهرمان یا از چه رویداد مهمی در تاریخ حرف بزند سوالی است که بعد از پایان فیلم هم بیننده جوابی برای آن پیدا نمیکند.
فیلمهایی از دستِ فیلمهای «جبههی شرق» که با بودجههای کم ساخته میشوند باید تمام تمرکزشان را بر داستاناشان قرار دهند تا با داستان خود کاستیهای وجوه دیگر و نبود بودجه را جبران کنند. این فیلم اما با تمام تلاشی که در ظاهر میخواهد نشان دهد هرگز نمیتواند حرف خاصی را بیان کند و کاری را انجام دهد. این فیلم آنقدر آشفته و باریبههرجهت است که مخاطب حتی نمیتواند متوجه شود با چه سربازانی روبهرو است. این سربازان از کجا آمده و به کجا میروند؟ موقعیت آنها کجاست و چرا این همه زن زیبای روسی در اطراف آنها مشاهده میشود!؟ حتی حضور زنی که همراه گروهبان است نیز تا انتها مبهم باقی میماند.
در دیگر سوی فیلم پر از ایرادات و ابهامات ریز داستانی است که هر کدام از آنها میتواند فاجعهای برای یک فیلم باشد. مثلاً طریقهی فرار کردن دو دختر روسی از دست این گروه همانقدر مضحک است که بازگشت یکی از آنها برای گرفتن انتقام. حتی نوع مرگ گروهبان هم به طرز غیرقابلباوری احمقانه است. مگر میشود گروهبانی برای یافتن راه فرار خود را به راحتی در معرض دید دشمن قرار دهد تا کشته شود؟ او مگر نباید آرام و آهسته راه برود تا خود را پنهان کند. گرچه مخاطب پیش از این اتفاقات هم باید از آن همه سروصدا و فریادی که این سربازان در جنگلی مملو از دشمن میزنند، بگذرد. اما شاید هیچ سکانسی حماقتبارتر از سکانس کشته شدن نوزاد در این فیلم نباشد. مگر میشود مردی به این راحتی نوزادی را از دستان مادرش بگیرد و خیلی آرام و خونسرد درحالی که خنده بر لب دارد تفنگاش را به سمت نوزاد ببرد و آن را بکشد؟ اصلاً این زن در این گوشهی جنگل چه میکرده و آن ماشین دشمن چرا باید در آنجا باشد؟ هیچ چیز در این فیلم معنا ندارد و هدفی را نمیتوان برای داستان آن پیدا کرد.
فیلم «جبههی شرق» تلاش زیادی هم برای داشتن قابهایی خاص و زیبا کرده است. تلاشهایی که همگی فقط اداهایی سینمایی هستند که بارها در سکانسهای مختلف تکرار میشوند. کارگردان این فیلم علاقهی زیادی به اسلوموشون کردن تصویر راه رفتن سربازان دارد؛ زمانی که قاب دوربین ثابت است و آنها به آهستگی از برابر دوربین عبور میکنند. کارگردان از همین شیوه به طور متمادی در تصاویر خود استفاده کرده و سعی کرده فیلماش را بزرگ جلوه دهد. «ریک رابرتس»، کارگردان و نویسندهی این فیلم، اما باید بداند با این اداها و ادعاهای سینمایی نمیتوان فیلمی ماندگار را ساخت زمانی که حتی یک طرح واحد نیز در فیلماش یافت نمیشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.