پوستر فیلم گرداب

مرگِ مرگ‌آگاهی

گرداب
Vortex
محصول ۲۰۲۱ – فرانسه، بلژیک، موناکو
ژانر درام
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

گاسپار نوئه تغییر نکرده است. اگر در فیلم «برگشت‌ناپذیر» مردی در انتهای قاب در حال تماشای صحنه‌ی تجاوز بود، در این فیلم نیز یک کودک در میانه‌ی شب و در انتهای قاب در حال تماشای استعمال هروئین توسط پدرش است. گاسپار نوئه در اثر جدید خود زندگی را همچون دالانی دراز تصور کرده است و قرار است انتهای این دالان، مرگ، را در اثر خود به‌تصویر بکشد. 

گاسپار نوئه پیش از این مرگ را در فیلم «به خلأ وارد شو» با همان فرم خاص خود و نورهای نئونی به‌تصویر کشیده بود. نوئه در آن فیلم مرگ را همچون سفری حاصل از نشئگی به‌تصویر کشیده بود و کاراکتر «اسکار» پس از شلیک پلیس همچون روحی سرگردان زندگی خود را در نوردید. خشونت‌های عریانی که بسیاری از ما حتی از خواندن خبرهای‌اشان دوری می‌کنیم، به‌وفور در آثار نوئه یافت می‌شوند. نوئه حتی مقوله‌‌ی تن و رابطه‌ی جنسی را نیز بی هیچ پرده‌ای به‌تصویر کشیده و تعریف انتزاعی هر کدام از ما در باب عشق و درهم‌آمیختگی آن با تن را به چالش می‌کشد. حال او در جدیدترین اثر خود خلأ را تبدیل به گرداب زندگی می‌کند. 

گاسپار نوئه از همان ابتدا انتها را به‌تصویر می‌کشد. او در تیتراژ ابتدایی همچون نوشته‌های سنگ قبر نام بازیگران اصلی و خود را با ذکر تاریخ تولد به‌تصویر می‌کشد. او پس از این تیتراژ هم دست برنمی‌دارد. مرد و زن در دو قاب معکوس یکدیگر را نظاره می‌کنند و در ایوان پر از گل مشغول خوردن شامپاین می‌شوند. قاب نوئه ۴ در ۳ است و تمرکز او روی صحنه‌ی رویایی روایت است. دیالوگ کلیدی فیلم در همین قاب شکل می‌گیرد. زن می‌پرسد:«به‌نظرت زندگی یه رؤیاست؟» و مرد پاسخ می‌دهد:«شاید زندگی رؤیایی در یک رؤیاست.» نوئه قبل از شروع فیلم خود با یک جمله – تقدیم به آنانکه مغزشان زودتر از قلب‌اشان تجزیه می‌شود- به استقبال ترانه‌ای با مضمون عشق، زندگی و مرگ می‌رود. روایت از زمانی آغاز می‌شود که زن در رختخواب از خواب می‌پرد و پلک می‌زند و قاب دوربین دچار انشقاق می‌شود. از این لحظه به بعد با دو قاب ۳ در ۴ و دو دوربین روایت مقابل مخاطب قرار می‌گرد. مرد و زن هیچ‌کدام آن‌هایی نیستند که در قاب اول دیدیم. «لوئی» نویسنده است و «اِل» روان‌پزشک سابق. اما اکنون زن دچار زوال عقل است و مرد در حال نوشتن پیش‌نویس کتاب جدید خود با نام «روان» است؛ کتابی در باب سینما و رؤیا. 

گاسپار نوئه در فیلم خود سعی دارد در دو قابِ دچار انشقاق دست‌و‌پا زدن مرد برای زندگی و زوال عقل و کهنسالی را در زن به‌نمایش بگذارد. مرد دائم در حال تزریق امید به زندگی خود است. او با معشوقه‌ی خود تماس می‌گیرد و به او ابراز عشق می‌کند. گویی در حال فرار از مواجهه با همسری است که پیری و فرتوتی و نزدیکی مرگ را دائم مقابل‌اش قرار می‌دهد. لوئی از دیدن چهره‌ی «ال» فراری است و دست‌به‌دامان شدن تلفن و تماس با رفقای‌اش گزینه‌های او برای این عدم رویارویی است. اما «ال» دیگر حتی قادر نیست جمله‌ای را به‌طور کامل ادا کند و همچنان مانند یک روان‌پزشک مشغول تجویز دارو برای خود و همسر است. «ال» نیز دوست دارد از این فرتوتی و مواجهه با انتهای دالان زندگی فرار کند. اما زوال عقل حتی فرصت همان چنگ زدن‌های لوئی را به او نمی‌دهد. نوئه برخلاف هانکه قرار نیست این مرد و زن را سربار دیگری نشان دهد و در نهایت تصمیمی انفجاری را به یکی از کاراکترها تحمیل کند. او در عوض هر دو کاراکتر را بدون هیچ دیالوگی از یکدیگر و زیر یک سقف فرسنگ‌ها دور از دیگری نمایش می‌دهد. نوئه درام خود را با این دو کاراکتر ادامه نمی‌دهد و «استفان» را نیز وارد این حلقه می‌کند. او تنها پسر آن‌هاست که شکست‌خورده‌ای بیش نیست. استفان آینه‌ی تمام‌نمای یک انسان به انتهای خط رسیده است. او هروئین مصرف می‌کند، مدتی را در بیمارستان روانی بستری بوده و حال همسرش نیز دچار همان اختلالات روانی است. ورود این کاراکتر به خانه‌ی پدر و مادر و مواجهه‌اش با این جدایی چندان او را دچار برانگیختگی نمی‌کند. گاسپار نوئه به‌هیچ وجه قرار نیست دست‌به‌دامان فاکتورهای ملودرام شود و احساسات مخاطب اشک‌دم‌مشک را برانگیزد. فیلم او آن‌قدر عریان و سرد است که گویی فقط وزش‌های نسیم مرگ را در آن حس می‌کنیم.

لوئی در یکی از مکالمات خود با دوستان خود از رؤیا، فروید، سینما، زندگی و نماد سخن می‌گوید. در جایی او از همان رابطه‌ی بین دریا و رابطه‌ی جنسی و خروش‌اش می‌گوید. نوئه نیز تفسیر این تفسیر لوئی را در چنگ زدن‌اش به دامان «کلر» برای عشق تصویر می‌کند. لوئی در این فیلم گویی می‌خواهد با هر چیزی که شمه‌ای از زندگی دارد خود را زنده نگاه دارد. او خود تناقض «ال» می‌بیند و فضای مرده‌ی خانه را دوست ندارد. نوئه این دو قاب دچار انشقاق را بارها در فیلم خود تغییر می‌دهد و به مخاطب نشان می‌دهد که این تغییر قاب و دوربین قرار نیست تغییری در وضعیت ایجاد کند. این فیلم مسیر لوئی و ال به‌سوی پایان است. 

گاسپار نوئه در این فیلم نیز با فیلم‌بردار محبوب خود، «بونوآ دبی»، همکاری کرده است. اما آن‌‌ها در این فیلم همان‌هایی نیستند که در آثار قبلی شاهد بودیم. در این فیلم دیگر خبری از اشباع قاب با نورهای نئونی نیست. اما باز هم با دو دوربین و انشقاق قاب بار دیگر مخاطب سینمای نوئه را تحت تأثیر قرار می‌دهند. آن‌ها در فیلم به‌جای برش‌ها و تغییرهای متعدد زاویه‌ی دوربین، در دو قاب گویی ایجاز و اطناب روایت را در هم آمیخته‌اند. 

فیلم «گرداب» روایتی از انتهاست. نوئه در تلاشی موفق تمام فاکتورهای ملودرام را بدون هیچ ترحمی از فیلم خود دریغ کرده است. او همان گاسپار نوئه‌ی عریان و خشن است و هیچ تغییری را در او نمی‌‌بینیم. لوئی و ال در انتهای مسیر زندگی قرار دارند و ما شاهد این تمام شدن هستیم. نوئه گویی همان کارگردان «برگشت‌ناپذیر» و «به خلأ وارد شد» است اما دیگر بالغ شده است. «گرداب» گاسپار نوئه به بلوغ رسیده در سینماست که جبر عریان زندگی-مرگ- را در کالبد زوجی سالخورده به‌تصویر می‌کشد. از بازی زیبای «داریو آرجنتو» که لوئی را زندگی می‌کند و «فرانسوآز لبران» که گویی همان «ال» سرگردان میان واقعیت و فراموشی است نباید گذشت. فیلم جدید گاسپار نوئه نه روایت مرگ است و نه زندگی، بلکه حدیث مفصلی از پیری است که در آن هیچ نقطه‌ی امیدی برای بازگشت وجود ندارد. در این دالان جز گام‌به‌گام نزدیک شدن به انتهای بن‌بست زندگی چیزی انتظار انسان را نمی‌کشد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟