برخی فیلمسازان فاصلههای زمانی مشخصی را برای رونمایی از آثار خود انتخاب میکنند. بهطور مثال «روی اندرسون» بهازای هر هفت سال فیلمی را روی پرده میبرد؛ سهگانهی زندگی او در سالهای ۲۰۰۰، ۲۰۰۷ و ۲۰۱۴ به نمایش درآمدند. فیلمساز در این مدت با آرامش و تأمل روی روایت خود کار میکند. «الکس گارلند» پس از دو دهه نویسندگی برای فیلمسازانی چون «دنی بویل»، از سال ۲۰۱۴ و با فیلم «اکس ماکینا» وارد عرصهی فیلمسازی شد. گارلند در آن فیلم تقابل انسان و ماشین را با تمام خصوصیات انسانی به چالش کشید و توانست شیمی خوبی را بین مخاطب و سینمای علمی-تخیلی ایجاد کند. او برای فیلم بعدی خود ۴ سال صبر کرد و یک اثر علمی-تخیلی دیگر را روی پرده برد. او در فیلم «نابودی» اینبار انسان و آفرینش را در مقیاسی بزرگتر و در یک لوپ بهاندازهی کل هستی نشان داد. بعد از فیلم دوم بهخوبی میتوانستیم زاویهی گارلند با مقولهی هستی و باورهایی که هژمونی انسان را تشکیل میدادند تماشا کرد. پس باید ۴ سال منتظر میماندیم تا گارلند با اثری دیگر ما را بیشتر در این درونمایهی جذاب و رازآلود غرق کند. حال او با فیلمی که از عنوان خود این چالش را آغاز میکند بار دیگر ما را به سفری سوررئال خواهد برد.
عنوان «مردان» به تنهایی موضوعی چالشی است. گویی از همان ابتدا مخاطب میان درک انسان یا نوعی از انسان قرار میگیرد. گارلند اما از همان ابتدا قرار است ما را با دنیایی بهسبک فونتریه روبهرو کند. او افتتاحیه را با سوپراسلوموشنی از سقوط یک مرد در برابر کاراکتر اصلی فیلم، «هارپر»، نشان میدهد. هارپر برای رهایی از حادثهی ناگواری که از سر گذرانده به خانهای روستایی در حاشیهی لندن میرود تا دو هفته را در سکوت کامل بگذراند. اما این حادثهی ناگوار چه بوده؟ هارپر شاهد خودکشی همسرش بوده و حلا برای هضم این ماجرا تصمیم به این سفر گرفته است. اما گارلند تمام گذشته را بهیکباره مقابل چشم مخاطب قرار نمیدهد. او همین صحنه و جر و بحثهای قبل از آن بین هارپر و همسرش را تکهتکه و میان سکانسهای فیلم بهتصویر میکشد.
این فیلم مانند دو اثر قبلی گارلند از فرمی قابل اعتنا در روایت و تصویر برخوردار است. جلوههای تصویری اقتصادی و کاملاً بهجا برای جدا کردن فیلم از آن واقعیت هولناک بسیار کمککننده هستند. از سویی دیگر ترکیب رنگی که مخاطب را ابتدا میان این سبزی بیکران و ژالهاندود سرگردان میکند و کمکم متناسب با روایت دچار کنتراست میشود. این همگونی بین روایت، تکنیک و درونمایه باعث میشود مخاطب محتوای درونی فیلم را در قاب سینمایی آن مشاهده کند.
اگر طی چند سال گذشته شاهد پررنگ شدن بازیگری چون «لئا سیدو» در فرانسه هستیم، سینمای انگلیسیزبان نیز «جسی باکلی» را در آثار فاخر خود دارد. جسی باکلی بازیگر با استعدادی است که برخلاف لئا سیدو، مورد توجه فیلمسازانی است که دغدغههایی جدی در باب هستی دارند. بهطور مثال آقای چارلی کافمن در آخرین اثر خود انتخابی بهتر از باکلی نداشته است. باکلی از آن دست بازیگرانی است که بهخوبی میتواند یک جمله را با استرسگذاری به چند تکه تقسیم کند و مخاطب را بهآنی دچار دگرگونی احساسی کند. بهطور مثال در همین فیلم به سکانس مشاجرهی پس از کتک خوردن هارپر دقت کنید! باکلی با زیرکی آرامش و سکوت پس از ضربه خوردن را تبدیل به فریادهای خشمگین میکند. تکبهتک کلماتی که ادا میکند آنقدری که جدا و قابل فهم هستند، در یک جمله دچار وحدت میشوند و با تدوین خوب کارگردان تبدیل به فریاد از ته دل او در کلیسا میشود. این دگرگونی را فقط میتوان در بازیگری چون باکلی دید. باکلی در این فیلم خود زن جنس زن است و این را میتوان در تکتک اکتهای او مشاهده کرد؛ او میخندد، گریه میکند، فریاد میزند، اغوا میشود و در نهایت دست به عصیان میزند.
حال ما در کابوس هارپر پس از حادثهی خودکشی بهسر میبریم یا درون درد او زیست میکنیم؟ ورود هارپر به آن عمارت روستایی و درخت سیبی که برابرش بود و سیبی که توسط او گاز زده شد، ما را به این یقین میرساند که درون انتزاعی از درد درونی هارپر زیست میکنیم. این سفری به منتهیالیه آفرینش است. این سفری است که در آن «زن» باز هم میوهی ممنوعه را گاز میزند. گارلند در هیچ کجای داستان خود قرار نیست قضاوت کند. کاراکتر اصلی او یک زن است در میان انبوهی از مردانی که در اصل یک «مرد» هستند، اما با تنوعی در جایگاه. هارپر در این روستا فقط مرد میبیند؛ از مردی که نمایی از «آدم» است تا نمایندهی مذهب، نوجوانی سرکش، پلیس، بارتندر و در نهایت صاحبخانه. همهی این مردان یک نفر هستند و بازی زیبا و بدون نقص «روری کینئار» مخاطب را بیشازپیش در بهت و حیرت میبرد. هارپر در تقابل با این نمایندهی جنس مرد در جایگاههای مختلف با تمام آزار کلامی، جنسی، هویتی و … روبهرو میشود. گارلند در پردهی آخر خود حتی پا را فراتر گذاشته است و دوزخی همچون «مادر» آرنوفسکی خلق میکند که در آن هارپر با ملغمهای از هوس، مرگ، وسوسه و در نهایت مجازات مواجه میشود. اما بهنظر آخرین کلمهی فیلم قبل از شروع تیتراژ پایانی همان مناقشهی اصلی در رابطهی زن و مرد است؛ «عشق»! اینکه پل ارتباطی میان این دو جنس انسان عشق است یا رابطهی جنسی همیشه مورد مناقشه بوده و هست. روایت آقای گارلند طی ۱۰۰ دقیقه زن را در میان انبوهی از خواستههای جامعه و یا شاید آفرینش مردسالار قرار میدهد. باید منتظر بود و دید آقای گارلند در چهار سال آینده چگونه مناقشهی خود با این هستی ناقص پیرامون را ادامه میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.