پوستر فیلم [اقامت] یک‌شبه

تیتراژ پایانی دلهره‌آورتر بود

[اقامت] یک‌شبه
The Overnight
محصول ۲۰۲۲ – ایالات متحده
ژانر اسلشر، دلهره
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

یکی از بدترین شیوه‌های کارگردانی در سینما این است که کارگردان سعی می‌کند از طریق یک ژانر وارد روایت خود شود، اما پس از ناتوانی در مدیریت این روایت وارد زیرژانری می‌شوند که شاید هیچ ربطی به درون‌مایه‌ی اصلی نداشته باشد. در ژانر دلهره بسیار دیده‌ایم که کارگردان‌‌های جوان توان پرداخت روایت خود را ندارند و در نهایت با انبوهی از نماهای بی‌ربط به روایت اصلی مواجه هستیم. کار مشترک جدید «بابی فرانکاویلو» و «کوین رودس» را شاید بتوان در ذیل چنین تعریفی جای داد.
این فیلم با افتتاحیه‌ای که دارد به ما خبر از کلیشه‌های انسان، شیطان و طلسمی ماندگار می‌دهد. اما نماهای بریده و بازی تصنعی بازیگر این سکانس کمی ذهن را درگیر این می‌کند که شاید با یک اثر کمدی-ابزورد در فرمی پست‌مدرن مواجه باشیم. اما زمانی که فیلم به زمان حال می‌آید، با زوجی جوان مواجه هستیم که حتی شخصیت‌پردازی جدید هم ندارند؛ دختری اینفلوئنسر و بلاگر در اینترنت و دوست‌پسری پخمه. کارگردان‌ها دائم سعی دارند با تغییر موسیقی روی تصاویر مخاطب را آماده‌ی ورود به مسیر اصلی روایت کنند. در ابتدای پاره‌ی دوم و پس از نماهایی مضحک و احمقانه به این نتیجه می‌رسیم که این روایت نه حاصل ذهنی پست‌‌مدرن و سینمایی، بلکه برون‌داد تفکری وابسته و ذهنی ضعیف است که حتی قادر نیست یک نمای اسلشر را در قاب خود جای دهد.
با شروع پرده‌ی دوم و پس از اینکه احمقانه‌های این روایت خود را به انتهای این پرده می‌رسانند می‌توانیم پیرنگی را برای آن در نظر بگیریم. کارگردان‌ها سعی داشته‌اند این زوج جوان را در مکانی مشخص وارد یک لوپ زمانی کنند. این لوپ زمانی اثر همان نفرین و طلسم افتتاحیه بوده است. کارگردان‌ها که با تصویر نتوانسته‌اند این لوپ را به ما نشان دهند. در نتیجه تصمیم گرفته‌اند که در دیالوگ‌های بین «اوجین» و «سلیم» دائم به ما یادآوری کنند که این یک لوپ است. تنها لوپی که ما به‌صورت تصویری در این فیلم می‌بینیم رفت‌و‌آمد کاراکتر «توماس» است. البته چون کارگردان‌ها- که اتفاقاً خودشان هم سابقه‌ی تدوین دارند– به چیزی با نام تدوین اعتقادی نداشته‌اند و توماس در این لوپ‌های پی‌در‌پی گاهی به زمین می‌نگرد، گاهی به آسمان، گاهی به دوربین و گاهی به کاراکترها. این فیلم سرشار از همین عدم تطابق‌های روایی و تصویری است. هر دو کارگردان درکی از پیچش روایی ندارند و نمی‌توانند نخ‌های خرده‌روایت‌ها را به یکدیگر وصل کنند. آن‌ها واقعاً قصد داشته‌اند یک اثر کاملاً دلهره‌آور را به‌تصویر بکشند. زمانی که تیتراژ پایانی فیلم می‌آید، شاهد حسرت‌های آن‌ها و ناتوانی در ترسیم کردن‌شان در فیلم هستیم؛ چهره‌هایی دلهره‌آور که به‌صورت گرافیکی و با رنگ قرمز در پیش‌زمینه‌ی تیتراژ پایانی ظاهر می‌شوند. اما ناتوانی کارگردان‌ها در ایجاد تعلیق باعث شده مخاطب حتی به‌اندازه‌ی یک نما نتواند یک اثر دلهره‌آور را شاهد باشد. این فیلم نشانی از یک اثر در ژانر دلهره را ندارد و حتی در ترسیم یک اسلشر متوسط هم ضعیف‌تر از ضعیف عمل کرده است. شاید مخاطب وفادار ژانر دلهره به انتهای پرده‌ی اول فیلم هم نرسد و این فیلم در همان ۳۰ دقیقه‌ی ابتدایی برای او تمام شود. برای سینه‌فیل‌ها انتهای فیلم را رقم می‌زند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟