شاید این وداع برادران تاویانی با سینما بود
سال ۲۰۱۸ بود که یکی از برادران تاویانی برای همیشه با سینما و دنیا وداع گفت. بعد از ویتوریو، فقط پائولو نزدیک به ۹۰ ساله باقی مانده است و حال شاید با آخرین هنرمایی او روی پردهی سینما مواجه هستیم.
حتی اگر نام برادران تاویانی را نشنیده باشید، اما بهعنوان یک مخاطب سینما نامی از فیلمهایی چون «پدرسالار» را شنیدهاید. سینمای برادران تاویانی هم شبیه سینماتوگراف برسون است و هم آن عریانی بیپردهی پازولینی را دارد. درونمایهی سینمایی آثار برادران تاویانی را میتوان تلفیقی از دغدغههای اجتماعی (که بیشتر تقابل آنها با مقولهی فاشیسم بود) و تأثیرات مستندگونهی نئورئالیسم ایتالیا و مدرنیسم در قالبی شاعرانه دانست. مخاطب هنگام تماشای سینمای این دو برادر همهی این درونمایهها را حتی در یک قاب هم میتواند ببیند.
پائولو پس از وداع با برادر، حال بهتنهایی دستبهکار شده و در سن ۹۰ سالگی شاید وداع آخر خود با پردهی نقرهای را مقابل چشمان ما قرار داده است. فیلم او ادای دینی به یکی از نویسندههای معروف ایتالیایی در قرن بیستم است که پیش از این او و برادرش «آشفتگی» را بهعنوان اقتباسی از آثار این نویسنده روی پرده برده بودند. این نویسندهی معروف «لوئیجی پیراندلو» است.
تاویانی فیلم خود را به دو بخش تقسیم میکند. بخش اول با تصاویری که بردن جایزهی نوبل توسط پیراندلو را نشان میدهد آغاز میشود. جملاتی که در باب تنهایی و انزوا از زبان این نویسنده ادا میشوند ما را به درون اتاقی سفید میبرد که سه فرزند پیراندلو در حال نزدیک شدن به بستر او هستند. این اتاق سفید و فضای سوررئالی که تاویانی در آن میسازد لحظهی احتضار این نویسنده است. بیشک قابهای تاویانی پر از وسواس و دقت است و آنقدر روح رئالیسم در آنها جریان دارد که گاه مخاطب احساس میکند واقعاً در همان لوکیشن در حال زندگی است.
بخش اول فیلم پس از این افتتاحیهی قدرتمند آغاز میشود. در این بخش خاطرهبازی زیبای تاویانی با سینما و تاریخ ایتالیا پس از سال ۱۹۳۶ است؛ سینمایی که زباناش نئورئالیسم بود و مردمانی که اسیر فاشیسم و جنگ و بدبختی بودند. تاویانی با تکنماها، کاراکترهایی مدلگونه و بازآفرینی برخی صحنهها تمامقد به سینمای روسلینی، پازولینی، ویسکونتی و حتی خود و برادرش ادای دینی زیبا کرده است. شاید سینهفیلهایی که با سینمای ایتالیا زندگی کردهاند با هر کدام از قابهای بخش اول اشک از چشماناشان جاری شود. این مرور در کنار پیرنگ اصلی فیلم، یعنی رساندن خاکستر نویسندهی فوتشده از رم به سیسیل همراه است. یکی دیگر از نکات برجستهی بخش اول رگههای باریکی از کمدی ایتالیایی و ابزوردیسم است که باعث میشود مخاطب واقعاً در همان سالها زندگی کند. خود روایت پوچ است؛ نویسندهای طرفدار فاشیسم وصیت کرده که او را بسوزانند. خاکستر او ۱۰ سال در رم به امانت گذاشته میشود. پس از ده سال و گذشت یک جنگ خانمانسوز یکی از کارمندان اداری سیسیل برای حمل خاکستر او به رم میآید. این فرآیند و تقابل مردمان مختلف با این خاکستر موقعیتهایی کمدی میسازد که فقطوفقط امضای سینمای ایتالیا هستند. شاید یکی از ماندگارترین این قابها هنگام تشییع خاکستر پیراندلو در تابوت کودکانه در آریجنتو است و مردمانی عادی که حتی نمیدانند این تشییع جنازهی کیست و برای او جوک میسازند و میخندند. در سرتاسر بخش اول بهخوبی میتوانید از تناقضهای فرهنگی و اجتماعی و فرمی را مشاهده کنید. زیبایی این بخش با نزدیک شدن به دریای جنوب ایتالیا و تزریق رنگ به درون قاب تصویر پایان مییابد.
بخش دوم فیلم نیز آخرین داستان کوتاه پیراندلو است که تاویانی سعی کرده در آن همان دنیای جادویی و سوررئال داستانهای پیراندلو در تقابل با رئالیسم را تصویر کند. باید گفت که این بخش همانقدر که زیباست، بسیار درونمایهی خشنی دارد و قاب آخری که فریز میشود، صدای دستزدنهای مخاطب شنیده میشود و تیتراژ پایانی روی صفحه ظاهر میشود. گویی خود تاویانی هم در حال بدرودی باشکوه با سینماست؛ اقتباسی از آخرین اثر نویسندهای که دیگر نیست در شاید آخرین قابهای سینمایی پائولو تاویانی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.