پوستر فیلم دختری سوار بر بولدوزر

مرگ یک عصیان

دختری سوار بر بولدوزر
The Girl on a Bulldozer
محصول ۲۰۲۲ – کره‌ی جنوبی
ژانر درام
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

مدتی قبل برخی از هواداران سینه‌چاک کمیک‌بوک‌های ابرقهرمانی به مرور فیلم جدید «بتمن» حمله کردند و همچون صف‌اولی‌های کفن‌پوش شروع به کادربندی بی‌منطقی در دل منطق کردند. تقریباً تمامی مخاطبان جدی سینما می‌دانند که بسیاری از این آثار به دلیل نداشتن منطق روایی، عدم رضایت کمپانی‌ها، استودیوها و مسائل دیگری به‌جز سینما آن‌قدر بازسازی می‌شوند تا دیگر حتی طرفداران این کمیک‌بوک‌ها که پارتی‌های هالووینی و مناسبتی خود را نیز وقف این شخصیت‌ها کرده‌اند حوصله‌اشان سر برود. اما مخاطب ایرانی این آثار همچنان اصرار دارد که پس از تجربه‌های تیم برتون تا نولان و بقیه‌ی کارگردان‌ها، همچنان قرار است نگاه جدیدی را به گاتهام و بتمن و خزعبلاتی از این دست از سوی هالیوود شاهد باشند.
دلیل مقدمه‌ی بالا در باب این فیلم جدید از سینمای کره‌ی جنوبی به تاریخ‌شناسی برخی مفاهیم در سینما باز می‌گردد. همان‌قدر که هالیوود وقت خود را در بازسازی‌های پی‌درپی از ابرقهرمان‌های کمیک‌بوکی‌اش به‌هدر داد، سینمای کره‌ی جنوبی سال‌به‌سال خود را در بازنمایی عشق و خشونت در دل جامعه‌ی کره قدرتمند‌تر کرد. سینماگران این کشور از همان دهه‌ی ۱۹۶۰ شروع به بازنمایی اتفاقات و تحولات در پی صنعتی‌سازی و سرعت سرسام‌آور آن در جامعه‌ی کره کردند. در جایی دیگر آن جنگ کلاسیک بین راست و چپ را به سینمای ملودرام و بدنه‌ سپردند. سینماگران این کشور دهه‌به‌دهه این رشد سرسام‌آور صنعتی شدن جامعه و تأثیر آن روی مردمانی که هنوز از سنت‌ها دست نکشیده بودند و به‌یک‌باره در معرض چنین تحولی قرار می‌گرفتند را بازنمایی می‌کردند. اما اکنون و در قرن بیست‌و‌یک که کشور کره‌ی جنوبی دیگر با صنعتی شدن خو گرفته، باز هم سینماگران این کشور دست از این بازنمایی برنداشته‌اند. آن‌ها برخلاف سینمای ابرقهرمانی هالیوود کف‌گیر روایت‌های‌شان به ته دیگ نخورده است. چرا؟ چون کاراکترهای روایت‌های آن‌ها یک نام و لوکیشنی محدود ندارند. همه‌ی مردمان کره‌ی جنوبی و همه‌ی خیابان‌ها و روستاهای این کشور می‌توانند کاراکتر اصلی و لوکیشن فیلم‌های آن‌ها باشند. آقای «پارک ری-وونگ» در اولین تجربه‌ی بلند سینمایی خود این مسئله را بار دیگر نمایان می‌‌کند.
کاراکتر اصلی این فیلم دختری ۲۰ ساله با نام «گو هی-یونگ» است. فیلم درست از نقطه‌ی پرتنش خود آغاز می‌شود و تا پرده‌ی سوم حتی ذره‌ای از ضربآهنگ تند آن کاسته نمی‌شود. هی-یونگ ضد اجتماع نیست. او خود را درگیر تعهدش به مادر برای مراقبت از پدر و برادر کوچک‌تر می‌داند. موهای دم‌اسبی و دست چپ تتوشده نشان از شخصیتی دارد که برای حمله هیچ تردیدی به خود راه نمی‌دهد. شروع فیلم و تعهد او مقابل قاضی در پی یک درگیری این نکته را به مخاطب نشان می‌دهد. اما هی-یونگ در برابر مشکل بزرگ‌تری قرار دارد. توسعه‌ی شهری توسط ملاکان محلی باعث شده تا خانواده‌ی او سرپناه و کاسبی کوچک خود را از دست بدهد.
اگر فیلم «من دنیل بلیک»، اثر کن لوچ، را به‌طور خلاصه در ذهن مرور کنیم، به شباهت‌های این عصیان‌های یک‌نفره علیه یک سیستم در دو کشور صنعتی می‌رسیم. کن لوچ اثر خود را در رئالیسم محض مردی بیمار با یک اسپری به‌تصویر می‌کشد. ری-وونگ نیز با دختری ۲۰ ساله و خشم مهارناشدنی‌اش در ویران کردن سازه‌های توسعه‌ی شهری توسط یک لودر این عصیان را تصویر می‌کند. ری-وونگ به‌خوبی توانسته این‌همانی دختر و پدر شکست‌خورده را با تدوین موازی خوب خود مقابل چشم مخاطب قرار دهد. گویی دختر در برابر اربابان پول دچار دژاوو می‌شود و همچون پدر، او را نیز دور می‌اندازند.
تا شروع پرده‌ی سوم با اثری رئالیستی که حتی لرزش‌های دوربین در تنش‌های تمام‌ناشدنی‌اش نیز حساب‌شده‌ هستند طرف هستیم. کارگردان روایت خود را از زاویه‌دید دختری ۲۰ ساله به‌تصویر می‌کشد که برای مبارزه نه قدرتی دارد و نه نقشه‌ای؛ تنها دارایی او همان خشم است و عصیان. او همچون پرنده‌ی مادری که قرار است لانه‌اش خراب شود، به هر دستی که نزدیک شود نوک می‌زند. کارگردان به‌خوبی روایت را تا پرده‌ی سوم پیش می‌برد. اما از این نقطه و پس از جمله‌ی «مرگ در ساعت ۱۰:۰۲» فیکشن را به رئالیسم ترجیح می‌دهد. شاید در اینجاست که تفاوت کارگردانی چون لوچ با سینماگری همچون ری‌-وونگ مشخص می‌شود. لوچ با یک اسپری در دستان دنیل بلیک مخاطب را محکم به صندلی رئالیسم می‌چسباند. اما ری-وونگ با یک لودر هم نمی‌تواند مخاطب‌اش را روی این صندلی نگاه دارد. در هر حال فیلم اول آقای ری-وونگ نوید ظهور کارگردان آینده‌دار دیگری در سینمای کره‌ی جنوبی را می‌دهد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟