فیلمسازان قصهگو میتوانند از کلیشهایترین درونمایهها قصهای جذاب را برای مخاطب خود نمایش دهند. در این میان ژانر دلهره جذابترین و کلیشهایترین کاراکترهای داستانی را در خود دارد؛ از خونآشامها تا شیاطین. برخی کارگردانها سعی میکنند این کاراکترها را رنگوبویی فانتزی دهند. «ایگور لگارتا»، کارگردان اسپانیایی، در فیلم جدید خود سعی دارد یک درام جنگی را با مرکزیت قرار دادن خونآشامها تبدیل به قصهای فانتزی کند.
این فیلم ظاهراً بین جنگ جهانی اول و آغاز جنگهای داخلی اسپانیا میگذرد. لگارتا در زمانبندی اثر خود گویا دچار سردرگمی شده است. او دوست دارد داستان را بین دو جنگ روایت کند. در جنگ اول با اصابت یک بمب یتیمخانهای ویران میشود. دختربچهای زیر آوار مانده و در حال مرگ است. ناگهان زنی سیاهپوش ظاهر میشود و او را نجات میدهد. این زن با بوسهای دختربچه را به اجتماع خونآشامان میبرد.
لگارتا در فیلم خود دوست دارد کاراکتر خونآشام را رنگوبویی دیگر دهد. خونآشامان او دندان نیش بلندی ندارند. او به همین جا بسنده نمیکند و دختربچه را طی یک فرآیند مکاشفه در برابر نور آفتاب مصون میدارد. ما ان فرآیند را جز چند نما که از دستان او زیر نور آفتاب تکرار میشوند نمیبینیم. هر قصهای، حتی قصههای جن و پری، نیاز به نوعی منطق روایی دارند. زمانی که کارگردان نتواند منطق و قوانین قصهی خود را بهطور کامل به مخاطب انتقال دهد، باورپذیری شخصیتها و داستان نیز از سوی مخاطب ناممکن میشود. کارگردانهایی که به این قصهها ورود پیدا میکنند باید بدانند که حتی مخاطبان عادی این گونهی سینمایی در ذهن خود انتظار دارند کارگردان دنیایی کامل را نمایش دهد. او بهدنبال این است که در قصهی کارگردان همهچیز بر اساس قوانینی پیش برود که در پردهی اول مقابلاش قرار گرفته است. اما در این فیلم ما با خونآشامهایی مردهخوار مواجه هستیم که کارگردان هم از آنها دوری میکند. پردهی اول فیلم ناقص است و بی آنکه توان پرداخت کاراکترها و دنیای فیلم را داشته باشد، مخاطب را بهسوی پردهی دوم هدایت میکند. این نقص بزرگیست که کل روایت را تحت تأثیر قرار میدهد.
لگارتا سعی دارد به فیلم خود فضایی شاعرانه دهد. او قصد دارد آن تناقض بین نامیرایی و زندگی و مرگ را در کالبد این دختربچه نمایش دهد. اما این شاعرانگی با نقصهای روایی که در بالا به آنها اشاره شد همخوانی ندارد. در نتیجه آنچه از این فیلم ساده و کم هیاهو باقی میماند تعدادی قاب درست است. لوکیشنی که لگارتا برای فیلم خود انتخاب کرده باعث میشود مخاطب، علیرغم ناامیدی از قصه، برای لذت بردن از قابهای طبیعی به تماشای فیلم ادامه دهد. اما لگارتا میتوانست در کنار این چند قاب زیبا قصهای قابل قبول نیز به ما ارائه دهد. فیلم او همهی پیشنیازهای لازم برای تبدیل شدن به یک فانتزی-تراژدی شاعرانه را داراست. اما لگارتا قصهاش را همچون دختربچهی فیلم بیسرپناه رها میکند. کارگردان در فیلم «همهی ماهها» قصد دارد ماه را همچون ستارهی راهنمای این خونآشامها نمایش دهد. اما در بدترین انتخاب ممکن، او ماه را همچون یک مکگافین تصویر میکند و در نتیجه ماه کامل درون این روایت ناقص گم میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.