پوستر فیلم قفس بزرگ

این دیگر ذهن من نیست

قفس بزرگ
The Aviary
محصول ۲۰۲۲
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

بسیار پیش آمده که در باب سینما و عکاسی بحث‌هایی شکل می‌گیرد؛ اینکه تجهیزات به پویایی اثر یا قاب عکاسی کمک می‌کنند. یا از آن‌سو برخی دیگر معتقدند که مهم همان قابی است که در ذهن عکاس و فیلم‌ساز بسته می‌شود و تجهیزات پیشرفته به‌عنوان یک محدودیت محسوب نمی‌شوند. شاید با نگاهی به آثار ابرقهرمانی بهتر بتوانیم این موضوع را درک کنیم؛ آثاری که تقریباً تمام تجهیزات روز در اختیارشان است اما خروجی آن‌ها حتی نسبت به یک انیمه‌ی ساده هم باروری ندارد. فیلم جدید آقای «دیوید بیلو» نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با با یک لوکیشن ساده و صحرایی و دو کاراکتر یک اثر انتزاعی قصه‌گو را ساخت.
شروع فیلم بدون هیچ افتتاحیه‌ای و با برشی سریع پس از تیتراژ ما را در برابر دو کاراکتر زن با نام‌های «جیلین» و «بلر» قرار می‌دهد. مخاطب هیچ‌چیزی از این دو کاراکتر نمی‌داند. آن‌ها با نگاهی به نور چراغ‌هایی در فاصله‌ای نسبتاً دور نفسی به‌راحتی می‌کشند و در تاریکی شب به راه خود ادامه می‌دهند. این شروع ناگهانی قرار است همچون پیله‌ای دور کل اثر بپیچید. پس این نقطه‌ی شروع را تا پایان فیلم فراموش نکنید.
جیلین و بلر از یک فرقه‌ی دورافتاده و منزوی به رهبری فردی با نام «سث» فرار کرده‌اند. آن‌ها از طریق نقشه‌ای که در دست دارند می‌خواهند به شهر برسند. اما اگر فیلم سال ۲۰۰۲ «گاس ون‌سنت» با نام «گری» ‌را به‌یاد داشته باشید، مطمئن خواهید شد که هر دو کاراکتر قرار است درگیر چیزی با نام توهم شوند. فیلم به‌صورت قطره‌ای و از طریق دیالوگ‌های این دو کاراکتر، و نه فلش‌بک، گذشته‌ی این دو در آن فرقه را روایت می‌کند. اما دیالوگ‌ها آن‌قدر متراکم نیستند که مخاطب را دچار سردرگمی کنند. در عوض کارگردان با دیالوگ‌های نقطه‌ای این دو کاراکتر را به مخاطب معرفی می‌کند. مدتی که از فیلم می‌گذرد دیگر مرز بین واقعیت و توهم برای هر دو کاراکتر و در ادامه برای مخاطب گم می‌شود. در برخی صحنه‌ها دیگر نمی‌دانیم این دو کاراکتر در حال دیدن یک کابوس هستند یا واقعیت آن‌ لحظه پیش روی ماست. کارگردان این مرز را از طریق تدوین خوب خود پاک می‌کند. دیوید بیلو که پیش از کارگردانی تدوین‌گری برخی آثار سینمایی را بر عهده داشته است، نماهای این فیلم را به‌نحوی با برش‌های‌اش پس از یکدیگر می‌آورد که مخاطب در تعلیقی بین دلهره و هیجان قرار خواهد گرفت.
میزانسن این فیلم صحرای نیومکزیکو است و کارگردان بی هیچ دغدغه‌ای روایت خود را در دل این صحرا مقابل چشمان ما قرار می‌دهد. روایت او به‌نوعی بازی ذهنی کاراکترهاست که تحت تأثیر آموزه‌های این فرقه در یک لوپ عبث قرار گرفته‌اند. کارگردان به‌خوبی مخاطب خود را در میانه‌ی فیلم دچار سردرگمی می‌کند. مخاطب نمی‌داند کدام کاراکتر خود واقعی‌اش را برای آن دیگری نمایش می‌دهد. بلر یا جیلین یا هر دو؟ آیا آن‌ها در بازی آن دیگری گرفتار آمده‌اند یا هر دو اسیر ترس و توهم به‌جا مانده از «سث» هستند؟
فیلم آقای بیلو با کم‌ترین هزینه و داشتن قصه‌ای چند لایه و ساختارمند مخاطب را با خود همراه می‌کند. همان‌طور که در بالا هم اشاره کردیم، می‌توان این فیلم را مثالی از همان آثاری دانست که با تجهیزات اندک قادر هستند قصه‌ای روان و کم‌نقص را ارائه دهند. شاید سینمای جریان اصلی هالیوود بهتر است به‌جای هزینه‌های گزاف کمی به دوران قصه‌گویی‌های زیبای‌اش بازگردد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟