پوستر فیلم آنتبلوم

نگاه افراطی به مقوله‌ی نژادپرستی

آنتبلوم
Antebellum
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده مصطفی ملکی

چند سال پیش بود که اتفاقات شیکاگو و مرگ یک سیاه‌پوست باعث منازعات خیابانی شد و آن عکس مشهور از قاب دوربین یک جوان سیاه‌پوست روی جلد مجله‌ی تایم رفت. اتفاقات امسال هم که نیاز به مرور ندارند و همچنان ادامه دارند. سینمای امسال آمریکا هم متأثر از این اتفاقات دائم در حال بیرون دادن آثاری‌ست که این تقابل نژادی را هویدا می‌کنند. جنگ‌های شمال و جنوب ایالات متحده و آزادی برده‌ها باعث شده تا کارگردان‌های فیلم «آنتبلوم» تمرکز اصلی خود را روی نفرت بگذارند تا یک دادخواهی مدرن. همین درون‌مایه‌ی آمیخته با نفرت بیننده را از حسن‌ظن به سوء‌ظن می‌کشاند و اثر را دچار یک سقوط آزاد می‌کند.
لانگ‌تیک ابتدای فیلم به‌نوعی تقلید ساده‌ای از شات‌های فیلم ۱۹۱۷ است که در کنار کاراکترها وارد فضایی می‌شود که قرار است حوادث فیلم در آنجا رقم بخورند. اینکه این لانگ‌تیک به‌جا بوده یا نه را باید با کلیت داستان فیلم بررسی کرد. زمانی که ابتدا تا انتهای فیلم را مرور می‌کنیم، به این نتیجه خواهیم رسید که این برداشت طولانی فقط‌و‌فقط یک پز تکنیکی از سوی کارگردان‌ها است و هیچ نشانی از یک کار هوشمندانه و به‌جا ندارد. فیلمی که در خودش هم دچار آشفتگی شده و دائم در حال ناله کردن است که: ببینید این رنگین‌پوستان بیچاره را! البته که مدیوم سینما چنین آثار ضعیفی را در خود حل خواهد کرد. اما علت نگرش این کارگردان‌ها برای نشان دادن چنین تصویری چیست؟‌ جرارد بوش و کریستوفر رنز به‌عنوان کار اول خود این اثر را ساخته‌اند و همین امر ذهن را بیشتر به سویی می‌برد که قرار است با ملغمه‌ای از ناخنک‌زدن‌های تکنیکی دو کارگردان تازه‌کار روبه‌رو شویم. بعد از تماشای اثر هم به این نتیجه خواهیم رسید. این دو قرار نیست در کار اول خود مخاطب را غافلگیر و شاخک منتقدان را به‌سوی خود تیز کنند. به‌نوعی از آب گل‌آلود ماهی‌ گرفتن بوده که همین هم نتوانسته صیدی برای آنها به ارمغان بیاورد.

فیلم در مورد یک فعال سیاه‌پوست است که برای دفاع از حقوق سیاه‌پوستان به مناظره‌های مختلف می‌رود و به‌تازگی کتابی را هم به چاپ رسانده است. او و عده‌ای دیگر از فعالان سیاه‌پوست توسط عده‌ای نژادپرست افراطی در محوطه‌ای به‌نام آنتبلوم اسیر می‌شوند و همان اتفاقاتی که برای نیاکان آنها رخ داده، برای ایشان هم قرار است اتقاق بیفتد. موتیف‌هایی همچون نقاشی دختر کوچک «ورونیکا» -شخصیت اصلی – یا حرکات یوگای او در سرتاسر فیلم نه‌تنها باز کننده‌ی گره‌ای از آشفتگی توأمان فیلم نیستند، بلکه با بازی ضعیف بازیگر و مابقی هم‌قطاران او بیشتر شبیه اداهایی مضحک می‌مانند. موسیقی دلهره در جای‌جای فیلم با دست‌و‌دلبازی در گوش مخاطب جریان دارد و قرار نیست او را رها کند. در کنار این موسیقی تعلیقی وجود ندارد و همین یعنی این صداها روی فیلم نمی‌نشینند. این فیلم در نهایت یک اثر ضعیف است که احتمالاً باعث تغییر نگرش کارگردان‌های کار اولی خود در ادامه‌ی مسیر خواهد شد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟