قاتلان پسرم روزی مجازات خواهند شد
در حکومتهای تمامیتخواه یک اصل مبرهن است؛ همهی مردم محکومان بالقوه هستند. ممکن است دو جوان در میدان شهر در حال گذراندن یک روز عادی باشند. اما یک تصادف و یا اتفاقی ناخواسته ممکن است مسیر این دو را کاملاً تغییر دهد. در این نوع حکومتها نیازی نیست شما فریاد بزنید. گاه شما را به فریاد خواهند آورد. کشورهای اقماری جماهیر شوروی در دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ نیز چنین حکومتهایی را تجربه کردهاند. از بین سطور نویسندگان، روزنامهنگاران و فیلمسازن شاهد بودهایم که مردمان این کشورها چه تجربیات تلخی را از سر گذراندهاند. یکی از این کشورها لهستان است. این فیلم روایتی واقعی از مرگ جوانی است که در ادارهی پلیس کشته شد. «یان ماتوشنسکی» بر اساس مستندات روزنامهنگاران سعی دارد اتفاق تلخی را که در سال ۱۹۸۳ لهستان رخ داده را تصویر کند.
«گژاگوش» فرزند «باربارا»، شاعر معترض، است. خانهی آنها محل رفتوآمد گروههای معترض به حکومت مستقر است. «یورک» نیز به عنوان دوست گژاگوش در خانه همراه اوست. آنها برای کمی تفریح به بیرون میروند. دو افسر پلیس گشت بهیکباره از آنها مدرک شناسایی طلب میکنند. گژاگوش با تمسخر به آنها واکنش نشان میدهد. افسران پلیس این دو جوان را به کلانتری میبرند. حدود شش یا هفت مأمور کلانتری بر سر گژاگوش میریزند و او را کتک میزنند؛ با باتوم و لگد. یکی از مأموران عنوان میکند که حتماً به شکم او بزنید تا ردی باقی نماند. یورک توسط دو مأمور گرفته شده و فقط شاهد این ضربوشتم است. گژاگوش در بیمارستان جان خود را از دست میدهد. نقطهی آغاز و گزارهی اصلی فیلم همین اتفاق است. مأموران کلانتری متهمان ردیف اول این پرونده هستند. شاید برای حکومت مستقر این ماجرا چندان جدی بهنظر نمیرسید. اما زمانی که در مراسم تشییع جنازه نزدیک به ۱۵ هزار نفر شرکت کردند، پای مأموران امنیتی و اتاق فکر حکومت به قضیه باز میشود.
کارگردان سعی دارد در فیلم خود هیچ کاراکتر مرکزیای نداشته باشد. او قاب خود را به هر دو سوی ماجرا اختصاص میدهد. نمیتوان نگاه سوبژکتیو و دردمند او را در گرفتن این تصاویر نادیده گرفت. دوربین او گاه تنهایی باربارا را بهتصویر میکشد و گاه شور یورک برای شهادت. یورک بهراحتی تبدیل به مهرهای میشود که حکومت هر طور شده باید صلاحیت شهادت او را رد کند. کارگردان تکبه تک اقدامات علیه باربارا و یورک را بهتصویر میکشد؛ از کار گذاشتن دستگاههای شنود تا تهدید و ارعاب و حتی انگ زدن. اما سخاوت کارگردان در اختصاص دادن قابهای خود به همهی کاراکترها ناقص است. او در فیلم ۱۶۷ دقیقهای خود سعی دارد شرایط حاکم بر جامعهی آن زمان لهستان را بهتصویر بکشد. اما فیلم او تصویری از جامعه را به ما نمیدهد. دوربین او دائم در گوشهی یک مجتمع مسکونی یا درون دفتر وزیر و دادستانی در گردش است. شاید همان افتتاحیهی فیلم شهریترین قسمت آن بود. دوربین او نمیتواند پیوستگی را در فیلم ایجاد کند. بهنظر بزرگترین مشکل فیلم همین است. اما قصه آنقدر تلخ است و آشنا که علیرغم دانستن این مشکل باز هم فیلم را ادامه خواهیم داد.
در مرور فیلم «بتمن» هواخواهان کمیکبوکها و روایتهای ابرقهرمانی این ایراد را میگرفتند که شاید برای درک بهتر این آثار فاخر باید تخصص داشت. اما باید به این دوستان عزیز گفت سینما هنریست که مخاطب باید جلوهگری آن را در قابی که کارگردان ارائه میدهد نظاره کند. بههمین سبب است که چنین آثاری، حتی با ضعفهایی که فیلم «ردی بر جای نگذارید» دارد، در قیاس با آنچه که سینمای ابرقهرمانی میدانیم برای مخاطب سینما لازم هستند تا به درک بهتری از جامعهی پیرامون برسد. نشئگی حاصل از فرو رفتن در اتفاقات گاتهام، مفهوم مدرن فرنچایز، و واژهسازیهای بزرگتر از ذات این آثار نباید چشم مخاطب را از واقعیت پیرامون دور نگاه دارد. سینما، حتی در معنای سرگرمی خود، نیاز دارد بخشی از هویت جامعهی انسانی باشد. نمیتوانیم با هویت جعلی ابرقهرمانان و دادن اعتبار به آنها خود را فریب دهیم.
رخدادهای این فیلم بسیار قابل لمس هستند؛ اینکه چگونه یک حکومت برای اثبات حقانیت خود واقعیت را آنطور که میخواهد جلوه میدهد. یک رانندهی آمبولانس اعتراف به قتل میکند، پدری برای محروم نشدن از حق زندگی جاسوسی فرزند خود را میکند، و مادری برای حفظ آبرو از خون فرزند میگذرد. فراموش نکنیم که سینما تجربهای زیسته یا نازیسته از زندگی هر کدام از ماست. سینما تاریخسازی جعلی برای عدهای ابرقهرمان که در حال شلنگتختهانداختن هستند نیست. سینما، حتی زمانی که قصد دارد ما را سرگرم کند، اندوختهای را در پس نیمهخودآگاه و ناخودآگاه ما پنهان میکند تا همیشه آن را همراه خود داشته باشیم.
فیلم «ردی بر جای نگذارید» یکی از هزاران واقعیت تلخی است که مردمان لهستان تجربه کردهاند. حال سینمای لهستان با جدیت در حال شکوفایی دوباره است تا هم در سینمای بدنه و جریان اصلی و هم در سینمای مستقل خود را دچار گوناگونی ژانری کند. آنچه در این آثار مشترک است شناختن قابهاست. حتی در آثاری که ضعف ساختاری روایت دارند باز هم دوربین برای گرفتن قاب مورد نظر در جای درستی ایستاده است. نماهایی که از کاراکترها میبینیم حس همان لحظهی آنها را به ما نشان میدهد. حال میتوان گفت سینمای لهستان در اروپای امروز در حال پیمودن مسیری است که سینمای کرهی جنوبی دو دههی پیش آغاز کرد. خبر خوب این است که دیگر هر ساله با سینمای این کشور در ژانرهای مختلف مواجه خواهیم بود؛ از دلهره و موزیکال تا ملودرام و جنایی. زمانی که سینمای یک کشور به این تتیجه برسد که باید گونههای سینمایی را ارتقا دهد، آن هنگام است که پویایی اولین مهمان این سینماست. برخی از آثار بهدنبال سرگرمکردن مخاطبان میروند و برخی دیگر سینما را همچون زندگی مینگرند. این پویایی کمکم پا را فراتر از مرزها میگذارد و مخاطبان جهانی سینما را مهمان خود خواهد کرد. این رخدادها در صورتی تحقق خواهند یافت که یک کشور این را بداند که هنر در خدمت پروپاگاندا نیست. نمیتوان با ساختن برجهای هفت خواهر مسکو استانیلیسم را در معماری جا انداخت. هنر خود را از لابهلای روتوشهای پروپاگاندا همچون نهر آبی جریان خواهد داد تا به ذات اصلی خود یعنی بازنمایی جامعه و مردمان آن و در نهایت آزادی برسد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.