از ۱۵ می سال ۱۸۷۱، بند ۱۷۵ به قانون مجازات آلمان اضافه شد. بهموجب این بند هر گونه رابطهی جنسی بین دو مرد خلاف مقررات است و در صورت مشاهده با اشخاصی که مرتکب این فعل شدهاند برخورد قانونی خواهد شد. در هیچ جای این بند نشانی از رابطهی جنسی بین دو زن نیست و قانون فقط شامل حامل مردان است. طبق این قانون هر گونه عملی که نشان از فاحشگی یا تحت اختیار قرار دادن بدن یک مرد در برابر مردی دیگر باشد نیز با مجازات روبهرو خواهد شد. با روی کار آمدن حزب نازی کار برای مردان دگرباش سختتر هم شد. آنها بههمراه سایر گروهها به اردوگاههای کار اجباری فرستاده میشدند. پس از دوران نازی و جنگ جهانی دوم این قانون تا سال ۱۹۶۹ همچنان پابرجا بود. در این سال اصلاحیهای روی آن خورد و در سال ۱۹۹۴ بهطور کامل از متن قانون مجازات حذف شد. فیلم جدید آقای «سباستین مایزه» در باب همین بند است.
فیلم سه دهه را همزمان مورد بررسی قرار میدهد؛ دههی ۱۹۴۰، ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰. کاراکتر «هانس هافمن» نقطهی ارتباط این سه دهه است. او یک مرد دگرباش آلمانی است که پس از اینکه از اردوگاههای کار اجباری نازیها خلاص میشود، بهموجب بند ۱۷۵ قانون مجازات آلمان به زندان میرود. او از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۹ بین دنیای بیرون و زندان در رفتوآمد است. او نه مجرم است و نه عمل مجرمانهای را حتی بهصورت سهوی انجام داده است. گناه او این است که دگرباش است. اما کارگردان چگونه ما را به درون فیلم میبرد؟ او فیلم را همزمان با تیتراژ ابتدایی با چند نما از یک توالت عمومی آغاز میکند. در همهی این نماها یک کاراکتر با مردان دیگر در ارتباط است و آن فرد کسی جز هانس نیست. این فیلمها در دادگاهی که قرار است دوباره او را محکوم کند بهنمایش در میآید. هانس با اعتمادبه نفس تنها لبخندی بر لب دارد. از این نقطه دیگر این فضای زندان است که لوکیشن اصلی فیلم را تشکیل میدهد. این را هم میدانیم که زمان حال فیلم در سال ۱۹۶۸ است و هانس نیز به ۲۴ ماه حبس محکوم شده است. اما کارگردان چگونه به دو دههی قبل فلشبک میزند؟ دالان ورودی به دو دههی قبل سلول انفرادی و روشن کردن سیگار توسط هانس است. کبریتی که تا انتها میسوزد و دربی که باز میشود. آقای مایزه در این آسانسور زمانی بدون اینکه بخواهد برشی مستقیم بزند یا تصویری محو کند، تنها با استفاده از نور کبریت و تاریکی محض سلول انفرادی ما را به گذشته میبرد. او حتی در این گذر زمانی تکنیک خود را نیز تغییر میدهد. در پارهی دوم فیلم گذرگاه انتقال ما به گذشته تصاویری از رویاهای هانس است که در آن آرمانشهری او و معشوقاش کنار ساحل حمام آفتاب میگیرند.
این فیلم نه قرار است نگاهی سانتیمانتال به مقولهی دگرباشی داشته باشد و نه حتی قضاوتی را در آن میبینیم. این فیلم بهطور کامل روی کاراکتر اصلی خود یعنی هانس متمرکز است. بازی بینقص و زیبای «فرانتس روگوفسکی» در نقش هانس همهی این کاراکتر را به ما نشان میدهد. هانس با بدنی تکیده از اردوگاههای کار آلمان نازی وارد زندانی دیگر شده است. جرم او همان است. او نه کسی را کشته، نه سرقتی کرده و نه حتی هتک حرمتی مرتکب شده است. تنها گناه هانس متفاوت بودن اوست. طی فلشبکهایی که کارگردان به ما میدهد به مرور با کاراکتری مواجه میشویم که زمانی عاشق بود و حال تبدیل به شخصی شده که همچون نسیمی در زندگی دیگران ظاهر و محو میشود. عدد ۱۷۵ اسم رمزی است که باعث فاصله گرفتن همه از هانس میشود. کارگردان در فیلم خود نیازی به دیالوگهای اضافی نمیبیند. هر چه هست تصویر است و بس. دیالوگها کاملاً اقتصادی و در راستای پیشبرد روایت هستند. اما تصویر قصهای دردناک از نوشدارو پس از مرگ سهراب میگوید.
بگذارید کمی صادق باشم؛ این فیلم برای همهی آنهایی که بهنوعی دچار هموفوبیا هستند کمی آزاردهنده است. این پدیدهی روانی نیز از منظر برخی یک بیماری محسوب میشود و در نظر برخی دیگر مانند تمام واکنشهای ما به دنیای پیرامون امری عادیست. اما این فیلم را فارغ از هر نگرشی به مقولهی دگرباشی، از زاویهدید یک انسان مشاهده کنید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.