وقتی پای کارگردان روی لبهی تیغ میلغزد
زمانی که همهچیز یک فیلم قابل تأمل است؛ ارجاعات، موضوع، عنوان فیلم، اما با لغزش کارگردان همهچیز پودر میشود و چیزی جز یک اثر اروتیک از آن باقی نمیماند. مارگارت -الکساندرا داداریو- دختری تنهاست که همهی گذشته را رها کرده و در ژاپن یک معلم تلفظ انگلیسیست. او هیچ بودن را انتخاب کرده تا خود را میان تمام غریبههایی که فقط غریبه هستند رها کند. شبها معشوقهی گذری عابران پیاده است و پناهگاهاش تختهای «هتلهای عشقبازی» [۱] و در آغوش غریبههاست.
مسئلهی «تنهایی وجودی» را میتوان در لابهلای نوشتارهای فلاسفهی وجودگرا یافت و هر کدام بهنوعی به آن پرداختهاند. این تنهایی همان مرحلهی آخر قبل از آزادی فردیست و همراه خود یأسی را بههمراه میآورد که ممکن است فرد را از درون و بیرون متلاشی کند. مارگارت درست در همین مرحله گیر افتاده. کارگردان فیلم با سعی تمام قصد دارد این ازهمپاشیدگی را در همهی ابعاد وجودی مارگارت نشان دهد. او برای ماندن در این مسیر از بعضی امضاهای «گاسپار نوئه» – نور قرمز و نئونی، سرگردانی مالیخولیایی – استفاده کرده تا بداند مسیرش درست است. اما ناامیدی آنجاست که خود را به دام اروتیک افسارگسیخته و بیبرنامهای میاندازد و تا سطح فیلمی مانند «۵۰ طیف خاکستری» نزول میکند. مسئله این نیست که گرایش جنسی باید حضور داشته باشد یا خیر. اما اگر فیلم را قبل از خواندن این نوشته دیدهاید، در ذهنتان دوباره آن را مرور کنید و اینبار دو یا سه صحنه از آن همخوابگیها را حذف کنید. آیا به شخصیتپردازی مارگارت آسیبی وارد میشود؟ مسلماً نه. فیلمی که میتوانست خود را یک فیلم سه یا چهارستاره جلوه دهد، با چند لغزش تبدیل به یک اثر متوسط و پیش پا افتاده شد.
بیشک زیباترین سکانس فیلم، لحظهی خداحافظی مارگارت و دوستاش در بار بود. گویی همان حس غربت و تنهایی تمام وجود مارگارت را در هوای ابری توکیو در بر گرفته بود و این انتقال احساس با توان صد در صدی به مخاطب القا میشد. اما فیلم یک کل است و تمام جزئیات آن را یک فیلم خوب، متوسط یا ضعیف میکنند. هر چه میخواهیم در مقام قیاس برنیاییم، اما نمیتوان به «گمشده در ترجمه»ی سوفیا کاپولا اشاره نکرد. مارگارت این قصه میتوانست مانند دخترک جوان آن قصه ماندگار شود. اما دختر گمشدهدرخود این فیلم در سطح یک عروسک جنسی باقی ماند و نه آن زیرزمین مرگوتولد او را نجات داد و نه شاتهای ارجاعی کارگردان.
ویلیام اولسن میتوانست بعد از دو فیلم ضعیف قبلی خود، این بار از آن مهلکهی سقوط جان سالم به در ببرد. اما مانند همان دو فیلم، شخصیت او در دام مسئلهی جنسی باقی ماند. اولسن برای اینکه ضربهی آخر را به خود محکمتر وارد کند نیاز به همان سکانس پایانی داشت؛ دختری که میخندد و نور روی چهرهی او نوید از آیندهای روشن برایاش دارد. دختری که با پنج دقیقهی قبل خود هیچ شباهتی نداشت و فقط با یک برش تبدیل به این انسان شد. نه آقای اولسن. سینما یعنی جسارت.
[۱] این اصطلاح ابتدا در ژاپن سر زبانها افتاد. منظور هتلهاییست که روزانه بهمدت چند ساعت اتاقهای خود را در اختیار کسانی قرار میدهند که قرار است چند ساعتی را بدون مزاحم کنار هم باشند. ساعت شروعبهکار این هتلها معمولاً از ساعت ۱۰ شب است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.