در طول تاریخ سینما، بارها فیلمهایی حولِ شخصیت کاپون — نماد جنایتکاری آمریکا در دهه 1920– ساخته شده است.
اما برخلاف تمام فیلمهای گنگستری تاریخ آمریکا، خبری از مسلسلهای پنهان شده و داستانی پر از جنایت و کشتار نیست. جان ترنک به دوسال انتهایی زندگی کاپون پرداخته، زمانی که بهنظر همه چیز تمام شده و آرامش برقرار است.
با نگاهی به پوستر فیلم میتوان دریافت با زوال کاپون روبهرو هستیم نه با دوران پر شکوه وی!
در سکانس ابتدایی، کاپون در فضایی تاریک درحالیکه شیای در دست دارد به دنبال کسی یا چیزی میگردد. در سکانس بعد چند کودک او را احاطه میکنند و همگی اورا زمین میزنند و مخاطب درمییابد در پس یک زندگی پر از جنایت چه چیزی نهفته است.
– اما آیا با یک اثری روانکاوی مواجه هستیم؟ آیا در این برهه، با چگونگی سقوط یک شخصیت روبهرو هستیم؟ یا قرار است با آن من ِ درون یک گنگستری که دچار زوال عقلی شده و مدام تحقیر میشود آشنا شویم؟
جواب تمام این سؤالات منفیست.
کاپونِ ترنک، به همان اندازهی شخصیت کاپون در فیلم سرگشته و رها شده است.
در ابتدای اثر میتوان خوشحال بود با یک اثر روانشناسی روبهرو هستیم. اما اینطور نیست. کارگردان چیزی فراتر از فلشبکها و توهمات ذهن کاپون و عدم کنترل ادرار را به تصویر نمیکشد.
در این جنگلی که کارگردان ساخته کاپون بیشتر یک سایه است، که بار همین سایه هم بهدلیل وجود تام هاردی بوده و بس!
کاپون در سالهای انتهایی زندگی پرماجرای خود دچار زوال عقلی شده و به همراه زن و فرزندانش با فروش کلکسیونهای خود روزگار میگذراند. شخصیتهای فرعی فیلم هم کمک به پیشروندگی داستان نمیکنند.
در اواسط فیلم کارگردان با چالشی جدید مخاطب را روبهرو میکند. 10 میلیون دلار گمشده! اما بازهم فراتر از این نمیرویم و کارگردان همان را نیز مانند سایرین رها میکند!
در میان ریتم کند داستانی که پیشرونده نیست، ما در این دور باطل گرفتارِ فلشبکهایی که در قالب توهمات کاپون به خورد مخاطب داده میشود، ضعف جسمانی کاپون و عدم کنترل وی بر کوچکترین اعمالش، بدبینیِ او به اطرافیانش، تماسهای فرزند او (که حتی اورا هم حذف کنیم تفاوتی ایجاد نمیکند) و ملاقاتهای وی که بیحاصل است و…. هستیم.
روایت فیلم به قدری بی هدف است که بیننده را خسته رها میکند. این یک قدم به جلو و خیزش به عقب مخاطب را وادار میکند که با خود بگوید هدف این داستان چیست؟
در این کاپونِ منفعل و روبهانتها، شخصیتهای فرعی هم گاهی پررنگ نمیشوند تا کمی روای را پیش برده و یا مخاطب را با کاپون پیوند دهند. کاپون در مرکزیت داستان بوده اما حتی داستانی وجود ندارد!
فیلمنامهای که نقطه اوجی ندارد و هرچه هست چند لحظه کمی با ارفاق شوکآور است! و تمام داستان بهصورت یک خط ممتد در جریان است.
تنها میتوان به تصاویر کاریکاتورگونهای که کارگردان خلق میکند بسنده کرد؛ هویچی که جای سیگار برگ قرار میگیرد و عصایی که جای مسلسل را گرفته است.
شاید بهقول یکی از دیالوگهای فیلم «تفاوت هیتلر و کاپون در یک سال آخر عمر کاپون است.»
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.