پوستر فیلم سایه در چشمان من

چشم‌های معصوم خیره به بارش بمب

سایه در چشمان من
The Shadow in My Eye
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

عملیات «کارتاژ» در ۲۱ مارس سال ۱۹۴۵ رخ داد. گروه مقاومت دانمارک از نیروی هوایی بریتانیا درخواست کردند تا دفتر مرکزی گشتاپو واقع در کپنهاگن را بمباران کند. اعضای حزب نازی در این ساختمان بسیاری از اعضای گروه مقاومت را زندانی و شکنجه می‌کردند و به‌نوعی ترس و دلهره را در شهر گسترانیده بودند. نیروی هوایی بریتانیا در صبح آن روز حمله‌ی خود را آغاز می‌کند و این ساختمان بمباران می‌شود. اما یک اشتباه محاسباتی باعث می‌شود تعدادی از هواپیماها بمب خود را روی یک مدرسه‌ی کاتولیک بریزند و ۸۸ کودک جان خود را از دست بدهند. فیلم جدید آقای «اوله بورندال» به همین واقعه می‌پردازد.
زمانی که قرار است یک واقعه‌ی تاریخی در سینما بازنمایی شود، کارگردان تصمیم می‌گیرد از زاویه‌دید چند کاراکتر به روایت بپردازد. گاه هستند کارگردان‌هایی که از دو سوی درگیر در جنگ به این موضوع می‌پردازند و روایت آقای بورندال نیز در این دسته جای می‌‌گیرد. او برای روایت خود سه کاراکتر کودک، یک راهبه که در آن مدرسه مشغول کار است و یک جوان را که در دفتر گشتاپو فعالیت دارد انتخاب می‌کند. او سعی دارد روایت را بین این پنج کاراکتر تقسیم کند و باید گفت به‌خوبی این کار را انجام داده است؛ از افتتاحیه‌ی فیلم و آن صحنه‌ی کشتار در ماشین گشتاپو تا کاراکتر «ترزا» که دچار نوعی بحران هویت شده است.
یکی از نقاط قوت فیلم پرداخت قصه‌گونه‌ی کارگردان است. او قرار است یک واقعه‌ی تاریخی و دردآور را بازنمایی کند. اما از این نکته دور نمانده که در حال تصویر کردن این روایت در سینمای داستانی است و نه سینمای مستند. به‌همین سبب هر کدام از کاراکترهای انتخابی خود را با‌ توجه به دنیایی که در آن زیست می‌کنند، شخصیت‌‌پردازی می‌کند. او حتی در یکی از پیرنگ‌های فرعی خود رابطه‌ای عاشقانه و ناگهانی را بین ترزا و فردریک ایجاد می‌کند؛ رابطه‌ای کوتاه که متناسب با گم‌گشتگی هر دو کاراکتر در دنیاهای خود است.
مخاطب ایرانی اوله بورندال را بیشتر با فیلم زیبای «فقط یک عاشقانه‌ی دیگر» می‌شناسد. اما او در ژانرهای دلهره و هیجان‌انگیز نیز آثار خوبی را روی پرده برده است. او در فیلم جدید خود سعی دارد تا جایی که می‌تواند به سینمای جنگ و هیجان‌انگیز وفادار بماند. به‌همین سبب است که سعی می‌کند ضربآهنگ فیلم را متناسب با سینمای بدنه و مخاطب آن هماهنگ کند. برش‌های او نیز هماهنگ با تعداد کاراکتر در فیلم است و نه مانند آثار بدنه‌ی سینمای هالیوود با برش بیش از حد مواجه هستیم و نه سکونی که مخاطب را از زندگی هم‌زمان کاراکترها در زمان قبل از حمله دور کند. او حتی سعی نکرده پالت رنگی خود را دچار تنوع کند و به‌همین دلیل تمام تمرکز مخاطب روی کاراکترهاست. در چنین روایت‌هایی کارگردان سعی می‌کند رابطه‌ای معنادار بین مخاطب و کاراکترها ایجاد کند تا در هنگام وقوع حادثه او را دچار غلیان احساسات کند؛ همان‌کاری که بسیاری از آثار موفق سینمای بدنه در باب جنگ جهانی دوم انجام داده‌اند. شاید این نوع نگاه سانتیمانتال کمی از مسیر اصلی سینما که بازنمایی واقعیت است دور باشد، اما یکی از ارکان مهم سینمای تجاری برای درگیر کردن بیشتر مخاطب است.
این تجربه را نیز باید یک اثر موفق دیگر از کارگردانی دانست که مناسبات سینمای بدنه را به‌خوبی می‌شناسد و می‌داند مخاطب را چگونه در معرض یک رخداد قرار دهد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟