پوستر فیلم رودخانه خیلی سرد است

کارگردان دوست داشت اسلشر بسازد

رودخانه خیلی سرد است
So Cold the River
محصول ۲۰۲۲
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

در سینمای دلهره بسیار با روایت‌هایی سروکار داشته‌ایم که از نقطه‌ای شروع می‌کنند و با توجه به همان چینش‌های ابتدایی فیلم مخاطب را وارد فضایی که می‌خواهند می‌کنند. اما در پرده‌ی سوم روایت به‌ناگاه تغییر رویه می‌دهند و با کلیشه‌ای دیگر از ژانر دلهره که اصلاً با ساختار ابتدایی روایت هم‌خوانی ندارد فیلم را به پایان می‌رسانند. این را هم می‌دانیم که در بسیاری از ساختارهای روایی سینمای دلهره همیشه با پایانی مینیمال مواجه هستیم. اما هر کارگردانی می‌داند که برای رسیدن به این پایان‌ها بایستی آن نیروی شر یا نفرین را آن‌قدر مرموز جلوه دهد که مخاطب در پایان فیلم ماندگاری‌اش را درک کند.
«اریکا شا» مستندساز حوزه‌ی دلهره است. او به‌سبب کارهای متهورانه‌ای که در ساخت آثار خود داشته بسیار مشهور است و از قضا در بین جوانان طرفدارانی نیز دارد. او در ماجراجویی جدید خود از طرف خانواده‌ی «بردرفورد» مأمور می‌شود تا از گذشته‌ی پدرشان مستندی تهیه کند. اریکا برای این کار به محلی که آقای بردفورد در آنجا بستری است می‌رود. در طی مصاحبه متوجه می‌شود که این مرد فقط از درون لنز دوربین با او صحبت می‌کند. کار خوب کارگردان را در این سکانس نباید نادیده گرفت که بدون استفاده از موسیقی و جامپ‌اسکر توانسته بذر دلهره را در ذهن مخاطب بکارد. اما اصل روایت در جایی دیگر است؛ هتلی که سال‌ها پیش سوخته بوده و حال دوباره بازسازی شده و مردمان هر سال این تولد دوباره‌ی هتل را جشن می‌گیرند. کارگردان درست از همین نقطه‌ی ورود اریکا به هتل کمیت‌اش لنگ می‌شود.
در طول پرده‌ی دوم فیلم شاهد هستیم که کارگردان هم دوست دارد به فیلم خود رنگ‌و‌بویی جنایی بدهد و در عین حال آن انتزاع ترس را در تعلیق‌ها و موسیقی متن ایجاد کند. اما کارگردان یک مسئله‌ی مهم را فراموش کرده و آن هم قصه‌گویی است. این فیلم فاقد یک قصه‌ی جذاب برای مخاطب ژانر دلهره است. کارگردان‌های این ژانر در اولین قدم باید پیرنگی قوی داشته باشند تا مخاطب بتواند از طریق آن با اثر ارتباط برقرار کند. از ساختار فیلم هم به‌راحتی می‌توانیم به این نتیجه برسیم که با یک اثر در سینمای مستقل و آوانگارد یا تجربی مواجه نیستم؛ یک فیلم ساده در ژانر دلهره و وابسته به کلیشه‌های آن رو‌به‌روی ما قرار دارد. به‌هیمن سبب است که پرده‌ی دوم فیلم مانند گیر افتادن کارگردان در باتلاق بی‌روایتی است. در نتیجه او با متوسل شدن به پیرنگ‌‌های فرعی و دیالوگ‌های مرموز سعی دارد روح یک قاتل را در هتل زنده کند. اما نحوه‌ی این دمیده شدن روح نه برای مخاطب قابل قبول است و نه آن‌قدر پتانسیل دارد که بتواند قصه را پیش ببرد. کارگردان از یک بطری آب به‌عنوان موتیف استفاده می‌کند که اریکا با نوشیدن هر جرعه‌ی آن گویی به‌تسخیر در می‌آید. اما هر چه پیش می‌رویم قصه چند شاخه می‌شود و هیچ‌گاه تا پایان داستان به مسیر اصلی بازنمی‌گردد.
فیلم جدید آقای «پل شولبرگ» پتانسیل تبدیل شدن به یک اثر قابل قبول در سینمای دلهره را داشت. اما او در نحوه‌ی روایت خود و فرمی که می‌توانست قصه‌اش را مستحکم کند ضعف داشت. حال باید دید این نویسنده-کارگردان می‌تواند در آثار بعدی خود روایت‌های منسجم‌تری را تصویر کند یا خیر!

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟