فابین انسان ماند و انسان مرد
واژۀ morality از moralis لاتینی میآید که به معنای «کردار، خصلت و رفتار شایسته» است و واژۀ ethics از ἦθος یونانی میآید که به معنای «خو و عادت و آداب و رسوم» است. معادل عربی اخلاق برای این اصطلاح یونانی نیز از «خُلق»، به معنای خوی و خصلت، میآید و صورت جمع آن است. در جایی که بحث از تمایز مفهومی این دو اصطلاح در میان باشد، اصطلاح اول به معنای «اخلاقیات» (morals) رایج و متداول و نیندیشیده است، و اصطلاح دوم به معنای «اخلاق فلسفی» یا «فلسفۀ اخلاق» (moral philosophy). اما هگل در جدال برضدّ «اخلاق» کانتی و «اخلاق فردی» در طرف ارسطو میایستد و مدعی میشود که Moralität یا morality اخلاق فردی است و فرد با عقل و وجدان و احساسات خودش بدان دست مییابد. اما Sittlichkeit یا ethics اخلاق اجتماعی است، یعنی معیارهای اخلاقی مجسّم در آداب و رسوم و نهادهای جامعهای است که فرد در آن زندگی میکند. در فیلم جدید آقای «دومینیک گراف» نیز کاراکتر اصلی با مفهوم اخلاق فردی روبهروست.
«جیکوب فابین» دانشآموختهی ادبیات است. اما برای امرار معاش در یک کارخانهی مشهور دخانیات به تنظیم آگهیهای تبلیغاتی مشغول است. از آن سو در آلمان سال ۱۹۳۱ قرار داریم. آلمان تحت حاکمیت وایمار دیگر برلین را پایتخت خود نمیدید. کشوری که نزدیک به ده سال است که جنگ جهانی اول را پشت سر گذاشته است. احزاب سیاسی با یکدیگر درگیر هستند. وضعیت اقتصادی در حساسترین شرایط خود قرار دارد و حزبی جدید با نام «نازی» در حال رقابت با دیگر احزاب است تا قدرت را بهدست بگیرد و در عین حال ملیگرایی افراطی در حال تبلیغ شدن است. فابین در میان این آشفتگی در شهری قرار دارد که مردماناش به انفعال و بیکنشی رسیدهاند. گویی زمان در برلین ایستاده است و هیچکس انتظار بهبودی نمیبیند. مردان و زنان تا جایی که بتوانند مینوشند و روابط آزاد جنسی دارند، بی آنکه بخواهند چیزی با نام تعهد اخلاقی را معنا کنند. اما فابین همچون نقطهی سفیدی در میان این سیاهی مطلق خودنمایی میکند. فابین کاملاً متعهد به اخلاق فردی است. در جامعهای که هیچ کس از او انتظار واکنشی اخلاقی را ندارد، فابین اما با اخلاقیترین واکنشها به اطرافیان پاسخ میدهد.
آقای گراف در کنار پیرنگ اصلی خود که زندگی فابین است، از طریق تیتر روزنامهها، تصاویر پسزمینه و کاراکترهای فرعی جو حاکم بر آلمان آن زمان را بهتصویر میکشد. گاه این تصاویر گروتسک محض هستند و گاه سیاهی مطلق و ناامیدکننده. کارگردان از تک تک کاراکترهایی که بیش از یک نما را به خود اختصاص دادهاند، نهایت استفاده را میکند. به آن جوان متکدی توجه کنید که ابتدا برای ساعت پرسیدن مقابل فابین و «کرنلیا» ظاهر میشود و سپس طلب مقداری پول میکند. کارگردان او را چند ماه بعد با یونیفورم حزب نازی در یک رستوران نشان میدهد. اما باز هم این کاراکتر در آخرین بخش از عمق میدان قاب قرار دارد؛ همینقدر بیارزش و زباله. در طول فیلم از چنین انسجامهای تصویری بسیار میبینید. بههمین سبب است که این اثر ۳ ساعته همچون گذری بر زندگی هر کدام از ما میماند.
این فیلم یک تراژدی در بابِ اخلاق میانِ بیاخلاقی است. فابین نمایندهی تمام آنهایی است که برای رساندن کمال به جامعه ابتدا خود را به کمال رساندند. فابین ساده زیست میکند، ساده برخورد میکند و ساده مینگرد. او قبل از هر عنوانی برای خود یک انسان است. حتی عشق نیز در نظر او بهسادگی یک اتفاق است که میتواند همهی انسان را دچار تحول کند. فابین عشق را همچون گذری شهوانی در ذهن نمیبیند، بلکه چنین میگوید که عشق زمانی رخ میدهد که تصمیم بگیری بسیاری از اتفاقات زندگیات تحت تأثیر یک نفر ثابت باشد. فابین آنقدر بیپرده زندگی میکند که کمترین انتظار او بیپرده بودن دیگران با او است. به تحول زندگی او پس از ورود کرنلیا توجه کنید. او هیچ انتظاری جز بیپرده بودن از کرنلیا ندارد. به سادگی به این دختر ابراز علاقه میکند، بهسادگی او را در زندگی خود میپذیرد و به سادگی هم از او انتظار دارد که همهی واقعیت پیرامون را بیان کند. کرنلیا در این فیلم نمایندهی تمام آن دختران طبقهی متوسط در جامعهای است که شکاف اقتصادی در آن بیداد میکند. بهنظر شما چنین فردی در شهری چون برلین به کدامین سو خواهد رفت؟ بگذارید با تراز فابین به این موضوع بنگریم؛ کرنلیا برای استقلال نیازی به دستآویز کردن کسی ندارد. اما او میخواهد ستارهی سینما شود. کرنلیا بهسادگی خود را از فابین و زندگیای که قرار است مدام دودوتاچهارتای آن عذاباش دهد میبرد و آسودگی را برمیگزیند. اما واکنش فابین به سادگی یک خدانگهدار است. در اینجا کارگردان با برشهای موازی سعی دارد نمایی کلی را به مخاطب ارائه دهد؛ آن هم بدون هیچ گونه قضاوت سوبژکتیوی. در عین حال از ابتدای فیلم راوی دائم روی تصاویر در حال شرح دادن زندگی فابین است. حتی در کلام راوی نیز چیزی چون قضاوت نمیبینیم. مخاطب بدون پرده با واقعیتی عریان روبهرو میشود که نیازی به توضیح ندارد. کرنلیا گویی همهی زنان آن جامعه است؛ زنهایی که خشونت و سوءاستفادهها و نیاز مالی آنها را تبدیل به پاپتهایی خودخواسته کرده است. در زیبایی فیلم همین بس که ما با دنیایی نامتناهی روبهرو هستیم. کارگردان از تکتک نماهای خود در این ۳ ساعت بهره برده است و ما را با تصویری روشن از جامعهی آن زمان آلمان روبهرو میکند؛ جامعهای که هنوز در بهت تأثیرات جنگ ویرانگر است و بی آنکه نفسی بکشد آواری دیگر روی سر او خراب میشود.
آقای گراف در فیلم خود از تصاویر مستند آن زمان آلمان نیز استفاده کرده و با تدوینی زیبا داستان و مستند را در کنار هم قرار داده است. او در اقتباس آزاد خود از رمانی با همین نام سعی دارد فابین را همچون سمبل اخلاق فردی شکوفا کند. مخاطب در طول فیلم قرار نیست اوج و سقوط یک کاراکتر را مشاهده کند. او در عوض کاراکتری با نام فابین را مقابل خود میبیند که حتی در سراشیبی سقوط مالی نیز هویت اخلاقی خود را فراموش نمیکند. فابین همان انسان انتخابگر، تأثیرگذار و خودآگاه است که دچار آزادی فردی شده است. او در مرز بین آزادی فردی و اجتماعی قرار دارد و درست در زمانی که کرنلیا همچون اولین پلهی آزادی اجتماعی او بازگشته است، برای نجات یک کودک خود را در نیستی فرو میبرد. تماشای این فیلم همچون سیلی محکمی بر گونهی انسان مدرن است تا برای لحظهای به خود، انتخابهایاش و مسیری که در آن قرار دارد فکر کند؛ لحظهای که میتواند همهچیز را برای همیشه تغییر دهد. فابین همان انسان است که مرکز جهان قرار دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.