پوستر فیلم ترس را بشناس

دست‌و‌پا زدن کارگردان برای انتقال دلهره

ترس را بشناس
Know Fear
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

مفهوم ترس پایه‌ی شکل‌گیری بسیاری از آثار در ژانر دلهره است. هر زمان کارگردانی ترس را فهمید، به‌راحتی می‌تواند آن را از طریق کلیشه‌های این ژانر یا زاویه‌دید جدید خود به مخاطب انتقال دهد. «جمیسون ام لوکاسیکو» در جدیدترین اثر سینمایی خود سعی کرده برای انتقال این مفهوم دچار آزمون‌و‌خطا شود.
این اثر مانند بسیاری از آثار ژانر دلهره با یک پرولوگ آغاز می‌شود تا مخاطب المان‌های تأثیرگذار در این فیلم را بشناسد. همه‌چیز به یک کتاب طلسم و شیطانی که از طریق آن حلول می‌کند بازمی‌گردد. در پرولوگ شاهد از بین رفتن خانواده‌ای سه نفره هستیم و پس از آن فیلم وارد فضای داستانی خود می‌شود. چند سال بعد خانواده‌ای به همان خانه نقل مکان می‌کنند. در این روایت‌ها همه‌چیز بر حسب اتفاق به‌سوی آن المان اصلی (که در اینجا کتاب طلسم است) کشانده می‌شود.
چیزی که در این فیلم آزاردهنده است انتخاب‌های نابه‌جای کارگردان برای زاویه‌های دوربین است. گویی این اولین تجربه‌ی فیلم‌برداری او در صحنه‌ی داخلی است. دوربین در همه‌جای فیلم همچون یک مزاحم قرار دارد. اینکه دوربین در فیلم احساس شود و مخاطب نتواند آن را از داستان حذف کند ضعف بزرگی برای یک فیلم محسوب می‌شود. در سینما دوربین چشم مخاطب است و زمانی که نتواند این وظیفه را انجام دهد گویی با یک فیلم ویدیویی خانوادگی مواجه هستیم. در برخی صحنه‌ها به‌محض اینکه چشم به داستان عادت می‌کند، ناگهان زاویه‌ی دوربین تغییر می‌کند و کل صحنه را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
اما روایت فیلم که حفره‌هایی پرنشدنی دارند. اتفاقاتی که سبب می‌شوند کاراکتر زن به درون انباری برود و ناگهان با کتاب برخورد داشته باشد را می‌توان تحمل کرد. اما کارگردان نمی‌تواند روایت را دچار آن منطقی کند که بر اساس آن زن مجذوب مطالعه و رمزگشایی کتاب کند. او همچون کودکی مشتاق شروع به مطالعه‌ و نت‌برداری از آن می‌کند. در صورتی که کارگردان تا قبل از این کاراکتر خود را درگیر کارهای دانشگاهی نشان می‌داد. حتی دیالوگ‌هایی که بین کاراکترها رد و بدل می‌شوند نیز توانایی ساخت یک فضای داستانی را ندارند. این فیلم هم مانند بسیاری دیگر از آثار سینمای گروه ب بازیگرانی دارد که توانایی درک فضای داستان و در ادامه همگونی با کاراکترها را ندارند. واکنش های غلوشده‌ی آن‌ها بیشتر شبیه یک اثر کمدی‌ست تا یک فیلم در ژانر دلهره. در نتیجه‌ی همین اتفاقات است که فیلم در نیمه‌ی دوم خود دیگر شبیه به یک اثر اسلشر می‌شود و کاراکترها با چاقو به جان یکدیگر می‌افتند. در نهایت باز هم مشکل جلوه‌های ویژه است که باعث می‌شود فیلم گیرایی یک اثر دلهره‌آور را نداشته باشد. کارگردان این شیطان را نشان نمی‌دهد چون همان یک‌بار هم که در قاب قرار می‌گیرد شبیه یک عروسک زشت با طراحی لباس بد است. به‌همین علت است که کارگردان زمانی که او را به‌تصویر می‌کشد مجبور است دائم از نور و سایه بهره ببرد تا مخاطب چندان درگیر آن نشود. طراحی چهره‌ی کاراکترها هم که هیچ فرقی با همان چهره‌ها در ابتدای فیلم ندارد. این‌ها در نتیجه‌ی نبود بودجه برای چهره‌پردازی و جلوه‌های ویژه است و باید از کارگردان پرسید چرا بدون ایجاد ارکان اصلی یک اثر دلهره رو به ساخت آن می‌آورد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟