بار دیگر سکوهای نفتی و آتش؛ اینبار در نروژ
یکی از پرطرفدارترین پیرنگها در ژانر هیجانانگیز گرفتار شدن کاراکترها در یک حادثهی طبیعی، آتشسوزی یا سقوط یک بنای بلندمرتبه است. سینمای بدنهی هر کشوری بنا به ذائقهی مخاطبان و جغرافیای طبیعی این کشور وارد هر کدام از این پیرنگها میشود. مطمئناً هالیوود بنا به مساحت بسیار بزرگ ایالات متحده در پرداخت به این پیرنگها دست بازتری دارد. اما کشوری مانند نروژ نیز بهسبب همسایگی با اقیانوس شمالگان و سابقهی حوادث در سکوهای نفتی سعی دارد هر از گاهی به یکی از این حوادث رجوع کند. «جان آندرئاس اندرسون» پس از فیلم «زمینلرزه» حال بهسراغ اثری دیگر در ژانر هیجانانگیز رفته است.
«سوفیا» اپراتور یک ربات زیردریایی است که حدود ۹ ماه است رابطهای عاشقانه را با «استیان» آغاز کرده است. استیان نیز در یک سکوی نفتی مشغول به کار است. بهسبب شکاف بزرگی که در بستر اقیانوس ایجاد شده است، دولت نروژ مجبور به بستن چاههای نفت است تا از یک فاجعه جلوگیری کند. اما سکویی که استیان در آن مشغول به کار است در دریچهی یکی از چاههای نفت خود دچار مشکل میشود. استیان داوطلبانه آمادهی بستن این دریچه میشود. اما هنگام برگشت سکو یکی از پایههای خود را از دست میدهد و استیان میان لولهها گرفتار میشود. سوفیا با اصرار به سکوی نفتی میرود تا استیان را نجات دهد.
کارگردانها باید در این دسته از فیلمها به دو نکته توجه خاص داشته باشند؛ نقاط عطف و تعلیق. تمام ساختار چنین آثاری را همین دو رکن میسازند. کارگردانی در این دسته از فیلمها موفق است که بتواند هر دو رکن را بهدرستی در فیلم خود ایجاد کند. اندرسون در فیلم خود بهمانند هر کدام از آثار سینمای اسکاندیناوی با ضربآهنگ پایین فیلم را آغاز میکند. کارگردان سعی دارد کاراکترهای مرکزی فیلم را با آرامش در فیلم جای دهد. اما مشکل او در این پرداخت کاراکترهای فرعی هستند. در این فیلم خلأ بزرگی بین کاراکترهای فرعی و اصلی وجود دارد. بههمین سبب در ادامهی فیلم مخاطب نمیتواند در برشهای موازیای که کارگردان بین سکوی نفتی و اتاق کنترل ایجاد میکند تعادلی را شاهد باشد. همانطور که در بالا اشاره شد در این آثار مخاطب باید در معرض تعلیقهایی قرار بگیرد که هیجان او را بیشازپیش بالا ببرد و این فوران هیجان باید تا سکانس پایانی ادامه یابد. فیلم آقای اندرسون قادر به انجام این امر نیست. از سویی دیگر کارگردان سعی دارد دغدغههای زیستمحیطی را نیز به فیلم اضافه کند. اما لحن او در فیلم کشش چنین درونمایهای را ندارد. او هر چه سعی میکند تا مخاطب را درگیر این مسئله کند بیشتر از هیجان فیلم خود میکاهد. بهنظر میرسد او باید در پردهی اول فیلم خود به فکر طرح چنین گزارهای میافتاد و مخاطب را با خصوصیات زیستمحیطی آن منطقه کموبیش آشنا میکرد. اما در نهایت این رشتهها بدون وصل شدن به رشتهی اصلی روایت تا به انتهای فیلم سردرگم و معلق باقی میمانند.