زمانی که از سینمای بریتانیا صحبت میکنیم بخش پررنگی از آن را ایرلند تشکیل میدهد. از جویس تا مکدونا همیشه با روایتهایی سر و کار داشتهایم که لاجرم از ادبیات و تئاتر وارد مدیوم سینما شدهاند. «استیسی گرگ» نمایندهی دیگری از ایرلند است که راه خود را از تئاتر به سینما باز کرده است. اولین نکتهای که در آثار این فیلمسازان میتوان شاهد بود آن خط پررنگ میان تئاتر و سینماست. این سینماگران زمانی که پشت دوربین میایستند اثری را به مخاطب ارائه میدهند که کاملاً سینماست.
لارا بههمراه همسرش، «برندون»، و پسرش، «تاگ»، مشغول زندگی هستند. کارگردان برعکس دیگر درامها، افتتاحیهی خود را به مرور زندگی روتین این خانواده اختصاص نمیدهد. او در همان ابتدا همسایهی جدید را وارد کادر میکند و تلاقی نگاههای لارا و دختر کوچک همسایه، «مگان»، مخاطب را وارد ذهن آشفتهی کاراکتر اصلی میکند. لارا و برندون چند سال پیش دخترشان، «جوسی»، را طی یک تصادف از دست دادهاند و زمانی که ما وارد فیلم میشویم آنها در حال بازگشتن به زندگی عادی هستند. اما مگان طی چند برخوردی که با لارا دارد جملاتی کلیدی را عنوان میکند که لارا بهمرور دچار از هم پاشیدگی ذهنی میشود. گویی روح جوسی در مگان حلول کرده و لارا پلهپله در حال پذیرفتن این واقعیت است. مخاطبی که پیش از این فیلم «تولد» محصول ۲۰۰۴ را دیده باشد، پس از پردهی اول ناخوداگاه بهسراغ همان فیلم میرود. باید گفت که روایتها مشابه یکدیگر هستند اما این فرم سینمای ایرلند است که باعث میشود این اثر یک سر و گردن نسبت به نمونهی آمریکایی خود بالاتر باشد.
کارگردان در این فیلم به خوبی توانسته رابطهی بین عنوان فیلم، ذهن لارا و بازی احمقانهای که اطرافیان برای او چیدهاند برقرار کند. از یک سو با نماهایی از زاویهدید پرنده روبهرو هستیم که گویی روح جوسی در حال پرواز بر سر خانهاشان است، از سویی دیگر اکستریمکلوزآپهایی را از چهرهی لارا و مگان مقابل ما قرار میگیرند که آن بذر توهم ذهنی را میتوان بهوضوح در لارا مشاهده کرد. کارگردان جز پردهی آخر فیلم خود آنچنان درخشان روایت را برای ما تصویر میکند که در انتهای فیلم جز حسرت همان پردهی آخر چیزی در ذهن ما باقی نمیماند.
زمانی که یک کارگردان میتواند تعلیق، سوءظن و توهم را این چنین خوب در هم بیامیزد، چگونه پردهی آخر اثر خود را اینقدر آشفته و با عجله میبندد؟ پاسخ این سوال جز در ذهن کارگردان نیست. کاراکتر لارا و مگان چنان در پردهی اول و دوم فیلم مخاطب را درگیر خود میکنند که آشفتگی پردهی سوم همهی آن لذت را از او میگیرد. بگذارید به خود بقبولانیم که خانم تریسی گرِگ در حال آزمون و خطا در سینماست و باید در آثار بعدی منتظر درامهایی بهمراتب پختهتر از او در مدیوم سینما باشیم. اینکه او مسیری مستقل را برای خود در نظر میگیرد یا قصد دارد راه فیلمسازانی چون مکدونا را ادامه دهد، همهاشان بسته به انتخابهای او برای پرداخت سینمایی هستند.