«دیوید» بعد از سالها به خانه باز میگردد. پدر از دیدن ناگهانی فرزند شوکه شده، اما مادر مثل همیشه خوشحال میشود. دیوید که بعد از مرگ ناگهانی صمیمیترین دوستاش از آنجا رفته است با ورودش به شهرِ دورانِ نوجوانی نهتنها پدر که بیشتر مردم شهر را شوکه میکند. او با قدم زدن و صحبت با دوستان و مردم شهر دوباره گذشته را به یاد میآورد و حتی باعث بازگشت خاطرات خانوادهی دوست از دسترفتهاش هم میشود. در این میان «آماندا» که در زمان مرگ برادر کودکی بیش نبوده، بزرگ شده و به نظر میرسد هنوز هم نتوانسته آن روزها را فراموش کند.
فیلم «پراندن سنگها» قرار است داستان غم و درد و عذاب وجدان باشد. داستانی که یک اتفاق تصادفی که در آن هیچکس مقصر نبوده منجر به مرگ فرزند دوستداشتنی یک خانواده و تغییر زندگی بسیاری از افراد متصل به آن فرد شده است. نشان دادن غم از دست دادن کار راحتی نیست و یک فیلم برای به تصویر درآوردن این غم ابتدا باید شخصیتهای خود را به درستی نشان دهد. تعریف پایهای از یک کاراکتر میتواند ما را در ادامه با دلیل کنار آمدن یا نیامدن افراد با اینگونه غمها بهتر آشنا کند. در فیلم «پراندن سنگها» این اتفاق از همان ابتدا برای هیچ یک از شخصیتهای مهم و تأثیرگذار خود به درستی رخ نمیدهد. دیوید بدون اینکه مشخص شود در تمام این سالها دقیقاً کجا بود و چه میکرده حالا بدون اینکه دلیل واضحی داشته باشد، بازگشته است. چه شده که دیوید حالا بازگشته؟ در تمام این سالها او کجا بوده؟ در حال درس خواندن، آن هم این همه سال؟ از سوی دیگر هنوز هم درساش را تمام نکرده؟ او با کسی زندگی میکرده و دوستدختر یا عشقی داشته است؟ چرا با او بهم زده؟ آیا او دچار بحران روحی شده؟ چرا؟ هیچکدام از این سؤالات به خوبی در داستان پاسخ داده نمیشوند. شخصیت دیگر آمانداست. او هم با اولین و دومین سکانس متناقضی که در آن نشان داده میشود، از همان ابتدا بیننده را دچار شک و ابهام نسبت به شخصیتاش میکند. آماندا در سکانسی که دیوید را برای بار اول در بار میبیند با ناراحتی از او دور میشود، اما در سکانس بعدی با دیدن او به سمتاش رفته و بسیار صمیمانه با او ارتباط برقرار میکند. چرا؟ این شخصیت در این میان چه اتفاقی برایاش رخ میدهد که اینگونه رفتارش تغییر میکند؟ در ادامه هم رفتارهای این شخصیت کاملاً ضدونقیض، نه تنها نسبت به دیوید که نسبت به خانوادهاش هم است.
خانوادهی آماندا و پدر و مادرش چگونه افرادی هستند؟ فیلم بدون اینکه پرداخت درستی به این افراد داشته باشد مادر آماندا را مدام در حال جروبحث و دعوا با آماندا نشان میدهد. چرا مادر با آماندا اینچنین بیرحمانه رفتار میکند، بهگونهای که مدام تصور میشود این آماندا بوده که دلیل مرگ برادرش بوده است، اما زمانی که دیوید را میبیند آنقدر آرام است؟ این تناقض از کجا میآید؟ چرا خانوادهی آماندا هرگز آن احساس غم و حسرت از دست دادن فرزند را در درون خود ندارند؟ حتی خانوادهی دیوید هم با سکانسهای اغراقآمیز و غیرقابلباوری نشان داده میشوند. دیگر مردم شهر و دوستان دیوید نیز از این قاعده مستثنی نیستند. در این فیلم هیچکس به درستی پرداخت نمیشود و با توجه به زمان بیش از صدوبیست دقیقهای آن این اتفاق امری عجیب است. بیشتر فیلم به نشان دادن شخصیتهای داستان میگذرد که با یک موسیقی ملو در حال به اصطلاح کلنجار رفتن با خود هستند. اما کلنجار برای چه؟ کارگردان این فیلم واقعاً از بینندهاش چه توقعی دارد وقتی هیچ مکالمهی واضحی دربارهی اتفاقات گذشته در میان دیالوگهای خود ندارد؟ بیننده چگونه باید افراد داستان او را بشناسد و بداند اتفاقات گذشتهشان چه بوده است؟ با چند شات و موسیقیای غمگین؟
از سوی دیگر بازیگران این فیلم نیز هیچ کمکی به ارتباط بیشتر بیننده با کاراکترهای خود ندارند. آنقدر بازیها بد و مصنوعی است که حتی نمیتوان تشخیص داد این شخصیت در حال حاضر از این مکالمه یا رویداد خوشحال است یا غمگین. آماندا بدترین بازیگر است. او در هیچکدام از سکانسهای خود نمیتواند حتی یک حس مناسب را به بیننده منتقل کند. دیوید هم اگرچه سعی کرده بهتر از آماندا باشد، اما هنوز هم آن شخصیتی نیست که نشان دهد مرگ کسی توانسته زندگیاش را تغییر دهد. در نهایت هم این فیلم در مسخرهترین و بیمعنیترین حالت ممکن این دو نفر را در کنار هم قرار میدهد و داستان خود را پایان میبخشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.