فیلم با نمای یک تلویزیون که در حال پخش آگهی خرید ویلایی بزرگ آغاز میشود و سپس با حرکتی ۱۸۰ درجهای، روی صورت شخصی که در حال صحبت است میایستد. «کایل» از فلسفهی زندگی خودش میگوید که شبیه فلسفهی زندگی هیچکس نیست و در واقع اصلاً زندگیاش فلسفهی خاصی ندارد و سعی میکند از همه چیز لذت ببرد؛ برخلاف دیگران که همواره در تلاشاند بهترینها را بخرند و یا بپوشند. در همین حین شخصی درِ خانهی او را میزند. او از چشمی نگاه کرده و شخص غریبهای را میبیند، پس با بازکردن در، بلافاصله آن شخص را گرفته و بر زمین میاندازد. چند لحظه بعد شخص دیگری با در زدن وارد خانهی او میشود. این بار کایل مرد را میشناسد. به او میگوید که مرد قبلی را بهراحتی گرفته و در کمد اتاقش طنابپیچ کرده است. مرد غریبه به او پاسخ میدهد: با این کار حالا میتوانی به آرکانزاس بروی. در سکانس بعدی ما کایل را میبینم در حال راندن اتومبیلاش و صدایاش را میشنویم که میگوید من موادفروشم.
داستان دربارهی مافیای موادفروش شهریست به نام آرکانزاس که زیر نظر شخصی به نام «فراگ» در حال پخش و گسترش مواد هستند. کایل با ورودش به این شهر با «سوئین» آشنا شده و با هم شروع به پخش مواد میکنند. نقش سوئین را «کلارک دوک» بازی میکند که خود کارگردان فیلم است. از همان ابتدا مشخص میشود سوئین شخصیت احمق و با احساسیست، برخلاف کایل که قرار است یک شخصیت باهوش و بدون هرگونه احساسی باشد. این دو نفر که رفتهرفته با هم رفیق میشوند، باید تأمین مواد تمام آن شهر را با کمک یک افسر پلیس انجام دهند. اما با کشته شدن تصادفی افسر پلیس توسط پسرِ یک موادفروش، همه چیز بهناگاه عوض میشود.
داستان فیلم کاملاً سادهلوحانه و ابتداییست و یکسری اتفاقات تصادفی منجر به اتفاقاتی دیگر میشوند و همان اتفاقات باز هم منجر به اتفاقات سادهلوحانهای بعدی میشوند و این چرخه تا انتهای فیلم ادامه مییابد؛ انگار نویسنده برای بازکردن گرههای داستانی راهی منطقی را در پیش روی خود نداشته، جز تصادف. تصادفی کشته شدن افسر پلیس و تصادفی کشته شدن پسرِ موادفروش در همان سکانس و یا تمام اتفاقات تصادفیای که در روند فیلم برابر فراگ قرار میگیرند تا او را تبدیل به رییس مافیا کنند. اما همین تصادفی بودن داستان از یک سو فیلم را میتواند جذاب و جالب بکند، چرا که ما نمیتوانیم حدس بزنیم در ادامه چه اتفاقی قرار است رخ دهد و همین امر شاید بیننده را برای ادامهی فیلم مشتاق کند.
روایت داستان هم ابتدا از زبان کایل گفته میشود و مسیری عادی دارد تا اینکه از جایی نزدیک به اواسط داستان، ناگاه سرگذشت فراگ را از گذشتهاش، در میان اتفاقات زمانِ حال فیلم میبینیم و همین تغییر نوع روایت داستان میتواند گیج کننده و ناخوشایند باشد. ما فقط روایت فراگ را اینگونه میبینیم و بقیهی داستان راه خود را به همان شکل ادامه میدهد و این یعنی بیمنطقی در روایتگری داستان، چرا که هر فلشبکی باید به داد بقیهی روایت خود برسد و صرفاً اضافه کردن چنین سکانسهایی در میانهی فیلم، فقطوفقط آشفتگی را وارد آن میکند. کایل هم گهگاهی در میانهی فیلم همانند افتتاحیهاش مانند یک راوی به شرح ماجرا میپردازد. اینجا هم بهنظر میرسد کارگردان دچار تردید است که کدام روند را باید برای مسیر فیلم ادامه دهد. همین تردیدها در روند داستان، بیننده را نیز به اثر بیاعتماد میکنند. آنچه مسلم است تلاش کارگردان برای نزدیک شدن به آثار بریتانیایی در این سبک است و استفاده از بازیگرانی همچون همورث، مالکوویچ و وُگن برای ساخت یک اثر هیجانانگیز آنقدرها به کمک او نیامده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.