«فریت کاراهان»، کارگردان کرد، در چند اثری که روی پرده برده همیشه سعی داشته از زندگی سخت مردمان کرد در ترکیه سخن بگوید. آثار او همانقدر که بدون تراولینگ و استیدیکم رئالیسم برهنه و عریان را مقابل مخاطب قرار می دهند، از آن سو مملو از روایتهایی پر از تعلیق هستند. به نوعی میتوان گفت این کارگردان میداند چگونه قصه بگوید و با فرمی زیبا آن را با زبان سینما روایت میکند.
داستان فیلم در مدرسهای شبانهروزی در شرق ترکیه میگذرد که دانشآموزان آن از روستاهای کردنشین هستند. زمان فیلم در زمستانی سرد میگذرد که برف همهجا را پوشانده است. افتتاحیه با هجوم دانشآموزان به حمام عمومی خوابگاه مدرسه شروع میشود که سهبهسه آمادهی حمام کردن هستند. دوربین از راهرو عبور میکند و مقابل یک دستهی سهنفره میایستد. صدای مسئول حمام و معلمی که شیفت شب را برعهده دارد بلند میشود و با فریاد و ناسزا بر سر دانشآموزان آنها را به رعایت نظم فرا میخوانند. اما این سهنفر مجبورند با آب سرد حمام کنند تا بدانند که زیر دوش نباید با یکدیگر گلاویز شوند. یکی از آنها «مهمت»، دانشآموزی ۱۱ ساله، است که با «یوسف» هماتاقیست. دوربین روی دست کارگردان از لابهلای این دانشآموزان چشمان مراقب یوسف را نشانه میگیرد و او را همراه با مهمت تا اتاقشان دنبال میکند. اما صبح روز بعد، مهمت بیحال روی تخت خود دراز کشیده و نمیتواند از جا برخیزد. یوسف از ناظم اجازه میگیرد و او را به بهداری مدرسه میبرد. هوای منفی ۳۵ درجه و کودکی که دائم در حال استفراغ است و یوسف که همچون فرشتهای نگهبان او را تا بهداری همراهی می کند. حال مهمت خوب نمیشود. هر که بالای سر او میرسد با دست گذاشتن روی پیشانیاش این جمله را میگوید:«این که تب نداره».
کاراهان هم در حال روایت یک قصهی جذاب است و هم در تکبهتک نماها و دیالوگها از محرومیت دردآور این مردمان میگوید. اینجا تبعیدگاه معلمانی است که اولویت دیگری برای تدریس نداشتهاند. اینجا دانشآموزان دیگر نمیتوانند کردی مکالمه کنند و همه به یک زبان واحد سخن میگویند؛ ترکی. زبان واسط و زبان مادری و اینکه در هر منطقهی جغرافیایی هر کشوری چرا همهی آن قومیتها باید با زبان رسمی کشور درس بخوانند بحثیست طولانی که اتفاقاً ما ایرانیان نیز جدیداً بسیار به آن میپردازیم. اینکه هشتگی چون #منوفارسی در توئیتر ترند میشود و هر کس تجربهای از این رویارویی میگوید بهکنار اما نکته اینجاست که چنین تجربهای را در روسیه نیز شاهد بودهایم. روسها به هر کدام از مناطق اختیار این را میدادند که با زبان مادری تحصیل کنند و حتی کارهای اداری و رسمی نیز با همین زبانها انجام شود. کودکانی که کمکم بزرگ میشدند نیاز داشتند تا با ادبیات و کتابخوانی مواجه شوند. اما تولستوی، چخوف و داستایوفسکی به زبان روسی بودند. زبان مادری ایشان آنقدر غنی نبود که بتواند از عهدهی نیاز آنها در ادبیات برآید و در نتیجه زبان مادری را فراموش و رو به آموختن روسی میآوردند. اینکه کارگردانهایی چون «کاراهان» کجای این ماجرا ایستادهاند در آثارشان هویداست. کارهان برعکس بسیاری سعی دارد بسیار آرام از این ماجرا عبور کند و اولویتهای دیگری را در محرومیت کردنشینان شرق ترکیه بهتصویر بکشد.
همانطور که در بالا اشاره شد همهی این فیلم را دوربین روی دست قاببندی میکند. کارگردان فقط یوسف را مرکز قاب خود قرار نمیدهد بلکه به همهجای مدرسه سرک میکشد. کارگردان آنقدر خوب نماها را بسته و جابهجاییها را با ذکاوت انجام میدهد که مخاطب پس از ده دقیقه تسلطی کامل روی فضای مدرسه و کاراکترها دارد. کاراهان پس از پردهی اول فیلم را تبدیل به یک پازل میکند. اتفاقی رخ داده است. یکی کودک بیهوش در بهداری مدرسه افتاده و کمکم همهی کادر آموزشی مدرسه دور او جمع میشوند تا پازل این معما تکمیل شود. قاببندیها آنقدر ساده هستند که پس از پایان فیلم باورمان نمیشود چنین روایت معماگونهای را از سر گذراندهایم. کارگردانی که قصهگفتن را بلد باشد نه نیازی به خدم و حشم دارد، نه نیازی به لایههای امنیتی دور خود دارد، نه نیازی به بیانیه نوشتن دارد و در نهایت نه نیازی به در بوق و کرنا کردن دارد. کاراهان با زبانی سادهتر از ساده روایتی کامل را مقابل روی ما قرار میدهد که از تکتک نماهای آن لذت میبریم؛ روایتی که هم درد محرومیت را بسیار ملموس تصویر میکند و هم درون خود در حال کامل کردن پازلهای یک حادثه است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.