«جسی وی.جانسون» را با دهها اثری که در ژانر اکشن سینمای گروه ب ساخته است میشناسیم. همکاریهای متعدد او با «اسکات ادکینز» را طی این سالها شاهد بودهایم. در مورد این کارگردانها میتوان چنین گفت که در هیچکدام از آثار خود بهدنبال یک روایت منسجم نیستند. تنها نکتهی مهم ساخت چند صحنهی اکشن است که بتواند مخاطب عادی این ژانر را راضی نگه دارد. در این نوع سینما بهنظر نباید دنبال ساختار روایت و شخصیتپردازی بود. کارگردان سعی میکند در محیطی دورافتاده نسبت به شهر یا در یک ویلای بزرگ کل اثر را فیلمبرداری کند و با چند جلوهی صوتی و تصویری در اتاق تدوین آن را آمادهی نمایش کند.
این فیلم بر اساس داستانی در طول جنگ جهانی دوم است. «ماری»، عضو گروه مقاومت فرانسه، وارد حلقهی نیروهای نازی میشود و با یک افسر ارشد رابطهای را ایجاد میکند. جنگ به پایان میرسد و فرانسه آزاد میشود. همانند آثاری چون «فهرست شیندلر» همگان با تصور اینکه این زن فاحشهی نازیها بوده او را کچل میکنند و آرم صلیب شکسته را با قیر روی پیشانی او میکشند. اما ماری از چند نیروی آمریکایی میخواهد که او را نجات دهند و او در عوض مکان چند شمش طلا واقع در یک قبرستان در بیرون از شهر را به آنها خواهد گفت. اگر احساس میکنید به راحتی میتوان به این پلات رسید باید بگویم که اشتباه است. کارگردان از همان افتتاحیهی اثر خود به تنها چیزی که اهمیت نمیدهد روایت است. یک زن و مرد در این افتتاحیه در حال معاشقه در ماشینی هستند و گروهی با اسلحه به آنها حمله میکنند و کات. دوباره عدهای در قبرستان به جان یکدیگر میافتند و در نهایت این زن بین آنها زنده میماند. اینکه بخواهیم از لابهلای این صحنههای مضحک چیزی با نام روایت را بیرون بیاوریم کاری بسیار مشکل و در اصل ناشدنی است.
کارگردانهایی چون جانسون اصولاً دیالوگنویسی هم بلد نیستند. او در این فیلم چند بیت از شعرای قرن بیستم فرانسه را روی زبان ماری قرار میدهد و گویا با این کار در آسمان سیر میکند. گاهی از خود میپرسیم مگر میشود یک فیلم حتی یک نمای قابل تأمل هم نداشته باشد؟ پاسخ این سوال همین فیلم و آثار مشابه است که حتی نمیتوان با خوشبینی آنها را یک کلیپ کلاس دانشجویی لقب داد. اینکه جانسون و کارگردانهایی از این دست در سینما بهدنبال چه هستند را باید در ذائقهی مخاطب سینمای اکشن جستوجو کرد. آنها این زبالههای تصویری را میسازند چون در طی سالها با بازی گرفتن از رزمیکارانی چون «ژان-کلود ون دام»، «اسکات ادکینز» و «استیون سیگال» مخاطب عادی این ژانر را دچار اضمحلال ذائقه کردهاند. برای این مخاطب دیگر نه روایت مهم است و نه اثری سینمایی که بتواند از دریچهی آن کمی هم وارد زندگی شود. این مخاطب آموخته است که چند صحنهی اکشن زیر متوسط برایاش طراحی شود و او نیز ساعتی را با تماشای آنها به بطالت بگذراند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.