پوستر فیلم همیشه شیطان

بعضی آدما فقط برای دفن شدن به‌دنیا میان

همیشه شیطان
Devil All the Time
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

شخصیت‌هایی که خود را در تقاطع‌هایی حساس به یکدیگر می‌رسانند و تا قبل از این برخورد، هر شخصیتی زندگی‌ای جدا دارد. کار سختی که روایت غیرخطی قرار است انجام دهد، وصل کردن خطوط بین روایت‌هاست که باید قوی و منطقی باشند تا اثر پویایی خود را از دست ندهد. کارگردان فیلم «همیشه شیطان» نیز با آرامش این اثر اقتباسی را روی مفهومی با نام «شانس» استوار کرده است. «آنتونیو کمپس» را مطمئناً با آثاری همچون «کریستین» (۲۰۱۶)، «سیمونِ قاتل»(۲۰۱۲) و «بعد از مدرسه» (۲۰۰۸) می‌شناسیم. آنچه که با دیدن آثار قبلی مشهود است و کمپس را به اثر اخیر خود ربط می‌دهد، «مرگ» به‌عنوان شخصیتی مجزاست که قرار است در میان نفس‌کشیدن‌ کاراکترهای هر داستان خود را نشان دهد.
فیلم اثری اقتباسی از رمانی به همین نام، نوشته‌ی «دونالد رِی پالاک»، است. پالاک خود به‌عنوان راوی در اثر حضور دارد و شیوه‌ی زیبای روایت او ما را به یاد فیلم «قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل» (۲۰۰۸) می‌اندازد؛ آنجا هم راوی از همان ابتدا و به‌عنوان دانای کل حضور پررنگ و تأثیرگذار خود را در فیلم نشان می‌داد. شیوه‌ی روایت پالاک به‌آرامی و به دور از هر هیجان کاذبی است. فیلم با تمرکز روی «ویلارد» وارد این روایت چندپهلو می‌شود. مرگ از همان ابتدا خود را در روح فیلم می‌دمد؛ مرگ یکی از هم‌رزمان ویلارد در جنگ جهانی که به‌صلیب کشیده شده بود. داستان دو شهر که قرار است فاصله‌‌ی آنها روی نقشه کم و کم‌تر شود و افراد در این گذر به یکدیگر گره بخورند. قبل از آنکه ادامه دهیم، بیایید جمله‌ای از کتاب «شهریار» ماکیاولی را مرور کنیم: «حکومت‌ها یا از طریق فضیلت به برتری می‌رسندِ یا از طریق شانس.» در نظر ماکیاولی نیمی از سرنوشت انسان در دست شانس و نیمی دیگر در دستان خودش است. کمپس در همان تقابل ابتدایی چهارتن از کاراکترهای فیلم از مفهوم «شانس» نهایت بهره را می‌برد؛ آنجا که «کارل» جای خود را در کافه به «ویلارد» می‌دهد. همین جابه‌جایی باعث می‌شود «شارلوت» از ویلارد سفارش بگیرد و «سندی» از کارل. اتفاق، تصادف و شانس. هر کدام از اتفاقات فیلم دیگر قرار است با همین کلمه‌ی «شانس» سروسامان بگیرند. افراد بر حسب اتفاق سر راه یکدیگر قرار می‌گیرند و زندگی‌ها تشکیل می‌شوند، قتل‌ها و انتقام‌ها صورت می‌گیرند و هکذا علی غیر النهایه.
آنچه که در کالت رنگی استفاده‌شده در فیلم خودنمایی می‌کند، شباهت‌اش به آخرین ساخته‌ی فون‌تریه – خانه‌ای که جک ساخت – است. در هر سکانس جاده‌ای در فیلم ناخودآگاه به‌یاد صحنه‌های مشابه در فیلم «خانه‌ای که جک ساخت» می‌افتیم. هیچ‌کدام از کاراکترها از همان ابتدا قرار نیست مرتکب قتل شوند یا جان کسی را بگیرند. به‌طور مثال ویلارد علی‌رغم قدرتی که به فرزندش – آروین- نشان می‌دهد، برای طلب شفا از خداوند سگ فرزند را به‌شیوه‌ی هم‌رزم خود به صلیب می‌کشد. کارل که قاتل سریالی این داستان است هم هیچ‌گاه از خطوط قرمز خود در کشتن قربانی‌ها (خودش نام مدل روی آنها گذاشته ) عدول نمی‌کند. افراد رابطه‌ی تنگانگی با بعضی اصول اخلاقی خود دارند و همین کادربندی متحجرانه در اخلاقیات، مذهب و … باعث شکل‌گیری اتفاقات بعد می‌شود. فیلم و کارگردان قرار نیست نسخه‌ای اخلاقی برای مخاطب خود تجویز کنند. تنها کار روایت است و وا داشتن مخاطب به مشاهده؛ چیزی که باید به‌جای فعل «دیدن» از آن استفاده کنیم.
فیلم «همه‌جا شیطان» روایت خود را متناقض با عنوان خود پیش می‌برد و سعی بر این دارد تا نشان دهد شیطان مفهومی انتزاعی‌ست تا هر بار کرده‌ی خود را به گردن او بیندازیم و در دنیای اخلاقی خود عذاب وجدان نداشته باشیم، وگرنه هر کدام از ما بالقوه «کارل»، «ویلارد»، «روی»، «آروین»، یا «ریو» هستیم. شاید هم موجود ضعیفی همچون «رِو». یا به‌قول ریو خطاب به آروین:«بعضی آدما برای دفن شدن به‌دنیا میان.»