پوستر فیلم یک لالایی مرگبار

بدون ‌منطق روایی

یک لالایی مرگبار
A Deadly Lullaby
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده سارا

«اولیویا» و «هری» برای به دنیا آوردن اولین فرزندشان به بیمارستان رفته‌اند. اولیویا زایمان می‌کند و نوزادش را در آغوش می‌گیرد. سپس پرستاری نوزاد را از مادر گرفته و به اتاق نوزادان می‌برد. کمی بعد اما دکتری با خبر مرگ این دختر تازه به دنیا آمده نزد این زوج جوان بازمی‌گردد. از سوی دیگر هری که با «گلن»، مردی که او نیز به تازگی دختردار شده، در همان بیمارستان آشنا شده است، توسط این فرد برای شرکت‌اش استخدام می‌شود. در ادامه رفت‌وآمد میان این دو خانواده اتفاقات عجیبی را رقم می‌زند.
همانطور که بارها گفته‌ایم طرح و پیرنگ داستانی یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین بخش‌های هر فیلم است که فیلم‌ساز موظف است به آن توجه کند. این طرح‌های داستانی البته که در فیلم‌های رمزآلود و معمایی نسبت به دیگر فیلم‌ها اهمیت بیشتری نیز دارند، زیرا در این فیلم‌ها بیننده با دنبال کردن پیرنگ اصلی برای یافتن سرنخ‌های معماها تلاش می‌کند. این امر خود باعث جذابیت روایت نیز می‌شود. فیلم‌های بسیاری نیز بر اساس همین طرح‌های قوی گاه بدون بودجه‌ی زیاد یا حتی بازیگران کم توانسته‌اند به این مهم دست یابند. فیلم «یک لالایی مرگبار» نیز می‌خواهد با نشان دادن دو خانواده و ورود به زندگی آنها راز مخفی بزرگی که در این میان وجود دارد را رفته‌رفته برای بیننده آشکار کند، اما این اتفاق هرگز عملی نمی‌شود زیرا این فیلم حتی کوچک‌ترین تلاشی برای منطقی کردن روایت خود انجام نمی‌دهد.
همان سکانس‌های ابتدایی فیلم «یک لالایی مرگبار» برای نشان دادن عدم وجود منطق در داستان کافی است. زمانی که همه‌چیز سطحی و به سرعت پیش می‌رود تا داستان به اصطلاح به سکانس‌های پرهیجان خود برسد. روایت بدون اینکه به چرایی و چگونگی مرگ نوزاد این خانواده بپردازد و سپس سوگواری آنها را نشان دهد، بعد از سکانس اول ناگاه شخصیت‌های‌اش را به شش ماه بعد می‌برد تا داستانی دیگر را از دل این داستان بیرون بیاورد. شخصیت‌ها و ارتباطات آنها هرگز فرصت پرداخت پیدا نمی‌کنند و اتفاقات یکی پس از دیگری بدون منطق روایی تنها رخ می‌دهند.
کارگردان این فیلم از تمام حربه‌های ممکن استفاده می‌کند تا داستان خود را معمایی کند، اما نمی‌داند قرار نیست یک موسیقی رازآلود یا موتیف‌های مشکوک منجر به زیبایی داستان شوند وقتی اصل روایت دارای مشکل است. ابهامات داستانی بسیار زیادی در این فیلم وجود دارد. سکانس شیردادن اولیویا به فرزند گلن و بروک یا مزاحمت‌هایی که در طول فیلم از سوی او نسبت به این خانواده رخ می‌دهد بدون منطقی خاص رها شده و هرگز پرداخت درستی نمی‌شوند. تمام رفتارهای اولیویا بر مبنای مشکوک نشان دادن او در فیلم است. از نگاه‌های بی‌جهت مشکوک او به اطراف گرفته تا لباس‌هایی که پوشیده است. این شخصیت چرا باید این کارها را انجام دهد؟ معلوم است که کارگردان فقط برای گمراه کردن بیننده‌اش این شخصیت‌ را با این همه رفتار عجیب ساخته و نیازی هم برای شرح دلیل این رفتارها ندیده است، البته که شرحی هم برای این شخصیت وجود ندارد.
موسیقی رمزآلودی که از همان ابتدا به طور مداوم و عصبی‌‌کننده در داستان شنیده می‌شود هم قرار است هیجان اتفاقی خاص را به بیننده وارد کند، اما چه اتفاقی وقتی همه‌چیز از همان سکانس اول قابل‌پیش‌بینی است! بیننده به راحتی بعد از نگاه ابتدایی گلن همه‌چیز را تا آخر کشف می‌کند. از سوی دیگر اصرار شخصیت‌ها برای نشان دادن خباثت در چشمان‌شان و سپس انجام دادن کارهایی مشکوک که به هیچ عنوان در منطق داستان نمی‌گنجد، یکی دیگر از ایرادات بسیار مهم این فیلم است که بیننده را بعد از مدتی آزار می‌دهد. هیچ چیز در این فیلم در جای درستی قرار نگرفته است و همه‌چیز در مسیری بی‌منطق تا به انتها طی می‌شود.