پوستر فیلم شاه‌دخت یاکوزا

زمانی که کارگردان هویت مستقل ندارد

شاه‌دخت یاکوزا
Yakuza Princess
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

در هنر قرن بیستم بسیار بوده‌اند هنرمندانی که تحت تأثیر انواع هنر ژاپن قرار گرفته‌اند و ایده‌های‌شان بر آن پایه استوار است. به‌طور مثال «فرانک لوید رایت»، معمار مشهور آمریکایی، یکی از تحسین‌کنندگان نقاشی ژاپنی بوده و در طول دوره‌ی حیات خود مجموعه‌های ارزشمندی از این آثار کمیاب را جمع‌آوری کرده است. به‌راحتی می‌توان تأثیر خطوط این نقاشی‌ها را در آثار معماری او ملاحظه کرد. در سینما نیز هستند کارگردان‌هایی که تحسین‌کننده‌ی بزرگان سینمای ژاپن همچون اوزو هستند. به‌طور مثال می‌توان از «آکی کوریسماکی»، کارگردان فنلاندی، نام برد. او عاشق سینمای «یاسوجیرو اوزو» است. در نامه‌هایی سراسر عشق که به این کارگردان نوشته و آثاری که تحت تأثیر اوزو روی پرده برده می‌توان این ارادت را مشاهده کرد. با این مقدمه وارد مرور فیلم جدید آقای «ویسنته آموریم» می‌شویم. این کارگردان برزیلی تقریباً وفادار به هیچ سبک یا فرمی در سینما نیست. او را می‌توان یک کارگردان در سینمای بدنه‌ی این کشور توصیف کرد اما نمی‌توان از علاقه‌اش به سینمای اکشن و هیجان‌انگیز گذر کرد. در سال ۲۰۱۱ فیلمی با نام «قلب‌های آلوده» روی پرده برد که به اتفاقاتی در جامعه‌ی ژاپنی برزیل‌نشین می‌پرداخت. شمشیر سامورایی در آن اثر حضور پررنگی داشت و می‌توانستیم لذت کارگردان را در بازی با این عنصر ببینیم. حال و پس از ۱۰ سال، او بار دیگر به همین دو عنصر در فیلم قبلی خود بازگشته است تا علاقه‌اش به این عناصر ژاپنی را بار دیگر شاهد باشیم.
جمله‌ی معروفی وجود دارد که می‌گوید عشق کافی نیست. در باب ویسنته آموریم و پرداختن او به برخی عناصر کلاسیک و مدرن ژاپنی در فیلم‌های‌اش نیز می‌توان چنین گفت. در این فیلم دختر جوان فروشنده‌ای وجود دارد که بی‌خبر از همه‌جا مشغول روزمرگی است. او همراه پدربزرگ خود زندگی می‌کند و نمی‌داند در اصل میراث‌دار یکی از خانواده‌های گنگستری ژاپنی است و عده‌ای سعی دارند او را از میان بردارند. در ابتدا باید گفت که لحنی که کارگردان برای روایت خود انتخاب کرده با فرم تصویری او نمی‌خواند. این فرم تصویری را در آثاری می‌بینیم که وفادار به رئالیسم محض هستند و قرار نیست از دل آن‌ها یک اکشن تلفیق‌شده با جلوه‌های ویژه ظاهر شود. به‌همین سبب روایت و تصویر از همان ابتدای فیلم از یکدیگر جدا هستند. از سویی دیگر المان‌هایی که کارگردان از آثار نئونوآر و پست‌مدرن قرض گرفته نیز بیشتر باعث سردرگمی تصاویر می‌شوند. تصور کنید که کاراکترها چگونه در این آشفتگی رها می‌شوند و قرار نیست فیلم به یک سکون منطقی برسد. در نتیجه نه صحنه‌های اکشن فیلم با کلیت قاب آن هماهنگی دارند و نه کاراکترها قادر هستند واکنش‌های منطقی وابسته به متن روایت را از خود نشان دهند.
ویسنته آموریم در اثر جدید خود هم نتوانسته هماهنگی و توازن لازم بین روایت و فرم تصویری را ایجاد کند. استفاده از نورهای نئونی و تاریکی شب برای سیاه جلوه دادن روایت دچار عمقی سینمایی نمی‌شود. مخاطب باید این سیاهی را در هسته‌ی اثر درک کند. فیلم «پرنسس یاکوزا» در همان عنوان خود متوقف می‌شود و نشان می‌دهد که ویسنته آموریم کارگردانی نیست که بتواند یک هویت سینمایی مستقل داشته باشد. در نتیجه بعید نیست اثر بعدی این کارگردان یک ملودرام عاشقانه در سواحل ریو دو ژانیرو باشد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟