مقاومت کارگردان برای وارد نشدن به دنیای اکشن
«پاول سولت» کار خود را در فیلمسازی با ژانر دلهره آغاز کرد. او در سال ۲۰۱۵ با «تابستان سیاه» و یک اپیزود از آنتولوژی «حکایتهای هالووین» سال چندان موفقی در فیلمسازی را پشت سر نگذاشت. اما باز هم همچنان فیلم «رحمت»، محصول ۲۰۰۷، تنها اثر موفق او در کارنامهاش بود. سولت از سال ۲۰۱۷ با فیلم «ستیزهگر» بهیکباره تغییر ژانر داد و وارد دنیای آثار اکشن، هیجانانگیز و جنایی شد. حال و در سال جدید یک اثر دیگر را در میانهی همین ژانرها از او شاهد هستیم.
آدرین برودی دوباره با سولت در این پروژه همکاری کرده است. او علاوه بر بازیگری در نقش یکی از تهیهکنندگان فیلم نیز حضور دارد. سال ۲۰۱۴ و فیلمهای اکوالایزر و جان ویک؛ در مرورهای قبلی بارها از این دو فیلم نام بردیم که چگونه باعث شدند کلیشههای ژانر اکشن کمی دچار گردگیری شوند و با نوع جدیدی از اکشن سرگرمکننده و قاتلان ساکت روبهرو شویم. کاراکتر اول این فیلم نیز فردی بسیار دقیق و منضبط است. او رانندهی یک ماشین زبالهجمعکن است و در باقی اوقات واسیل دستدوم را تعمیر میکند و میفروشد. کارگردان از همان ابتدای فیلم سعی دارد با واگویههای کاراکتر در باب زندگی و هستی و فلشبک به گذشتهی او به ما بگوید که این کاراکتر همانی نیست که میبینیم. اما سولت گویا دلاش نمیخواسته به دام تکرار بیفتد و دیگران اثرش را یک کپی ناقص از فیلمهای اکوالایزر و جان ویک تلقی کنند. بههمین علت تا جایی که میتواند ورود به صحنههای اکشن را عقب میاندازد و بهنوعی سعی دارد با پیچش روایت ذهن مخاطب را بهسوی یک درام هیجانانگیز ببرد. اما باید گفت که این فیلم درست مانند فضای سرد زمستانی که کاراکترها در آن قرار دارند نه گرمای یک اثر هیجانانگیز را دارد و نه قادر است به دنیای اکشن ورود نکند. این فیلم مملو از سکانسهای ناقصی است که نمیتوان آنها را گره گشای کاراکتر اصلی فیلم دانست. از آن سو، این فیلم لاجرم مجبور است در برابر کاراکتر اصلی خود یک آنتاگونیست دیوانه را قرار دهد. اما آنقدر شخصیتپردازی این شخصیت شریر فیلم بد است که تلاش کارگردان برای بارور کردن آن نتیجهای ندارد.
مشکل اصلی فیلم آقای سولت عمق شخصیتهاست. این کاراکترها کاملاً در سطح قرار دارند و کارگردان نمیتواند به آنها هویت دهد. بهطور مثال هر دو کاراکتر اصلی فیلمهای جان ویک و اکوالایزر را در نظر بگیرید؛ کل روایت آن دو فیلم، حتی شخصیتهای شرور، در خدمت همین دو کاراکتر است و روایت هر چه پیش میرود بیشتر با عمق این دو کاراکتر آشنا میشویم. اما در این فیلم ما با بریدههای تصویری مواجه هستیم که بیشتر و بیشتر نسبت به کاراکتر اول فیلم دچار ابهام و تردید میشویم. عبث بودن کار کارگردان و ناامیدی را میتوان در آن تکجملهی یکی از افراد باند مایکل دید که در یک جمله میخواهد عجیبوغریب بودن این کاراکتر اصلی را توصیف کند. در نهایت از کارگردان نباید انتظار داشت که حتی صحنههای اکشن خوبی را به تصویر بکشد. این فیلم یک اثر گیرافتاده در میان چند ژانر است که به هیچکدام نیز وفادار نیست.