پوستر فیلم [مأمور] ۳۵۵

باز هم دنیا در خطر است؛ نخ‌نما، آبکی و در نهایت آن‌سوی کلیشه!

[مأمور] ۳۵۵
The 355
محصول ۲۰۲۲
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

دنیا در خطر است. یک چیپست وجود دارد که اگر آدم بدها به آن دست پیدا کنند جان میلیون‌ها نفر در خطر است. مأمور سی‌آی‌ای آماده‌ می‌شود تا این مأموریت غیر ممکن را به سرانجام برساند. او مورد خیانت خودی‌ها قرار می‌گیرد اما حس انسان‌دوستی‌اش او را وا می‌دارد تا یک‌تنه دنیا را نجات دهد و هکذا علی غیرالنهایه. جملاتی که خواندید درون‌مایه‌ی اکشن‌های پر خرج و بی‌ سر و ته هالیوودی است. خط معیار سینمای سرگرمی همین زباله‌های تصویری هستند. برعکس آثار مارول و دی‌سی که بازیگران کمتر تمایل دارند به آن‌ها ورود کنند، در این آثار تا دل‌تان بخواهد انواع و اقسام ستاره‌های هالیوودی وجود دارند. کار سختی نیست؛ سکانس‌های اکشن، چند بازیگر آشنا برای مخاطب، چند شهر بزرگ در دنیا، پیدا کردن دشمن اصلی و در نهایت نجات دنیا توسط فردی که برای دیگران ناشناس باقی خواهد ماند. آقای «سایمون کینبرگ» بعد از فرنچایز مردان ایکس، حال به‌سراغ اکشنی زنانه رفته که در آن هیچ خلاقیت جدیدی نمی‌بینیم جز مرکزیت دادن به کاراکتر زن.
«میس» به‌عنوان مأمور سازمان سی‌آی‌ای به‌همراه همکارش، نیک، برای انجام مأموریتی به پاریس می‌روند. آن‌ها قرار است چیپستی را از یک افسر کلمبیایی تحویل بگیرند. اما در حین مأموریت یک مأمور مخفی آلمانی پیدا می‌شود و کار آن‌ها ناقص می‌ماند. باید گفت تنها نکته‌ی متفاوت این فیلم نسبت به آثار هم‌رده حضور کاراکتر زن به‌عنوان نقش اصلی است. طی چند سال گذشته بسیار شاهد بوده‌ایم که سینمای اکشن هالیوودی در حال رفتن به سویی است که کاراکترهای زن دیگر تختخواب‌گرم‌کن قهرمانان مرد نیستند و حال خودشان در مرکز روایت‌ها قرار دارند. البته این را فراموش نکنیم این دست از روایت‌ها نه هنگامی که یک مرد را به‌عنوان قهرمان خود داشتند چندان آش دهن سوزی بودند و نه حال که زن‌ها وظیفه‌ی قهرمان مرد را انجام می‌دهند چیزی برای اضافه کردن دارند. در این فیلم نیز قبل از اینکه بخواهیم به خوب بودن یا بد بودن حضور کاراکتر زن در مرکز روایت اشاره کنیم، باید گفت اصلاً با روایت سر و کار نداریم. هر چه از ابتدای فیلم به‌دنبال این می‌گردیم که حداقل یک کاراکتر دچار شخصیت‌پردازی شده باشد و خرده‌پیرنگی در کنار روایت اصلی ببینیم به در بسته می‌خوریم.
کارگردان در این فیلم سعی دارد با چهار کاراکتر زن خود وارد همان کلیشه‌های رایج آثار قبلی شود. او حتی برای یک سکانس هم از این کلیشه جدا نمی‌شود. این بدان معناست که آقای کینبرگ یک کارگردان ترسو و بزدل است. او همان اکشن مورد دلخواه استودیو را می‌سازد و لازم نیست زحمت دیگری بکشد و به‌راحتی و بدون هیچ دغدغه‌ای به‌سراغ پروژه‌ی بعدی خود می‌رود. در اینجاست که یکی از شعارهای موج نو فرانسه در ذهن ما تکرار می‌شود؛ کارگردان باید در رأس اتفاقات فیلم باشد. اما در بیشتر آثار هالیوودی این استودیو است که در رأس امور قرار دارد و کارگردان هم مانند دیگر عوامل اجراکننده‌ای بیش نیست. سینما در تاریخ صد و اندی ساله‌ی خود دیگر به حدی از بلوغ رسیده که انتظار داشته باشیم آثار سرگرمی آن نیز از حداقل‌های یک اثر سینمایی برخوردار باشند. اما هالیوود همچنان اصرار دارد که مخاطب نشئه‌شده‌ی خود را از این خواب خرگوشی بیدار نکند و مدام او را با آثاری از این دست سِر و گرم کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟