اینکه بخواهیم یکی از مهمترین کتابهای فلسفی قرن بیستم را در دست کاراکتر خود قرار دهیم و انتظار داشته باشیم مخاطب آشنا به فلسفه فیلم ما را درک کند اشتباهی بزرگ است. «تونی آلوپیس» در اثر جدید خود ما را به ۲۰۰ سال بعد میبرد؛ زمانی که انسان آنقدر در علم ژنتیک پیشرفت کرده که دیگر فانی نیست.
کارگردان کاراکترهای خود را در یک آرمانشهر قرار داده است؛ جایی که دیگر سخنی از مرگ نیست. هنوز این مسئله برای من روشن نیست که چرا تصور بسیاری از کارگردانها از انسان در یک آرمانشهر موجودی تکبعدی و مجرد است که توانایی درک ندارد. این انسان کاملاً روی یک خط مستقیم و بدون هیچ عرضی در زندگی خود همچون ربات مشغول انجام وظیفه است. همین تفکر سادهانگارانه از انسان افیونزدهی آینده این را به ذهن میرساند که شاید این دسته از کارگردانها هیچ درکی از انسان یا همان تودهی امروزی ندارند. شاید تصور کردهاند تودهی معتاد به خرید، مصرفکننده، تحت تأثیر تبلیغاتی که از قبل او را به دام انداخته، معتاد به شبکههای اجتماعی که به او احساس یکشبه پولدار یا مشهور شدن را میدهند چیزی کم از یک ربات تکبعدی و بیهویت دارد. چند سال قبل یکی از دوستان روایت جالبی از سفر خود به فرانسه داشت. او میگفت از فرانسویها در مورد غنای ادبیات قرون گذشتهاشان پرسیدم و اینگونه پاسخ داد:«آن غنای ادبی اکنون در قفسههای کتابخانهها در حال خاک خوردن است. زمانی افراد در مترو، اتوبوس، پارک و کافه مشغول خواندن سلین، پروست، بالزاک و راسین بودند. حال در همین مکانها در حال سیر کردن در شبکههای اجتماعی، سلفی گرفتن، زبان در آوردن و ساخت کلیپهایی هستند که توجه دیگران را به آنها جلب کند». حال آقای آلوپیس در روایتی تکراری و رخوتبار ما را به درون دنیایی میبرد که انسان علیه نامیرایی دست به عصیان زده است. او دلیل روشنی برای ما نمیآورد که چرا نامیرایی بد است و میرایی خوب. برای همین است که دستبهدامان سارتر، اگزیستانسیالیسم و کتاب «هستی و نیستی» شده است. کاراکتر اصلی تا نیمهی فیلم در حال تورق هستی و نیستی است. اما در کمال تعجب نه دیالوگهایاش نشانی از یک فرد کتابخوان دارد و نه کل ساختار روایت به ما این اجازه را میدهد که بخواهیم تفسیری فلسفی از این اثر داشته باشیم.
شاید کارگردان نمیداند که صرف قرار دادن دو مفهوم متضاد در برابر هم نشان از عمق فیلم نیست. کارگردان آنقدر از این رویارویی سرخوش است که روایت را فراموش کرده است. در طول فیلم دائم در حال شنیدن دیالوگهایی هستیم که تکبهتک کلمات و واژههای آنها برآمده از یک ذهن مستقل و دارای جهانبینی نیست. این دیالوگها صرفاً نشخوارهای ذهنی کارگردان از کتابهایی است که خوانده و دوست دارد آنها را از زبان کاراکترهای خود نیز بشنود. شاید امثال آقای آلوپیس بهتر است بهجای سفرهای ۲۰۰ ساله به آینده کمی در همین زمان حال سیر کنند و تودهی افیونزدهی امروزی را تصویر کنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.