بعضی آثار جز حسرت چیزی در ذهن باقی نمیگذارند. تصور کنید همهی سختافزار موجود در اختیار کارگردان باشد، گروه بازیگری بهنسبت قابل قبول و یک پلات خوب داستانی برای شکل گرفتن اثری هیجانانگیز-روانشناختی. اما آقای «لوئیس پریتو» درست مانند آثار قبلی خود از این ترکیب نیز چیزی جز یک فیلم متوسط در نیاورده است.
«کریستوفر دکر» در خانهای مجلل مشغول ورزش است و طی تماسی که همسرش با او میگیرد متوجه میشویم این زوج در شرف جدایی قرار دارند. دختری که خود را «اسکای» معرفی میکند بهصورت کاملاً اتفاقی و در فروشگاه نزدیک منزل کریستوفر با او آشنا میشود. پریتو از همان ابتدای اثر خود گویا بر سر دو راهی یک اثر اکشن یا هیجانانگیز و جنایی باقی مانده است. او تمام سعیاش را میکند که در پردهی اول روایت از شر پلیس خلاص شود تا اثر خود را بهسوی یک فیلم هیجانانگیز هدایت کند. اما ظاهراً شخصیتپردازی اسکای را بر طبق این ژانر انجام نداده است. در صحنههای کلیدی که مخاطب و اسکای را با یکدیگر تنها باقی میگذارد ردی از یک آسیب روحی را در گذشتهی این کاراکتر میبینیم. حتی اسکای را در مکالمه با کریستوفر وا میدارد تا زبان به اعتراف باز کند که از بحرانی عمیق در روح و روان خود رنج میبرد. اما در کمال تعجب بندی که خود به پای اثر بسته را رها میکند و لنگانلنگان کاراکترها را وارد بازی موشوگربهی مورد دلخواه خودش میکند. بیشک این فیلم در پردهی دوم فرو میریزد و کارگردان در پارهی دوم این پرده حتی در تدوین سکانسها و ترتیب آنها هم دچار مشکل شده است. چنین کارگردانهایی وقتی با این در بسته مواجه میشوند، بهجای مرور اثر و پیدا کردن نقاط ضعف و اصلاح آنها سعی میکنند هیجان و تعلیقی را وارد اثر کنند که حتی یک درصد هم با فیلم هماهنگ نیست.
کاراکتر اسکای بهخوبی میتوانست تبدیل به شخصیتی شود که تا سالها دخترک اغواگر یک اثر روانشناسانه لقب بگیرد. اما کارگردان با پتکی در دست این کاراکتر را خرد میکند تا «لیلی کروگ» تبدیل به یک پاپت بلوند و بیمصرف در این نقش شود. باید گفت که این بازیگر بهراحتی با چنین کاراکتری ارتباط برقرار کرده بود و میتوانست با آزادی عمل بیشتری این نقش را بسیار زیباتر اجرا کند. فراموش نکنیم این روایت است که کاراکترها را در خود حل میکند و رخدادهای این روایت باعث به اوج رسیدن یا افول کاراکترها میشوند.
فیلم «خرد شده» یک هدیهی بسیار خوب برای تبدیل شدن به نقطهی عطف کارنامهی هنری کارگردان خود بود. اما این کارگردان حتی این هدیه را لمس هم نکرد و در نهایت تصویری خردشده همچون عنوان خود را به مخاطب ارائه داد. پاهای لرزان این اثر در قرار گرفتن تحت ژانری خاص باعث میشود تا انتهای فیلم این همه کلید تصویری از کارگردان تبدیل به صحنههایی مبهم و بلااستفاده شوند. «لوئیس پریتو» در این اثر هم نشان داد که نه درک درستی از هیجان و تعلیق دارد و نه حتی به این آگاه است که چگونه یک پلات خوب را تبدیل به روایتی آبکی میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.