«تاد استیفنز» کارگردان مستقل و کمکاری است که بیشتر روایتهایی که بهتصویر کشیده است در زادگاهاش، شهر «سنداسکی»، رخ میدهند. این شهر در آثار استیفنز تبدیل به کاراکتری اصلی و ساکن شده است که کاراکترهای دگرباش فیلمها در آن حوادث را رقم میزنند. حال استیفنز در سال ۲۰۲۱، دوباره در این شهر به درون یک آسایشگاه سالمندان رفته است تا کاراکتر «پاتریک» را به سفری پرماجرا رهنمون کند.
«پاتریک» پیرمردیست که در یک آسایشگاه سالمندان در بیرون شهر سنداسکی ساکن است. استیفنز تا قبل از بیرون آوردن پاتریک از آسایشگاه گذشتهی او را با کدهای تصویری به مخاطب نشان میدهد؛ پاتریک یک آرایشگر بازنشسته و دگرباش است. خبر مرگ یک دوست قدیمی به او داده میشود و قرار است بهعنوان آخرین وصیت، این پاتریک باشد که موهای او را کوتاه میکند. در هر حال پاتریک قبول میکند و از درب خارج میشود. استیفنز از همین نقطه سفر پر ماجرای پاتریک را آغاز میکند. بدون اینکه مونولوگی از پاتریک یا توضیحی در فیلم وجود داشته باشد، مخاطب از تعجب پاتریک در مواجهه با بخشهای مختلف شهر متوجه این موضوع میشود که او سالهاست پای خود را از آن آسایشگاه بیرون نگذاشته است. استیفنز با دقت و وسواس تمام پاتریک را چون نمادی از گذشته به درون این شهر رهسپار میکند. همهی آن چه که در برابر پاتریک قرار دارد آینده است و خود پاتریک گذشته. چیزی با نام زمان حال در این مواجهه وجود ندارد. زمان حال در فیلم خونهایی است که از بینی پاتریک جاری میشوند. زمان حال کهولت سن او و غباریست که روی خاطراتاش نشسته است. پاتریک همهی گذشتهی این شهر است و هر بار که با فردی مواجه میشود در باب زمان حال سخنی به میان نمیآید، بلکه یا خاطرهای از گذشته نقل میشود یا وسیلهای از گذشته بین آنها رد و بدل میشود.
استیفنز همچون آثار گذشته، در این اثر نیز دگرباشها را سوژهی اصلی داستان خود کرده است. او بدون استفاده از حربههای فرانسوی و هالیوودی و فقط با وفاداری به فرم سینمای مستقل ایالات متحده روایت خود را تصویر میکند. در این فرم روایی که بیشک در آثار جنبش مامبلکور بسیار از آن دیدهاید، دوربین یا روی دست است یا در گذر کاراکتر از نقطهای به نقطهای دیگر با حفظ فاصله از او و با استفاده از حرکت تراکینگ همراه مخاطب کاراکتر را تعقیب میکند. از آن سو گاه با نماهایی بسته به کاراکتر نزدیک میشود که مخاطب به درون دنیای ذهنی و انتزاعی او پرتاب میشود. در این فیلم نیز کارگردان با گذری به ذهن و رؤیای پاتریک او را در مواجهه به واقعیت آن رؤیا قرار میدهد. در این نوع رؤیابافی هیچ روتوشی وجود ندارد بلکه خواست کاراکتر برای انجام کاری، از سوی کارگردان تبدیل به رؤیایی بصری میشود که در ادامهی فیلم همان رؤیا چیزی جز واقعیت محض نخواهد شد.
استیفنز در فیلم خود پاتریک را در این سفر از گذشته به آینده تعقیب میکند. این فیلم رؤیای گذشتهی یک انسان است که در آیندهای که خودش در آن حضور دارد رنگ واقعیت به خود میگیرد؛ این رؤیا همان رهایی است، همان مرگ است و همان خودبودنِ خود است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.