پسری خیره به دوربین میگوید:«داستان من درباره پایان بشریت است. سال ۲۰۸۶ است و من آخرین انسان روی زمین هستم. حرفی هم برای گفتن ندارم. من انسان سادهای بودم. نه قدرت ویژهای داشتهام که آخرین نفر شدم و نه از اتفاق عجیبی جان سالم به در بردهام. من فقط آخرین نفر هستم.»
فیلم «آخرین کلمات» داستان یکسالواندی زندگی پسری جوان است که نه میداند گذشته چه بوده و نه میداند آینده چه است. او از «ندایی» میگوید که سالها پیش به تمام مردمان آن منطقه رسیده و نوید دنیایی سبز و زندگی بهتری را داده است. او به همراه خواهرش به سمت این ندا حرکت میکند. روایت این فیلم برخلاف تمام آن روایتهای وحشتناکی که از آخرالزمان شنیدهایم و فیلمهای بسیاری که دیدهایم قرار نیست خشونت و مرگ و کشتار باشد. همانطور که خود پسر جوان گفت برای او اتفاقات خاصی رخ نمیدهد و همان یکی دو سکانس خشونت نیز تنها بیان میشود و چیزی نشان داده نمیشود. او در مسیر خود از بیابانهای زیادی میگذرد چرا که زمین دیگر سبز نیست تا اینکه با پیرمردی عجیب روبهرو میشود. این پیرمرد وظیفهی خود میداند تا از نوارها و فیلمهای قدیمی مراقبت کند. زیرا معتقد است اگر تمام انسانهای زمین نیز بمیرند این فیلمها میتوانند با آدمهای درونشان همیشه زنده بمانند.
فیلم «آخرین کلمات» را نباید با منطق امروزی دید. نباید حساب کرد این پیرمرد با آن خاطرات قدیمیاش باید چند سال داشته باشد یا آن پسر جوان چگونه خواندن را آموخته است. حتی اینکه این آدمها چه غذایی میخورند و چگونه زنده هستند هم اهمیت چندانی ندارد، زیرا داستان به آنها اشارهای نمیکند و بیننده نیز آن را در مسیر روایت نباید ببیند. منطق روایی این فیلم در بستری از واقعیت و خیال طی میشود. قرار است این پسر با کشف دنیایی دیگر در این دنیای بیهوده به هدفی برسد. اما آیا هدفی وجود دارد؟ داستان «در انتظار گودو» را بیاد بیاوریم. دو نفر در انتظار کسی هستند که نمیدانند کیست و چه کاری میتواند بکند. این پسر جوان نیز به دنبال مسیری میرود که همه میگویند از زندگی و سبزی پر شده است. اما چه کسی میداند؟ آنها که رفتهاند بازنگشتهاند و آنها که میروند، نمیدانند به سراغ چه چیزی میروند. فیلم در بخش اول روایتی زیبا از انتظار را بیان میکند که میتواند هدف زندگی باشد. اما بخش دوم فیلم ناامیدانه برای نشان دادن همین هدف دستوپا میزند. اینجاست که دوربین از روی این کاراکتر بر روی کاراکتر دیگر میرود و بدون اینکه هدف خاصی داشته باشد فقط همهچیز را دنبال میکند. آشفتگی نیمه دوم باعث میشود ما به این فکر کنیم که کارگردان هم نمیدانسته چگونه روایت خود را پایان دهد. اگرچه این بیهدفی میتواند از بیهدفی خود کاراکترها هم نشأت گرفته باشد، اما ای کاش داستان توانسته بود آن را در درون خودِ شخصیتهایاش نشان دهد. کارگردان مستندساز این فیلم اگر بیهدفی و ناامیدی را در درون شخصیتها نشان داده بود ما با روایتی دیگر روبهرو میشدیم که میتوانست بسیار اثرگذارتر باشد.
در این میان سکانسهای مردمانی که برای اولین بار میتوانند فیلم ببینند، از آن سکانسهای قابلتأملی است که میتواند در سینما ماندگار شود. سکانسی که در ستایش سینما و جادوی آن است. سینمایی که میتواند خودِ زندگی باشد. فیلم «آخرین کلمات» را میتوان فیلمی در ستایش سینما دانست. فیلمی که دلاش میخواهد سینما را ستایش کند و خودش هم ستایش شود اما در آن هم چندان موفق نیست و روایت مبهم آن داستان پتانسیلدار آن را خدشهدار کرده است.